تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :656

از آنِ اين زمين

از من سوال شد، "شهردارمان را چگونه انتخاب كنيم؟ و من خيلى مطمئن پاسخ دادم، "تعطيلات تمام نشده، سوال هاى سخت شما باز شروع شد؟" و بلا فاصله پاسخ آن دوست گرانقدر از همان مسير برگشت كه، "سوالهاى سخت را از شما نپرسيم، از چه کسی بپرسيم؟"!!! علامتهاى تعجب در نوشته آن دوست نبود و اين بازتاب پس زمينه مغشوش ذهن من بود كه به ناگهان تمام قواى دفاعى خود را از دست داده بودم و به ناچار، از لطف آن عزيز تشكر كردم، ولى "چَشم" نگفتم! و تنها رضايت خاطرم اين بود كه در دل گفتم، "اين، به اون، در!"

 

 ولى همین گفتمان كوچك، باعث شد، در ادامه تعطيلات، از خود بپرسم، "حالا خودمانيم، پاسخ تو چيست؟"

آيا تو يك شهروند هستى؟
آيا تو شهروند اين شهر هستى؟
آيا از آنچه در اين شهر ميگذرد خوشحالى؟
آيا واقعاً اين شهر، شهر است و تو یک شهروند؟
آيا تو شهروندى ديگر را ميشناسى؟
نام همسايگانت را ميدانى؟
واحد همسايگى، ميدانى چيست؟
آيا با بيش از يك همسايه، اين اجازه را دارى كه در واحد همسايگيت، از خوب و بد شهر و شهردارت بگويى؟
آيا بين شهروندانِ اطرافت، كسانى را ميشناسى كه بتوانند خواسته هاى تو را آنطور كه ميخواهى به ديگران منتقل كنند؟
اين سرزمين فقط يك شهر دارد؟
شهر هاى ديگر نيز، شهروند دارند؟
شهر آنها تميز است؟
بچه هاى آنها به سلامت از خط عابر پياده، گذر ميكنند؟
شوراى شهرشان را ميشناسند؟
اين شورا هم آن ها را ميشناسد؟
انتخاب شهردار وظيفه آنهاست، يا حق شهرونديشان؟
...

ياد مطلبى از كتاب كوچكى در مورد مصاحبه با سرخ پوستى افتادم كه پس از حمله و چپاولگرى ارتش شمال در پاسخ به سوالى، ميگفت " من از آنِ اين سرزمين نيستم، اين سرزمين از آنِ من است".
دنبال اين كتاب كوچك ميگشتم كه كتاب كوچك ديگرى در كتابخانه گٓرد آلودم يافتم.
ديدار بلوچ
از محمود دولت آبادى
بازش كردم و اين صفحه آمد و اين مطلب.

موهاى بلندى دارد...
به نظرم جوانک پر کینه ای می آید. اما اینکه کینه به کی و چی، نمیدانم؟ همه خاموشند. انگار بی زبان، روی صندلی ها افتاده اند. یک خستگی تاریخی انگار در تن مردان جا کرده است. چنان نگاه میکنند که پنداری اعتباری برای چیزی، کسی، حرفی، کلامی و نگاهی قائل نیستند. سر در خودند.این خاموشی چند فرسنگ دوام میابد. من حس میکنم که نباید به این خاموشی میدان داد. خفه کننده است. تشنه ام، نوشابه ای از دست شاگرد شوفر میگیرم. نوشابه را به دور و برهایم تعارف میکنم. طبیعتا ابراز سپاس می کنند. با این همه، همین تکان سر و جنباندن لب به من راه میدهد که با هم صندلی خودم که نباید بیش از سی سال داشته باشد سر حرف را باز كنم. اول از مسیر جاوه میپرسم:
ميگويند آب خوبی دارد؟
او بی آنکه نگاهم کند میگوید:
خوب است. آبش خوب است. دورانی که انگلیسی ها اینجا بودند برای خودشان آب را از پنج فرسنگی لوله کشی کردند و به میر جاوه آوردند. اما حالا لوله را جرم گرفته و راهش تنگ شده، آب کمی پس میدهد. باید راهش را باز کنند. اما از طرف تهران نمی آیند بازش کنند! 

اين جاى مطلب بودم كه هفته زمين از راه رسيد و نجاتم داد از ناتوانيم در نتيجه گيرىِ اينكه، بهتر است اول شورا را انتخاب كنيم يا شهردار را؟
و با همان اشتياق بچه گانه در روز تولد دوستى، يادمان افتاد كه تيتر زيبايى انتخاب كنيم و به فكر تنها زمينمان باشيم، آن هم به مدت يك هفته.

تنها یک زمین

تنها يك زمين

حدود نیم قرن پیش اتفاقی برایم افتاد که چون شامل مرور زمان شده، میتوانم تعریفش کنم.

تازه به ایتالیا رفته بودم و در آن زمان هم، تنها "همین یک زمین" را داشتیم و من در آنجا هم مثل "ایرانِ آن موقع"، به جز داستان گالیله، چیزی در مورد زمین نشنیده بودم. شاید هم هنوز زبانشان را به درستی نمیدانستم و از معماری هم جز آنچه به چشم میدیدم، چیز بیشتری نمیفهمیدم. سال اولی بودم.

دوستی پیدا کردم سوئیسی، ارتباط خوبی پیدا شد چون هرچه به ایتالیایی، من نمیفهمیدم، او هم نمیفهمید! تعطیلات پاک بود و برای یک هفته مرا به خانه اش دعوت کرد. با مادر و پدرش آشنا شدم و روز دوم، برادرِ سربازش به مرخصی آمد. سر میز داد و قالی به زبان دیگری که نمیفهمیدم، بین مادر و پسر در گرفت. از دوستم پرسیدم چه شده؟ گفت مادر عصبانیست و میگوید، "سربازی تو را بی ادب کرده و صدای غذا خوردنت مزاحم شنیدن آوای پرندگان روی درخت بیرون پنجره میشود، آن هم دربرابر مهمانی غریبه."

روز چهارم مرا به راهپیمایی در دامنه آلپ دعوت کرد. شنیده ایم، "سوییس  بهشتی در دامنه آلپ"، ولی برای من، با این همه جمعیت که به بهشت میرود، آنجا بهشت نبود. اصلا هیچ کس  آنجا نبود، گويى صحنه تاتر است و تماشاچيان در تاريكى.  دامنه ای بسیار ملایم ، همه جا سبز.

این دروغ است، آبی آسمان اصلا به رنگ آسمان ما نبود.

صدا، فقط صدای زنگوله گردن گاوهای سوییسی که خیلی دور ازما مشغول چریدن بودند. صدای قورت دادن آب دهانم را میشنیدم.

شکلاتی سوییسی به من تعارف کرد و گرفتم. کاغذش را باز کردم و در کف دستم مچاله اش کردم و شاید با ژستی که آلن دلون سیگار خود را پرتاب میکرد، پرتابش کردم. ای کاش هرگز شکلات را قبول نکرده بودم.

شکلات خود را داخل کیفش انداخت و از من جدا شد و در مسیر پرتابِ کاغذ ، لا به لای سنگهای زيبايى كه گویی، "دستچين شده"، در دامنه آلپ، آنقدر تلاش کرد تا توانست کاغذ شکلات را که مچاله شده اش قطری کمتراز دو سانتیمتر داشت را پیدا کند و در حالی که به طرف من میامد، نه مانند من در کف دست، که مابین دو انگشتش آنقدر آن را کوچک کرد که قطرش به زیر یک سانت رسید و جلوی چشمان من به زمین خم شد، سنگی را بلند کرد و گوله کوچک کاغذ را زیر آن دفن نمود.

در این حرکتِ او، هیچ تحقیری نبود. خواست برتری هم در آن احساس نميشد. او بسیار طبیعی این حرکت را انجام داد که شاید با حركت من هم زیاد مرتبط نبود، این طبیعتِ رشدِ او بود در دانستنِ خود از آنِ اين زمين و دانستنِ اين زمين از آنِ خود. و دأمنه آلپ، بخشی از "همین يك زمین" بود.

و همانگونه که طبیعت ما، خود به خود از بین نمیرود،
دامنه آلپِ آنها هم خود به خود، بهشت نگرديده.
  ولی در من غوغایی بود. احساس میکردم دختر بچه ای هستم، کوچک وحساس که در تنهاییِ خود، کارِ اشتباهی کرده و از ترس تنبیهی که انتظارش را میکشد، میگرید.
ولی آنجا کسی برای تنبیه كردن، نبود.
صدای زنگوله گاو سوییسی، از دوردست، آزارم میداد و من دیگر دست او را در دستم نگرفتم.

با آرزوى روزی، كه آسمان
در همه جای این کره خاکی، به یک رنگ باشد

 

ارديبهشت ١٣٩٤ - داريوش زمانى

مجموعه مقالات مرتبط : تنها یک زمین    
عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید