Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1433

ایران عهد قاجار - قسمت دوم

مظفرالدین شاه مرد فرسوده و از کار افتاده ای بود و حکمران نالایقی بود که مردم در کوچه و بازار- بی آن که واهمه ای داشته باشند- از او انتقاد می کردند.

انقلاب روسیه به ایران سرایت کرده بود و همه با فریاد خواهان مشروطیت بودند، بدون این که به معنی واقعی کلمه پی برده باشند و بی آن که از خود بپرسند، که آیا ملت ایران برای حکومت برخود از بلوغ کافی برخوردار است یا نه، در مسجد بزرگ ده ها هزار نفر برای مشورت دور هم جمع می شدند. ملاها در شاه عبدالعظیم اجتماعات انقلابی تشکیل می دادند و در این اجتماعات، سفرهای شاه به اروپا به شدت محکوم می شد و پیشنهاد می شد، که اقداماتی معمول گردد، تا کشور از سقوط کامل در امان باشد.

این حقیقت که این شورش، فقط چند سال بعد به تحولات قهرآمیز خلع شاه جدید منتهی شد، متعلق به حوادث سالهای اخیر بوده است، معروف تر از آن است که محتاج به یک معرفی بوده باشد.

مظفرالدین شاه بر خلاف پسرش، ولیعهد، چهره ترکی قاجارها را داشت و شبیه پدرش بود. او همان بینی گرد و همان سبیلی را داشت که پدرش، اما در مجموع نرم تر و مهربان تر بود. او نسبت به من خیلی مهربان بود و می خواست با کاروان من اسکورتی همراه سازد. این اسکورت مخصوصاً در مرز بلوچستان، که از امنیت چندانی برخوردار نبود، لازم به نظر می آمد. روز بعد وزیر خارجه به فرمان شاه نامه ای برای من فرستاد، که آن چنان چاپلوسانه است که من از نظر رعایت نزاکت نمی توانم آن را نقل بکنم. این نامه با این اصطلاح پایان می یابد: «اعلیحضرت از این که شما در ایران وارد سفر تازه ای شده اید متشکر هستند و میل دارند گهگاه اخبار جریان سفر شما را دریافت بکنند

ایران عهد قاجار

مساله اسکورت به این ترتیب حل شد، که بلافاصله پیش از کریسمس وزیر خارجه نامه ای به گراف داپشیه نوشته و سوال کرد، که به چند نفر سرباز احتیاج است. موضوع را با سرهنگ دوگلاس در میان گذاشتیم. سرهنگ مرا از همراه بردن سربازهای معمولی برحذر داشت، چون دردسرشان بیشتر از سودشان بود، بهتر است که از سرهنگ چرنی زوبوف، فرمانده روسی بریگاد قزاق ایران کمک خواست. قزاقها با این که ایرانی هستند، به شیوه روس ها و به وسیله افسرهای روسی، با دقت تربیت شده و تحت فرمان آنها هستند و با نظامیان ایرانی، که تقریباً اهمیتی ندارند، قابل مقایسه نیستند. پس از مشورتی با سرهنگ روسی قرار شد، اسکورت از دو مرد تشکیل شود، که کاملاً کفایت می کرد. دو روز پیش از حرکت این سربازها تعیین شدند.

افسرها از بین قزاقها بیست نفر را انتخاب کرده بودند، به طوری که می توانستند شخصیت عالی آنها را تضمین بکنند. سرهنگ برای این عده سخنرانی کرد و برایشان تعریف کرد که موضوع از چه قرار است. تعریف کرد که مسیر سفر از میان کویر خواهد بود، جایی که امکان دارد که ما دچار کم آبی بشویم و اضافه کرد، آنهایی که بالاخره برای همراهی انتخاب خواهند شد، حقوق بیشتری از حالت عادی دریافت خواهند داشت.

بالاخره او از این بیست نفر خواست، هر کس که به میل خود حاضر به همراهی من است از خط جلو بیاید. جز یک نفر همه جلو آمدند. این یک نفر ظاهرا در تهران معشوقی داشت که نمی خواست او را ترک بکند. بعد سرهنگ به من پیشنهاد کرد، که مردهایی را که از نظر ظاهر بیشتر می پسندم و جلب اعتماد می کند، نشان بدهم. پنج نفر را انتخاب کردم.

روسها از این پنج نفر یک نفر را بیشتر توصیه کردند و پس از این که من تصمیم به انتخاب او گرفتم، انتخاب دوست همکار به او واگذار شد. به این ترتیب دو نفر در اختیارم گذاشته شد، که با هم متفق القول بودند و هم دیگر را خوب می شناختند.

سرهنگ برای این دو نفر هم سخنرانی مخصوصی کرد و آنها را با نکات زیادی آشنا ساخت. از حقوقشان که سه تومن در ماه بود (هر تومن تقریباً 5/3 مارک)،چیزی کسر نمی شد و من می بایستی ماهی نه تومن به آنها می دادم. به این ترتیب حقوق آنها چهار برابر می شد و کارشان هم، تاوقتی که در استخدام من می ماندند، تا حدی آسان بود از نظر تجهیزات هرچه آنها از قبیل لباس، پالتو، پوتین، باشلیق، لحاف نمدی و تفنگ با 50 فشنگ و غیره لازم داشتند، از سرهنگ دریافت می کردند. اما آنها می بایستی همراه خود اسب بر نمی داشتند، چون ما به کویر می رفتیم، که فقط شتر می تواند از آن عبور بکند. آذوقه آنها در کاروان به میل خودشان بود و می بایستی در یک چادر به سر می بردند، که سرهنگ به آنها می داد. قرار شد در مورد مرخصی در سیستان مذاکره بکنیم.

سرهنگ که با تمام معنی مردی سخاوتمند بود، لطفش را وقتی به منتها درجه رسانید که از من خواهش کرد، که یک زین کاملاً نو قزاقی و یک چادر زیبا، به نام هدیه افسرهای روسی مقیم تهران بپذیرم. هدیه کریسمس مجللی بود، چیزی که من به آن احتیاج داشتم. بعدها من تمام ثبت را روی این زین سفر کردم، اما چادر خاطره غم انگیزی را همراه دارد، چون یک سال و نیم بعد در این چادر ساربان من محمد عیسی درگذشت.

پس از شروع شاد روز با یک صبحانه مجلل نزد سرهنگ مهربان، که همراه شامپانی کف آلود، ضمن یک سخنرانی خوب برای سفری که در پیش بود، آرزوی موفقیت کرد، دو نفر قزاق من در عمارت سفارت انگلیس حضور به هم رسانیدند، تا به شیوه روسها، برای انجام خدمت خودشان را معرفی بکنند. آنها بلافاصله تا روز بعد مرخصی دریافت کردند. روز بعد آنها می بایستی در امر بسته بندی کمک می کردند و اطلاعاتی در مورد چگونگی بار به دست می آوردند و آن را به بسته های مناسبی تقسیم می کردند.

سفری که من الان از تهران آن را شروع می کنم، هرگز قرار نبود که سفری برای کشف کویر باشد. چون سمت هایی از ایران، که من قصد عبور از آن ها را داشتم، تا حدی شناخته شده بودند. برای تمام قسمت های این منطقه نقشه هایی در دست است، که مخصوصاً به وسیله مسافرین انگلیسی و روسی تهیه شده است.

آری جهانگشایان در عهد باستان با لشکری بیشمار از این سرزمین گذاشته اند و بیشتر از 600 سال پیش مارکوپولو، ونیزی بزرگ به حوالی کویر مشرق ایران قدم گذاشته است. اما با وجود این من این راه را انتخاب کرده بودم، تا با چشم خود منطقه ای از ایران را ببینم، که هنوز ندیده بودم و من در حقیقت به تمام این سفر به چشم درسی از جغرافی نگاه می کردم. اما با این وصف در شرق دور، در صحرای بزرگ. تصادفاً از مناطقی گذشتم، که پیش از من هیچ اروپایی هرگز قدم به آن جا نگذاشته بود.

این سفر از نظر طول مسافت چیز کوچکی نبود، چون فاصله بین تهران و نوشکی، که 2400 کیلومتر بود، مثل فاصله استکهلم تا پالرمو و یا ورشو تا مادرید بود. بنابراین به هر ترتیب لازم بود، که کاروانی تجهیز کرد، که بتواند به تنهایی راه طولانی را تحمل بکند و بی آن که به روستاهای حاشیه کویر احتیاج چندانی داشته باشد، از کویر عبور بکند.

اول می خواهم خدمتکارانم را معرفی بکنم. میرزا عبدالرسول مرد 35 ساله ای بود که زن و دو بچه اش را در تهران جای گذاشت و وظیفه اصلیش منشیگری من بود، اما چون او خودش را آپز خوبی هم معرفی کرد، طولی نکشید که او آشپزخانه و پذیرایی را بر عهده گرفت. میرزا به کسی گفته می شود که می تواند بخواند و بنویسد، اما این در صورتی است که این کلمه پیش از اسم بیاید. چنانچه کلمه میرزا پس از اسم بیاید، معنی شاهزاده می دهد میرزای من -او را میرزا صدا می کردند- آدمی ساکت و کم حرف بود و وظایفش را با صداقت و به موقع انجام می داد. او هنوز سفری طولانی نکرده بود و زندگی آزاد در منطقه ای دست نخورده برایش لذت غیرقابل وصفی داشت.

ابوالقاسم هم اهل تهران بود. او چهل ساله و متاهل بود. او بغداد، کربلا، نجف، بصره، بوشهر، شیراز، اصفهانريال رشت و تبریز را دیده بود و به این ترتیب در میهن خود سفرهای دوری کرده بود. او مرد بلند قدی بود و ریش و سبیل سیاهی داشت و مثل یک سردسته قوی هیکل دزدان به نظر می آمد، اما از انگلیسی های زیادی گواهینامه های خوبی داشت و از همان اول خودش را آدم سفر کرده و بیدار و کار نشان می داد. البته او نسبت به پول من خسیس نبود و همین که بنا شد، که برای خود و همراهانش خوراک کویر را فراهم بکند، به کار خودش خیلی آشنا بود. من به کار آن ها دخالت نکردم و فکر کردم در هر حال بهتر است که آن ها خودشان به فکر خودشان باشند.

برای نگهداری از شترها سه نفر استخدام شدند. بین آن ها نفر اول مشهدی عباس بود، که به او کربلایی عباس هم می گفتند، چون او هم به زیارت مقبره امام رضا رفته بود و هم به زیارت قبر امام حسین. این سفرها برای زائرین عنوانی همراه دارد که مثل عنوان حاجی است برای زائرین مکه. او تاتاری بود از تبریز و یک کلمه فارسی بلد نبود و به مناسبت شغلش که ساربانی بود سفرهای دوری کرده بود.

او در ضمن دو بار هم به طرابوزان رفته بود. او شترها را دوست داشت و از آن ها به نحو احسن نگهداری می کرد و آدمی بود قوی و جدی و قابل اطمینان. نفر بعد غلامحسین 27 ساله بود، از حوزه غرب خور. او در این شهر صاحب زن و بچه بود. او در خراسان به کرات سفر کرده بود و طبس و یزد و آش آباد و استرآباد را دیده بود. او هم برایم خدمتگزار خوبی بود. همیشه خوشحال و قانع بود و با تمام کار خسته کننده ای که داشت همواره راضی بود.

می خواستیم در سیاه کوه، که در حاشیه کویر قرار داشت، یک راهنمای مناسب گیر بیاوریم و به طوری که می گفتند در راه طبس به سیستان، فاصله بین چاه ها چندان زیاد نبود.

با این که من در نقطه حساسی بودم، جایی که در راه های کاروانروی بزرگ زیادی به هم می رسیدند و هم دیگر را قطع می کردند، پیدا کردن شتر چندان هم آسان نبود.

هوتوم شیندلر جنرال کنسول و نوکر ایرانی سفارت انگلستان اصلاً آرام نداشتند و هر روز تاتارها و فارس ها قطارهای بلندی از شتر به ما نشان می دادند. یا قیمتهای غیرممکنی پیشنهاد می شد و یا این که شترها بد و از حال رفته بودند و به نظر نمی آمد که بتوانند در کویر تحمل یک سفر طولانی را داشته باشند. درست مثل معامله اسب، آدم باید موقع خرید شتر مواظب باشد که سرش کلاه نرود. یک شب یک تاجر به سفارت انگلیس مراجعه کرد و برای دو شتر زیبایی که همراه آورده بود 40 و 35 تومن درخواست کرد. قیمت خوب بود.

اما خوشبختانه به اصرار مرد فروشنده زود جواب ندادم، بلکه از او خواهش کردم که صبح زود بعد یک بار دیگر بیاید. پس از این که پالان از روی شترها برداشته شد، معلوم شد که پشت شترها، بین دو کوهان، در وضعیت بدی قرار دارد. پوست کاملا کنار رفته بود و گوشت برهنه پیدا بود و بوی غیرقابل تحملی از خود پخش می کرد. هر شتر ده تومان نمی ارزید. من در حالی که لبخندی به نشانه انصراف می زدم، فروشنده با مال خود از صحنه نمایش دور شد.

بالاخره از تبریز سه تاتار با پنجاه شتر خوب پیدایشان شد. ما طبق عادت جاسوسی و کسب خبر معمول در ایران اطلاع یافته بودیم که این تاتارها شترهایشان را به دلیلی مجبورند بفروشند. از دامپزشک سفارت که یک هندو بود و از آدم های خودم برای مشاوره استفاده کردم و بین پنجاه شتر، چهارده نفر که بهتر از همه بود، انتخاب شد. من برای حمل بار به این شترها احتیاج داشتم.

پنج نفر از این شترها واقعا بزرگ و عالی بودند و بقیه هم وضع خوبی داشتند و کاملاً بی عیب و بدون کوچکترین نقص بودند. حالا فصل مستی شترها بود و در نتیجه آنها تند مزاج و آماده خشمگین شدن بودند. تکه های کف از لبهای نرمشان آویزان بود. دندانهایشان را به هم می ساییدند. چشمهایشان را به این طرف و آن طرف می چرخانیدند و صدای خفه و منوج داری از خود در می آوردند. برای چهارده شتر 975تومن، یعنی 3400 مارک پرداختم، خیلی گران. البته شترهای بزرگ هر کدامشان 100 تومان می ارزیدند.

اما آن ها حالا متعلق من بودند و در مدت چند روزی که به حرکت داشتیم، برایم یک سرگرمی بود، که در حیاط به دیدن آن ها بروم و ببینم که چطور یک دسته علف پس از دسته دیگر بلعیده می شود و به خودم بگویم، که حالا آن ها برای مشکلاتی که در پیش داشتیم و شاید برای یک دوره روزه نیرو ذخیره می کردند.

مطالب مرتبط :

بررسی و نوشته: سون هدین، ترجمه: دکتر رجبی
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت
: شهره السادات عربشاهی

 

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید