Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1228

تصویر یک آرزو

(مقالات گذشته-زمستان 1387)

هنگامی که واژه «شهر» را به کار می بریم، نه با دیدن شهر تنها با شنیدن آن واژه، یعنی چیزی غیر از خود «شهر» تصوری از ان در ذهنمان پدید می آید. البته هنوز نمی دانیم چگونه شهری است، چه اندازه ای دارد و با چه قدمتی است، اما به هر ترتیب تصوری تجریدی (و رمزگونه) مستقل از ماهیت شهر در ذهنمان شکل می گیرد. شهری که از یک سو بدون زمان و مکان است و از دیگر سو چون در ذهن همچون «منی» پدید آمده است دارای فرهنگ است و به زمان و مکان پیوند می خورد. در این جا با گذری کوتاه بر گستره زبان شناسی، منظور از واژه «شهر» را همان «مفهوم شهر» پنداشته؛ شهری که با شنیدن واژه «Ville» در ذهن یک فرانسوی زبان شکل می گیرد و این تقریباً همان شهری است که با شنیدن واژه «شهر» در ذهن یک ایرانی ترسیم می شود.

شهر مجموعه ای است متشکل از اجزاء؛ بازار، مسجد، خانه، خیابان، کوچه و ...، و این اجزاء خود، مجموعه ای از اجزاء دیگر؛ مسجد متشکل از مناره، سردر، ایوان، صحن و ... . اینان به تنهایی بیرون از من، در کنش با پیرامون خود وجود دارند. اما برای «من» هر یک بدل به نشانه ای می شوند که دلالت ویژه ای به «چیز دیگری»دارند و شهر، مفهومی است از دلالت بر «چیزهای دیگر» و خود کلیتی با معنایی ویژه.

دیدن، عملی خلاق است. در وهله نخست جهت یابی، ارزیابی و سازماندهی فضایی است. اما از دیگر سو، نیروهای بیننده - که آن گرایش پویای شخص به تعادل است و ایجاد ارتباط با جهان پیرامون خویش تا حس خوب تعلق نماید - بر «نیروهای مادی بیرونی» اثر گذاشته و دیدن، در سطحی دیگر و به گونه ای دیگر اتفاق می افتد.

با نگاه کردن به یک منظره یا هر شیء در فضا، احساسات متفاوتی که خصوصیات آن منظره یا شیء برمی انگیزد، در خاطر می­ماند.

بنا به تعبیر بابک احمدی موضوع دیدن چیزی است که در گام نخست برای ادراک حسی وجود دارد یعنی دیداری است اما از آنجا که از یک نظام فیزیکی و علت و معلولی تجرید می شود. در نهایت، زاده نیروی آفریننده ذهنی تماشاگر است، زندگیش وابسته به ادراک حسی و گام بعد وابسته به «تأویل تماشاگر» است.

رفتار آدمی در طول تاریخ بیانگر آن است که روابط هرچیز در ذهن او به دقت می نشیند و به هنگام فراخوانی آن روابط، در قالب رمزگونه به تصویر گونه ای بدل شده و نمایان می گردد.

پیروانکاستل می نویسد: « آنچه بر احساس ما ظاهر می شود واقعیت نیست بل یک نشانه است.» نشانه، رمزگونه ای است برای بیان محتوای هر دیدار، نشانه، اسباب تصویرسازی رمزگونه در ذهن است تا توان گویش ادراک واقعیت در لحظه ای بر خود با آن را یابد.

نشانه ها ساختار آگاهی ما را عمیق تر و دقیق تر آشکار می سازند. نشانه ها شناخت را میسر می سازند. رولان بارت نشانه شناسی را نظریه ای کلی در شناخت شناسی می داند و از آن همچون «روش بررسی» یاد می کند.

اقبال لاهوری در کتاب سیر فلسفه در ایران، نظر ابن مسکویه را درباره شناخت چنین می گوید: «احساس یا صورت حس، آغاز شناخت انسانی است ولی به تدریج تحول می پذیرد و به صورت ادراک مجرد یا تعقل در می آید. واقعیت خارجی نخستین مراحل شناخت را مقید می کند اما شناخت در جریان پیشرفته خود، رفته رفته از قید ماده می رهد. پس باید گفت که شناخت در آغاز فعالیتی مادی است ولی به آهستگی از زمینه مادی خود، دور می شود. تخیل، یکی از مراحل شناخت است. تخیل، قوه ای است که «نگار» یا تصویر شیء مدرک را در غیاب آن شیء در ذهن حاضر می کند. پس از تخیل، تعقل دست می دهد. ذهن در مرحله تعقل، بیش از پیش تجرد می یابد و به ایجاد صور عقلی می پردازد. اما حتی در این مرحله نیز یک باره دنیای محسوس را ترک نمی گوید، زیرا در هر حال پا بر دنیای محسوس دارد و صور عقلی از جمع آمدن و یکی شدن صور حسی فراهم می آیند. با این همه نباید از فرق عظیم صورت عقلی و صورت حسی غافل ماند. صورت حسی یا احساسی یا ادراک حسی، امری جزئی و متغیر است و از این شناخت تا زمانی که به مرحله ادراک مجرد یا تعقل نرسد، پایدار نیست.»

آدمی پیوسته در جستجوی حقیقت است. جهان پویا است؛ در جهان همه چیز به هم پیوسته است. در ایت جهانِ سرتاسر تغییر، انسان نیز که بخشی از آن است پیوسته در تغییر است و ناگزیر هماهنگی با آن است.

قطب بن محیی جهرمی، از عارفان بنام اواخر قرن نهم می گوید: «چون جهان، که کل است، پیوسته در کار است، شما نیز که جزئید پیوسته باید که در کار باشید ...» منظور او هماهنگ شدن با پویایی هستی است.

روانه باش به اسرار و می تماشا کن               زآسمان بپذیر این لطیف رفتاری

چو غوره از ترشی رو به سوی انگوری             چو نی برو زنیی، جانب شکر باری

ز کودکی تو به پیری روانه ای و دوان             ولیک آن حرکت نیست فاش و اظهاری

انسان که والا مقامی در جهان دارد، منزل به منزل می رود تا به اصل خویش برسد و «ایرمردی» شود شاید آن گونه که نیچه در حسرتش بود و در آرزوی چنین حرکتی و چنان سرنوشتی هر آیتی نشانه است از هر منزل.

از حد خاک تابشر، چندهزار منزل است        شهر به شهر بردمت، برسر ره نمانمت

جئورگی کپس، در کتاب زبان تصویر می نویسد: «اگر بخواهیم تعادل خود را در دنیایی پویا حفظ کنیم باید بر تناقضات در هستی اجتماعی امان فائق آییم. انسان برای آنکه هر چه کامل تر به قصد خویش جامه عمل بپوشاند، باید وحدت تجربه هایی را که اکنون تنها وجوهی منفرد از موجودات انسانی را نشان می دهند، از نو بساز تا آنجا که بعدهای احساسی، عاطفی و معنوی را در کلیتی جدایی ناپذیر تثبیت کند. زبان تصویر و ارتباط بصری از لحاظ توان، خواه برای آشتی دادن انسان با شناخت خویش و خواه برای موجودیتی یکپارچه بخشیدن به او، از معتبرترین وسایل است و به انسان امکان می دهد که تجربه کند و تجربیاتش را در شکلی قابل مشاهده مستند کند.»

این جستجوی بی پایان کمال مطلق و تمنای احساس یگانگی و یکپارچگی آدمی را به سرزمین رمزگونه ای فرا می خواند که در آن همه چیز نشانه است. مسجد، مکان عشق است و خانه، مأمنی است برای پرواز، گویی جهان با وی سخن می گوید و وی نیز همچنین.

این مکاشفه درونی، استعاره ها، کنایه ها و اساطیر را پدید می آورد. شهر، عین بهشت می شود. آنجا که انسان در کنار حق تعالی منزل می گزیند؛ هوا خوشست و جوییباران پرآب و آدمیان سرمست کمال خویش.

مردم او جمله فرشته سرشت               خوش دل و خوش خوی چو اهل بهشت

هرچه ز صنعت به همه عالم است         هست در ایشان و زیادت هم است

بیشتر از علم و ادب بهره مند              اهل سخن خود که شمارد که چند

هر طرفی سحر بیانی نو است             ریزه چین کمترشان خسرو است

پنج هزار از ملک نامدار                    لشکرشان بیشتر از صد هزار

آرزوی انسان، آن بهشت خیالی است و هر نشانه ای، به آن اشارت دارد.

جلال ستاری، در کتاب اسطوره در جهان امروز، چنین می نگارد: «ارم ذات العماد لم یخلق مثلها فی البلاد (سوره فجر، آیه های 7 و 8)،بهشتی که به فرمان شداد بن عماد بنیان یافت و اسطوره بهشت دیلمون و کنعان که در تصور قوم یهود، مکانی بهشت آیین بود و آتلانتید افلاطون و شهر آفتاب کامپانلا، همه سرزمین هایی به کردار خرم بهشت اند، آراسته به داد و خوبی و پر از خواسته».

نه گرماش، گرم و نه سرماش، سرد              همه جای، شادی و آرام و خورد

نبینی بدان شهر، بیمار کس                    یکی بوستان بهشت است و بس

این شهر اساطیری، هم آرمانی است که در خاطره های جمعی انسان نشسته است و هم، تمنای تکرار و شدن به معنای پویایی است. حس خوب امنیت است، ارتباط قطعی او با عالم است و ایمان به وصل.

انسان در جستجوی تعالی، با آشفتگی ها، برآشفته می شود. او خواهان نظم است. از نظم کمال بر می آید و در پی آشفتگی، با به سامان دادن تصاویر ذهنی در انباره های بصری اش در صدد به کالبد نشاندن نظمی بالقوه و فطری بر می آید.

آشفتگی، حس تنهایی با خود به همراه دارد. ترس جدایی از کل، بی هویتی، خالی شدن از معنی و این زمان، اسطوره شهر آرمانی که فقط نشان از وصل داشت، آرزویی می شود واقعی و اسطوره، بخشی از تاریخ می شود.

هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش        باز جوید روزگار وصل خویش

بهشت مقدس و شهر آرمانی که آرزوی هر انسانی است، در واپسین دوره تاریخی حیاتش برای جهانی دیگر و حیاتی دیگر، آرزویی می شود برای حیاتش در واپسین روزهایی که در پیش است، نه در جهانی دیگر و حیاتی دیگر، بل برای این جهان و برای حس زنده بودن و انسانی زیستن.

تصویری به کالبد نشسته و با شعور

شاید چندین قرن به طول کشد تا جهان را از دریچه چشم نیوتن باز شناسیم. جهان را همچو او، واقعیتی مستقل از آدمی و خوانا با تفکیک آن به اجزاء گوناگون که هر یک شناسا هستند و بدون حضور انسان هم رسالت خویش را انجام می دهند. جهان قابل مشاهده، همچون دستگاهی تابع قوانین ریاضی، که اجزاء آن مستقل از یکدیگر با کل در ارتباطند. آدمی تنها یک مشاهده گر است. او تنها، خارج از ذهن انسان و آنچه توصیف می شود تنها تصویری از جهان عینی است.

بدین ترتیب شهر، سیستمی است انسان ساخت، که برای شناخت آن ابزارهایی چون مطالعه جغرافیا، جمعیت، اقتصاد، فرهنگ، تکنولوژی و ... به کار می رود. به نظر می رسد مفهوم شهر چیزی جز برآیند مطالعات گوناگون نیست. (این روش همچنان مورد استفاده است.)

از این رو، در تمامی شاخه های علمی، جستجو در شناخت اجزاء به بیشترین و بهترین تایج خود دست یافت. شناخت اجزاء اتم، کالبد شکافی مغز انسان همین دوره فکری است و از همین روست که فوتون، پوزیتوریون ها و کوانتاها شناخته شدند. این خود موجب تحولات عظیم و تغییر نگرش به جهان شد. جهانی که شناختش به مشاهده بستگی می یابد. هیچ چیز را نمی­توان بررسی نمود جز احتمال چیزی که مشاهده می شود.

جهان سرشار از امواج و ذرات متحرک است، که در لحظه هر جا هستند و با ذهن ما معنی می یابند. هرآنچه به نگاه می آید نمود مادی جهان ذهن است. همه افکاری است که جسم یافته است، همچون خمیری که با دستان هنرمند معنی می گیرد. به تعبیری، جهان و هر چه در اوست انعکاسی است از ذهن انسان.

هان همه شعور  است و آگاهی. جهانی که در آن حتی یک تکه سنگ، توده خاک و قطره باران دارای شعور است و آگاهی، و به گونه ای زنده است. زیرا زندگی در همه چیز جاری است و در سراسر جهان شناور است.

بدین گونه، اندیشه و ذهن انسان اهمیت می یابد. به عبارتی دیگر، رفتار این جهان و تمامی رویدادهای آن، با حضور آدمی درک می شود. نظمی جدید برای جهان تعریف می شود. نظمی شامل نظم های پیدا و ناپیدا؛ نظمی که در آن همه چیز مربوطند و «جهان و پدیده هایش یک کل تقسیم ناپذیرند.»

قطره دریاست اگر با دریاست         ور نه او قطره و دریا، دریاست

نظم از ویژگی های بارز جهان هستی است. جهان با نظم پدید می آید و در نهایت بی نظمی از میان می رود. مشاهدات نجومی نشان می دهد ماده موجود در جهان هستی در آغاز پیدایش جهان بسیار منظم تر از این زمان بوده و به اصطلاح «آنتروپی» یا بی نظمی کمتری داشته است. اما با گذر زمان، میزان این بی نظمی افزایش یافته و این روند همچنان ادامه دارد. به زبانی دیگر، هر جهان پس از تولد دارای بی نظمی اندک است، به مرور تحت تاثیر اثر انرژی تاریک، بی نظمی در آن افزایش می یابد و در نهایت متلاشی شده و جهان های جدیدی از آن حاصل می شودو همین سرنوشت برای هر کدام از آن جهان ها تکرار می شود. در نظم، زندگانی نهفته است و بی نظمی، مرگ به همراه دارد.

تسوشیدا، فیزیکدان ژاپنی تایید می کند آنچه موجب می شود ارگانیسم زنده حالت آنتروپی پایینی را حفظ کند، این واقعیت است که ارگانیسم زنده توان آن را دارد که اضافه آنتروپی ای را که با زندگی توالید می کند به خارج از بدن خود براند؛ یعنی به محیط پیرامون خود. هرگاه ارگانیسم زنده از این کارکرد باز ایستد، محکوم به مرگ است. در میان برخی فیزیکدانان، نظامی که توان راندن اضافه آنتروپی را به داخل محیطش دارد. نظام پیوسته باز نامیده می شود. بنابراین می توان گفت: «شرط لازم برای یک نظام زنده، لزوماً پیوسته باز بودن آن نظام است.»

در دیدگاه جدید، شهر سیستمی زنده، پویا و پیوسته باز است. در آن زندگی جاری است. انسان بخشی از شهر است، همچنان که شهر، پاره ای از انسان است. جامعه شناسی و انسان شناسی از علوم طبیعی و فیزیکی می آموزد که حیات پایدار موجودات (گیاهان، حیوانات، اتم ها، سیستم های فیزیکی و ...) در گرو تبادل انرژی است. پس حیات پایدار و پویای عناصر اجتماعی (افراد منفرد، اجتماعات، نهادها، شهر) نیز در گرو تبادل و تعامل است.

از آن رو که آزمایش ها نشان داده اند، حالت هایی چون اندیشیدن و عشق ورزیدن، بیشترین و حالت هایی چون غضب و نفرت، کمترین انرژی الکترومغناطیسی را در مغز انسان ایجاد می کند. می توان گفت که میدان انرژی الکترومغناطیسی مغز انسان برای حفظ تعادل، بی نظمی خود را به محیط پیرامون می راند.

به گفته ساساکی، اندیشمند ژاپنی «شهر، محصول انسان و روح جمعی او است. شهر از خلال حس به درون ذهنیت ما راه می یابد و رفتارهای شهری ما را موجب می شود. احساس مطبوع خوشی و آسایش که ممکن است حاصل این تجربه باشد، زیبایی است.»

آنگاه که آشفتگی، آدمی را فراگیرد، نظم می گسلد، بیماری پدید می آید و نشانه های آن در شهر و در فضای تمام هستی هویدا می گردد. شهر آرمانی در ذهن محبوس می شود و آنچه معنی می یابد نه آرمان ها -حس خوب زیبایی- بل یأس ها -حس غمگین زشتی ها- خواهد بود.

شهر، چه تصویر یک آرزو باشد یا واقعیتی بر پیکره زمین نشسته؛ تلاشی است برای حیات، برای حفظ تعامل با پیرامون و هستی.

«شهر سکون من است هنگامی که واژه ای برای بیان احساسم نیست.»

 

بررسی و نوشته: مهرنوش محمود زاده خلیلی
فصلنامه هفت شهر - شماره25-زمستان 1387
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 

موضوعات مرتبط : ادبیات و معماری   هویت و مفهوم شهر    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید