تاریخ آخرین ویرایش : سه شنبه،12-4-1397
تعداد بازدید :52

روايت ناصرالدين شاه از ديدار با سلطان عبدالعزيز، امپراتور عثماني

 
    ناصرالدين شاه به سال ۱۲۹۰ه.ق (۱۸۷۲ م)دراولين سفر خود به فرنگستان علاوه بر اينکه اروپا را در نورديد، در بازگشت به عثماني نيز سفر کرد و مانند ديگر کشورها مورد استقبال سلطان وقت آنجا به نام سلطان عبدالعزيز قرار گرفت. ناصرالدين شاه در روز ۲۸جمادي الثاني ۱۲۹۰ با وي ملاقات و با روحيه طنزي که از قلمش مي تراويد، سلطان را چنين توصيف کرده است:
    «سلطان آمد، رفتيم پايين. ما و سلطان سوار اسب شده از در باغ بالاي عمارت بيگلربيگي سوار کالسکه شديم. ما و سلطان، صدراعظمين در کالسکه نشستيم، روي باز، چتر هم نداشتيم، آفتاب بسيار تند زننده هم از پيش رو بود. رانديم براي باغ والده سلطان که ناهار را آنجا بخوريم...
    سلطان شخصي است فربه، چاق، شکم گنده، گرد و قندلي، سودايي مزاج، ديوانه. به هواي گرم به هيچ وجه طاقت ندارد. هميشه بايد سر برهنه بنشيند، موي سرش را هميشه قيچي مي کند. مثل آدم هاي کچل، بي مو، براي اين است که سرش گرم نشود، موي سرش سفيد است، ريشش در گونه ها کم است اما سياه، در چانه بسيار است؛ سفيد، سبيل ها کم است اما سياه، قد کوتاه، پشت گردن پر گوشت چين چين، دندان ها زرد و خراب، دست هاي خوب دارد، گوشتي، پر پشم، نجيب، انگشت ها و ناخن هاي خوب پاکيزه دارد. دور کمر و شکمش خيلي گنده است، کمتر از نجار باشي تهران نيست. بيني دراز زيني، چشم ها شهلايي باحال. اما يک سرخي و جنوني در سفيدي و سياهي چشم هست، ابرو کم است، اما گوشت ابرو زياد است. پاها کوتاه. دانه هاي سودا و حرارت از گردن و رو بيرون زده است. رنگ گندمگون مايل به زردي، بدکلاه، بدرخت، بدترکيب، بدريخت، به جز زبان خودش که ترکي عثمانلو باشد، هيچ زبان ديگر نمي داند. گره ابرو هميشه حاضر، ابدا از علوم ديگر مثل جغرافيا و هندسه و ... به هيچ وجه بهره ندارد. به طوري که نمي داند و نمي فهمد شهر ارزنه الروم که مال خودش است در چه نقطه و در کجا واقع است. در مشرق است، مغرب است و همچنين از يک ده دو فرسنگي خودش خبر ندارد. زن زيادي دارد اما به زن ميلي ندارد.... در کوچه هم که مي رفتيم از زن و مرد احدي تعظيم يا سلام به هيچ وجه نمي کردند. به سلطان مات مات نگاه مي کردند. ترکيبا و هيئتا بسيار به شاه مرحوم شبيه است. سوار اسب ابدا نمي تواند بشود. يک اسب عربي سفيد دارد که ۲۸ سال دارد. عادت به آن اسب دارد، غير از آن اسب، اسب ديگري هم ابدا نمي تواند سوار بشود، بسيار جبون و ترسو است، ابدا شکار نمي رود، تفنگ ابدا دست نگرفته است تا به انداختن چه رسد. با اين همه صفات حسنه حالا کار دولت را از دست وزرا گرفته، خودش و زن ها و غيره مداخله مي کنند. هر ساعت مردم را از مناصب عزل و نصب مي کند، هيچ کس اطمينان به بقاي خود ندارد. حالت اين است...
    صدراعظم به ميرزاسروش شاعر مرحوم اندکي شبيه است، اما به طبق کش و خميرگير بيشتر شباهت دارد، ضاحک بلا تعجب است، متصل مي خندد، سلطان با آن همه اخم و تخم گاهي که مي خندد خنده غريبي مي کند. تماشا دارد. صداهاي عجيب در مي آورد.
    يوسف افندي پسر سلطان آنقدر بي معني و بي قابليت و ابله و خر است که نمي توان نوشت. بدگل، بدصفت، احمق و حال آنکه سلطان چقدر اعتقاد به او دارد و مي خواهد او را وليعهد بکند...»
    سلطان عبدالعزيز از ۱۸۶۱ تا ۱۸۷۶ سلطان عثماني بود. او پسر محمود دوم و برادر و جانشين سلطان عبدالمجيد اول است. وي اولين سلطان عثماني بود که در سال ۱۸۶۷ از اروپاي غربي ديدار کرد. او دولت مقتدر بلغارستان را تاسيس کرد که زير نفوذ روسيه در آمد و در فرونشاندن انقلاب بوسني و هرزگووين در سال ۱۸۷۵ موفق نشد و در نتيجه به خواست نيروهاي خارجي از سلطنت برکنار و بر اثر قتل يا خودکشي جان سپرد.
    
    منبع: روزنامه خاطرات ناصرالدين شاه در سفر اول فرنگستان، به کوشش: فاطمه قاضي ها، تهران، ۱۳۷۷، سازمان اسناد ملي ايران، به نقل از ممالک محروسه.
    
  


 روزنامه دنياي اقتصاد، شماره 4357 به تاريخ 3/4/97، صفحه 30 (تاريخ و اقتصاد) 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید