Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :987

انتقال اشیاء موزه ای مناطق جنگی (1)

(مقالات گذشته- بهار 1376)

 

در سال 1359 و در اوایل جنگ تحمیلی همکار باستان شناسمان آقای مهرکیان در معیت هیئتی به خوزستان رفتند و به خاطر حفظ میراث فرهنگی فعالیتهایی در آنجا انجام دادند. توضیح را از زبان خودشان بشنوید.

 بیان مقدمه ای را ضروری می دانم. کشور در سال 1359 شرایط خاصی داشت،  پس از سرنگونی رژیم شاه وارد دورانی شده بوریم که به هر حال دوران تثبیت بود و یک رشته مشکلات به وجود آمده بود. مردم نظر خاصی نسبت به میراث فرهنگی داشتند. متأسفانه عملکردهای رژیم گذشته حالتی را بوجود آورده بود که مردم آن علاقه و توجه خاص لازم را که باید به این میراث می داشتند، نداشتند، بنابراین ما در چنین خلائی و در چنین شرایطی ناگهان با یک سانحه و حادثه بزرگ در تاریخ کشورمان رو به رو شدیم. در خیابانها  بودیم که صدای انفجارهایی را شنیدیم و جنگ بر ما تحمیل شد و دشمن متجاوز که از مشغولیت خاطر ما و جریاناتی که انقلاب به وجود آورده بود، سوء استفاده کرده بود با آمادگی کامل به کشور ما حمله کرد. شهر آبادان که در نزدیکی مرز عراق بود و در آنجا موزه زیبایی هم وجود داشت که اکثر آثار آن را آثار باستانی تشکیل می­داد و بیشتر آنها نیز واقعاً نخبه و منحصر به فرد بود و ساختمان آن در مجاورت اداره آموزش و پرورش قرار داشت، زیر آتش قرار گرفت. می توان گفت اولین آثار و اولین مواریث فرهنگی ما در آبادان و در موزه آبادان مورد تجاوز قرار گرفت و از همان روزهای آغاز جنگ، که برای ما تازگی داشت و ما هیچ گونه آمادگی مواجهه با آن را نداشتیم، در تهران این توهم و این تفکر به وجود آمده بود که بر سر آثار واقعاً چه خواهد آمد. ما در طول تاریخ و در هزاره های پیش از این با مواردی مواجه بودیم که دشمن به محض هجوم و تهاجم و تسلط بر کشوری، اولین کاری که می کرد از بین بردن مظاهر فرهنگی کشور بود. جنگهای امروزی به سان گذشته نیستکه حضور افراد را الزامی می سازد تا تسلط پیدا کند. جنگهای امروزی جنگهای الکترونیکی و جنگهای تکنیکی هستند. هواپیما می تواند بیاید و در قلب یک کشور جایی را از بین ببرد و نابود کند و به کشور خودش برگردد و اگر در آبادان چنین اتفاقی افتاد احتمال داشت این اتفاق در جاهای دیگر هم بیفتد. من در آن زمان در مرکز باستانشناسی بودم. واقعاً در محافل خصوصی  این فکر پیش آمده بود که اگر به آثار آسیبی برسد چه باید کرد؟ همه نگران این قضه بودیم و من شخصاً شنیدم که در آبادان چنین اتفاقی رخ داده است و دیگران هم متوجه این قضیه شده بودند و این برای ما مسئله شده بود و ما این را به صورت زمزمه و خلاصه به صورتهای مختلف مطرح کردیم، خوشبختانه به نسبت مسایل دیگر که خیلی دیر واکنش نشان داده می شود، در این مورد عکس العمل نشان داده شد. ماه اول جنگ بود که ما داوطلب و راهی جنوب شدیم. از مرکز باستانشناسی بنده و از اداره کل حفاظت آثار باستانی سابق، دو نفر از همکاران عزیز آقایان احمد امیری و یزدان کوشانفر و از اداره کل موزه های وقت آقای علی اکبر سالم با اختیار تام راهی خوزستان دیم. یک لندرور در اختیار داشتیم و مقدار ناچیزی بودجه و چون پیش بینی می کردیم در آنجا با مشکلاتی مواجه شویم، مقداری کیسه گونی و کارتن خالی و اسفنج و چسب کاغذی و مقداری طناب تهیه کردیم و راهی شدیم. در راه واقعاً با مسائل عجیبی برخورد کردیم. البته ممکن است اینها مساول حاشیه ای باشد ولی لازم است که ثبت شود. در راه جزء معدود اتومبیلهایی بودیم که در تردد بودند. یک ماه از آغاز جنگ می گذشت و آخرین ساکنان خوزستان که به سختی توانسته بودند خودشان را نجات دهند و چندین خانواده تمام مایملکشان و آنچه را که قابل حمل بود بار تریلرها کرده و با قیافه های مأیوس در خلاف جهت ما در حرکت بودند. به تدریج که به طرف خرم آباد می رفتیم فشار و انبوهی و تراکم از طرف خوزستان بیشتر مشاهده می شد و در مسیری که می رفتیم به ندرت زنی یا خانواده و زن و بچه ای رو به جنوب دیده می شد ولی از آن طرف خانواده ها بودند که مرتباً می آمدند. جنگ زده ها در قهوه خانه های بین راه زندگی فلاکت باری را می گذرانیدند، زندگی فلاکت باری که هرگز تجربه نکرده بودند. در لا به لای تک درختهای باقی مانده از جنگلهای قدیمی لرستان، کوچک و بزرگ با لباسهای شهری دیده می شدند که با پارچه ای مختصر برای خودشان چادر و سرپناهی درست کرده بودند، در آن موقع واقعاً فکر می کردیم که مواریث فرهنگی چه وضعیتی دارند و از این که به چنین مأموریتی می رفتیم، احساس غرور می کردیم ولی واقعاًنمی دانستیم چه وضعیتی پیدا می کنیم. خرم آباد را پشت سر گذاشتیم، اخبار وحشتناکی می رسید. چیزی که فقط جلب توجه می کرد صدای آژیر آمبولانسهایی بود که به طرف مرکز می آمدند. در آن هنگام ما هرگز آمادگی الان را نداشتیم و دشمن درنده خو واقعاً این غفلت و عدم آمادگی را به خوبی تشخیص داده بود.

مرتباً اندیشه می کردیم و واقعا هیچ اطلاعی نداشتیم که خوزستانی که ما با هدف مشخصی به طرف آن رهسپار بودیم چه وضعیتی دارد. هنگام رفتن مجبور شدیم شب را با ترس و دلهره در پایگاه هوایی دزفول بمانیم و از آنجا راهی هفت تپه شدیم. شنیده بودیم که هفت تپه امن تر است ولی دشمن در نزدیکی شوش سنگر گرفته است. راه شوش و راه اندیمشک به شوش بسته شده بود. ما به طرف دزفول رفتیم و می بایست از طریق جاده ای فرعی به هفت تپه و از آنجا به اهواز می رفتیم. ما واقعاً نمی دانستیم با چه کسی باید تماس بگیریم. هنگامی که به موزه هفت تپه رفتیم فقط توانستیم یکی از نگهبانهای موزه را ببینیم و سرانجام در اتاقی مستقر شدیم. باز همان افکار به سراغ ما می آمد. ما در آنجا چه می توانستیم انجام دهیم. در تماسهایی که توانسته بودیم بگیریم گوش کسی به حرفهای ما بدهکار نبود و کسی به کار ما اعتقاد نداشت. حتی با حالت تمسخر به ما نگاه می کردند و مرتباً با این گفته رو به رو می شدیم که اینجا مردم دارند از بین می روند و شما دنبال آثار شاهنشاهی! هستید. متأسفانه ما نتوانسته بودیم در این مدت به آنها تفهیم کنیم که میراث باستانی میراث شاهنشاهی نیست میراث کسانی است که به حق مستضعفین نامیده می شدند و این مستضعفین بودند که چنین آثاری را به جای گذاشته اند و یا حتی اگرکاخی یا بنایی اشرافی که مظهر ظلم و ستم است وجود دارد، نگهداری آن وظیفه ای است در راستای نشان دادن هنر مستضعفان و ظلمی که در هزاره های تاریخ بر ملت ما رفته است. با این روحیه برای ما مسئله حل بود و ما واقعاً با مقاومت زیادی توانسته بودیم یکی دو سال آغاز انقلاب را با تفکراتی که آثار تاریخی را به کلی نفی می کرد مقابله کنیم. ما در آن شرایط در هفت تپه یعنی بهترین جای ممکن، مستقر شدیم (شوش به هیچ عنوان مسکونی نبود و کسی در آنجا زندگی نمی کرد به جز آقای شایع نگهبان  وفادار قلعه شوش)، تنها جایی که می توانستیم به شوش نزدیک باشیم. قدیمی ترین سایت های باستانی ما در آنجا واقع است و پر سابقه ترین کاوشهای باستانشناسی در آنجا انجام گرفته و از هنگام عهدنامه زمان قاجار از 1895 توسط هیئت فرانسوی شروع شد و ما مجبور بودیم در جایی که به شوش نزدیک باشد مستقر شویم، بنابراین هفت تپه و موزه هفت تپه را انتخاب کردیم.

به مطالعه راههای دسترسی به شوش پرداختیم، اولین شب استقرار را به یاد می آورم که نه تنها برفی وجود نداشت بلکه وقتی یک لامپ سیار از اتومبیل لندرور به اتاقمان کشیدیم، بلافاصله با سوتها و فریادهای افرادی که از بیرون می گذشتند مواجه شدیم و دانستیم که در آنجا حق روشن کردن چراغ را نداریم، چون واقعاً تجربه اش را هم نداشتیم. برای اینکه بتوانیم در روشنایی در هفت تپه به کارهای شبانه مان که جمع آوری و لیست کردن و این گونه مسائل بود بپردازیم مجبور شدیم تمامی روزنه ها را ببندیم و این خیلی مشکل بود زیرا گرما بیداد می کرد و ما امکان استفاده از برق را نداشتیم بنابراین هفت تپه را مقر خودمان قرار دادیم و از طریق پیغام و فرستادن نامه از ابواب جمعی میراث فرهنگی یا فرهنگ و هنر آن زمان استان خوزستان کمک خواستیم. البته موقعی که ما به اهواز رفتیم تا با اداره کل فرهنگ و هنر اهواز تماس بگیریم دریافتیم که اداره کل، یک ستاد در واقع کمک رسانی است، همه چیزها حالت جنگی داشت، درست هنگامی که ما به آنجا رسیدیم شلیک خمپاره های دشمن در اهواز شروع شد و پاره ای از تکه هایی که ترکشها به آنها اصابت کرده بود به ما خورد. در چنین شرایطی متوجه شدیم که بایستی بیشتر از هر چیز به خودمان متکی باشیم و به نیروهای داوطلب احتمالی موجود، بنابراین با ابتکار شخصی حرکت کردیم و در هفت تپه مستقر شدیم و با پیغام به افراد مختلف آنان را در آنجا جمع کردیم و صحبت ما بر سر این بود که چگونه وارد شوش شویم؟ سرانجام به این نتیجه رسیدیم که بهترین زمان رفتن به شوش، پیش از طلوع آفتاب است، زیرا در طول شب امکان استفاده از اتومبیل را نداشتیم و روشن کردن چراغ امکان نداشت و چنین اجازه­ای را هم نداشتیم، بنابراین تنها موقع ممکن پیش از طلوع آفتاب و قبل از شروع گلوله باران روزانه بود. این آتشبازیها تا پاسی از شب بی وقفه ادامه می یافت، بنابراین بر اساس تجربه افراد بومی چنین زمانی را انتخاب کردیم. همین که هوا اندکی روشن می شد و تقریباً هنوز تاریک بود راهی می شدیم و وقتی نزدیک شوش می رسیدیم هوا آن قدر روشن بود که بتوانیم کاری انجام دهیم. شاید جالب باشد که بدانید موزه شوش حتی در و پیکر درست و حسابی نداشت و ما وارد چنین موزه ای می شدیم. موزه شوش از نظر آثار و از نظر طبقه بندی و تسلسل تاریخی ای که دارد، یکی از بهترین موزه های ما است. جوانب را در شوش بررسی کردیم، با بخشدار آنجا تماس گرفتیم و به کمک یکی از کارمندان بومی فرهنگ و هنر به نام غلام علی رستگار، که واقعاً من همیشه به یادش هستم و خودم و دوستانم و میراث فرهنگی را مدیون فعالیتهای وی می دانم، موفق شدیم وانتی را به طور موقت و برای ساعاتی که احتیاج داشتیم در اختیار بگیریم، با از خود گذشتگیهای او بود که موفق شدیم خدمت ناچیزی را که در ابتدای جنگ در مورد جا به جایی آثار فرهنگی به نمایش در آمده بود در موزه و در انبارهای موزه به عمل آمد، انجام دهیم. اتومبیلهای فرهنگ و هنر وقت در اختیار ارگانهای دیگر و در حقیقت در اختیار جبهه ها قرار گرفته بود. مشکل ما با در اختیار گرفتن یک اتومبیل وانت به مقدار زیادی حل شد و سرانجام به این نتیجه رسیدیم که پس از انتقال وسایل بسته بندی، ابتدا بایستی اشیاء به نمایش گذاشته شده در ویترینهای موزه شوش را با قید مشخصات در لا به لای اسفنج گذاشته و در جعبه هایی قرار دهیم و چون جهت بسته بندی اساسی فرصتی وجود نداشت اشیاء را در جعبه میوه می گذاشتیم و در فرصتی که به دست می آمد همه را بسته بندی کرده و به سرعت به هفت تپه می بردیم. گاهی اتفاق می افتاد که زمان بسته بندی طول می کشید و بمبارانها شروع می شد و هنگامی که به طرف هفت تپه حرکت می کردیم بارها طرفین ماشین مورد اصابت گلوله های دشمن واقع می شد و ما در حالت گریز اجتناب ناپذیری محل را ترک می کردیم.

 

مطالب مرتبط :

انتقال اشیاد موزه ای مناطق جنگی - قسمت دوم

 

مجله موزه ها-شماره 17-بهار 1376
بررسی و نوشته: عباس فرخ نیا همدانی
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 

موضوعات مرتبط : معماری موزه   پدافند غیر عامل    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید