تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :830

تصویر صدا

شاید انتظار این باشد که بگویم، یادم میآید در آن زمان...

و شاید هم حق با نسل امروز باشد که چنان زمان را با "سرعت گیگا بایت" میگذراند که دیدن موی سفید، او را به یاد پدر بزرگ میاندازد و کالسکه های قدیمی تر از آنهایی که امروز دور میدان نقش جهان میگردند.

یادم میآید آن روز که دخترم کوچک بود و پرسید، زمان تو ماشین بود؟ بیش از لبخندی پدرانه، پاسخی نداشتم. نمیدانستم چگونه بگویم که من نسلی هستم که در زمان من تاریخ سکته کرد. شاید اصلاح گذشته بود، ولی چگونه باید میگفتم که جوانی من "به روزتر" از جوانی تو بود. چگونه بگویم که شاداب تر از تو جوانی کردم. روان ما، در گردش بود و این همه "ابزار روان گردان" نیاز نبود.

دوست عزیزی در مقاله اش و در همین سایت، از بوی قهوه کافه نادری سخن گفته و مرا هم به یاد آن روزها انداخته  و در این فکرم که آیا، اگر کافه نادری تعطیل شود و در عوض سرتاسر خیابان نادری آن روز، امروز گل فروشی باشد و پر از گلهای یاس، آیا بوی گل یاس به مشام خواهد رسید؟ آیا دود ودم این همه ماشین، گیرم که لوکس تر و به روزتر از هیلمن هندلی آن روز پدر من باشند و این همه موتور و موتورسوار لجام گسیخته و سر و صدای ناهنجار آدم های مسخ شده در شلوغی شهر، فرصتی به گل یاس خواهند داد؟

درست گفتید، ما آن موقع اهل قهوه نبودیم و کافه نشین هم نبودیم. ولی از کافه نادری، آن روز، علاوه بر بوی قهوه، بوی پیراشکی گرم با کرم تازه، زودتر از بوی قهوه تا سر چهارراه به مشام ما میرسید.

بویی که بعدها فقط  در برخی شهرهای اروپایی و آنجا هم در بعضی نقاط شهر که دود و دم ماشین کمتری داشت، به مشام میرسید.

ما برای قدم زنی به خیابان نادری نمیرفتیم، بلکه "گروهی"، از چهارراه کالج و دبیرستان البرز، به کافه نادری میرفتیم تا پیراشکی گرم، سرپایی بخوریم.

من از آن روزها، این همه فقیر و گدا و بچه کثیف متکدی به یاد ندارم.

دبستان فیروزکوهی در شیخ هادی وخانه من در حشمت الدوله، طبق نقشه گوگل، هفتصد متر مسیر بود، پیاده و تنها هر روز به مدرسه میرفتم و بر میگشتم و این از کلاس دوم ابتدایی و یادم نمیآید که پدر ویا مادرم، روزی نگرانم شده باشند که شاید اتفاقی افتاده باشد.

ای کاش همه چیز به یادم میماند و میتوانستم دلیل عصبانیت خودم  را، هر بار که برای قدم زدن و هواخوری با تو از خانه خارج میشوم، با خاطرات آن موقع قیاس نمایم.

یادت هست آن روز، نه آن روزها، همین هفته پیش را میگویم، شاد و سر حال از خانه بیرون رفتیم و ده دقیقه بعد، من با عصبانیت سر راننده ای فریاد میزدم که به جای ایستادن جلوی خط عابر پیاده و مراعات آرام راه رفتن من، باعث ترسم شده بود و ترس من او را به خنده انداخته بود.

بله یادم میآید که آن زمان، شهر که تازه شهر میشد، حرمت شهروندانش را نگه میداشت و مثل امروز "درنده خو" به جان مردمانش نمیافتاد.

در سال دوم معماری، Bruno Zavi استاد تاریخ هنر و معماری، در امتحان آخر دوره از من خواست که چون ایرانی هستم، میدان نقش جهان اصفهان را به تصویر آورم و این، روی تکه کاغذی که روی میزش بود.

مستطیلی کشیدم حدودا شمال به جنوب، در ضلع جنوبی مربعی چرخیده، میانه طول شرقی، دایره ای کوچک و در ضلع غربی چیزی که یادم نمیآید و از وسط ضلع شمالی نقطه چینی نا منظم کشیدم که مانند ماری، پیچ و قوس میخورد و به طرف شمال محو میشد.

استاد مانند همیشه پیپ لای دندان، مغرورانه رو به دیگران کرد و گفت "آن نقطه چین، بازار سرپوشیده اصفهان است که فرهنگ و معماری  چند عصر را در آن پیچ و قوس به هم دوخته و بسیار بسیار زیباست" و از من تشکر کرد.

چند دهه از آن تاریخ میگذرد واستاد نیز دیگر بین ما نیست، یاد این خاطره  و این نوشته، احساس عجیبی در من بیدار کرده. مانند دوران دبستان که گاهی در کلاس، مداد در دستت میلرزید، انگشتانم با کمی لرزش تکمه ها را لمس میکنند.

چه کنم اگر امروز امتحانی دوباره باشد و او از من بخواهد چون "تهرانی هستم"، این شهر را به تصویر بکشم.

چه باید بکنم؟

چگونه این همه نا هنجاری و صدا را به تصویر درآورم؟


داريوش زمانى
مرداد نودوسه

عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید