Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :798

دامغانی‌ها، مانند سمنانی‌ها. به شهر خود مغروراند، بی‌آنكه به آب و تاب، چیزی در این باب بگویند. شهرشان را سرشار از خاطره‌ها و زیبایی‌ها و نشانه‌هایی می‌دانند كه گویی تنها در دامغان توان یافت.موضوع اما، برای كسانی كه شهرهای قدیمی ایران را می‌شناسند و به شهرهای به اصطلاح میانی ایران، (كه نه بسیار بزرگ و به همین اندازه بی‌قواره‌اند و نه چندان كوچك و دور مانده از پدیده‌های چشم‌گیر قرن بیستمی) سفر كرده‌اند، شكلی دگر دارد. دامغان، شهر قدیمی مشهوری است، مدیون تاریخ پرنشیب و فرازش و نه چندان متكی بر ساختمان‌های قدیمی پرشماری كه بتوانند فضای معماری‌ای قوی و غنی به دست دهند و اینجا، اولین پرسش به میان می‌آید،‌ شهرنشینان به كدام پدیده‌ها و نهاد توانند بالید و به چگونه آثاری دل توانند بست كه، اگر عنوان كنند، جایی برای گفت‌گو نمی‌ماند؟هر كسی از ظن خود به شهری كه می‌زید عشق می‌ورزد و یافتن فصل مشتركی برای همگان، در این مقوله، بس دشوار است. اگر آن‌چه ما پیشنهاد می‌كنیم مورد توجه قرار گیرد (و دست‌كم در این نوشتار كه سیر و سیاحتی است تنها به هزینه كاغذ و قلم) و معیاری باشد برای پیوند دادن اندیشه‌های ما به یكدیگر، این گونه خلاصه می‌شود: طبیعت، آنگاه كه به درون شهر آورده می‌شود و با فضای خاصی كه ذات شهر دانسته می‌شود در می‌آمیزد.طبیعت، در شهر دامغان راه دارد و همه جا، در طول كوچه‌ها و گذرهای به ظاهر بی‌نظم شهر، حضور دارد، در میان بیشتر كوچه‌ها هنوز جوی آب به هوای شهر طراوت می‌بخشد و گیاهان نیز، چه از لب دیوار باغچه‌ها و حیاط‌ها سر بیرون آورند و چه در این سوی یا آن سوی جوی آب، رنگ خود را می‌نمایانند و بوی خود را به مشام می‌رسانند. هم خیابان‌ها و میدان‌های قدیمی و هم بولواری كه سر به آسیاب‌های كهن شهر می‌كشد، مشجراند. سطح شهر، زمینی كه مال همگان است، در انتها به افق‌هایی رنگارنگ ختم می‌شود نمایان‌گر سلطه محیط طبیعی بر نیم‌رخ‌های شهر.در هر لحظه از طول روز، به هر فصلی كه بخواهی، به ویژه آنگاه كه پشت به كویرداری، افق را به سه رنگ متفاوت می‌بینی. اما، ساعتی بعد، همین‌ رنگ‌ها دگر می‌شوند و نمی‌گذارند كه از دیدن رنگ و حالی همیشگی خسته شوی و باد، دشمن دیرپای دامغانی‌ها، به این گردش رنگ‌ها كمك می‌كند.رنگ بر گرفته شده در دامغان هنوز رنگ غالب است، چه از دور به منارهای موقر دست‌كم یك هزار ساله شهر می‌نگریم و چه از نزدیك دیوار پشت خانه‌ها و كف حیاط خانه‌ها و صحن مسجد‌ها و پوشش گنبدی شكل بناهای قدیمی شهر را می‌نگریم. و طبیعت، از راه مواد و مصالح ساختمانی‌ همه‌جا حضور دارد، آنجا كه خیابان منوچهری به میدان كهن شهر می‌رسد و در اطراف دهانه ورودی بازار، میوه را می‌نمایاند و آنجا كه سر دیگر بازار می‌خواهد خودی بنمایاند و خطوط گنبدی بام‌ش را گواهی بر اصالت مقبره‌های امام‌زاده جعفر و چهل دختران و كاروان‌سرایی كه هنوز به همت نظامیانی كه پاسگاهش كرده‌اند و از جنگ سودجویان حرفه‌ای شهر رهانیده‌اند بر پا مانده است، به رخ ما بكشد. و اینجا هر لحظه بخواهیم، می‌توانیم به نهر آب و به درختانی كه یادآور «تخت حوض» كهن شهر‌اند نگاه كنیم، بی‌آنكه به تلاشی كه برای نو ساختن شهر می‌شود كم بهاء دهیم.طبیعت، درون شهر دامغان حضوری پیوسته دارد و این امر، بر خلق و خوی مردم شهر اثر گذاشته، قامت استوار دامغانیان را در پهنه گذرهای شهر و رفتار راسخ آنان را هر آنجاكه گردآیند تا محفلی گرم برپا دارند، می‌توانیم یافت.دامغانی‌ها، به خاطر آمیزش داشتن و یگانه بودن شهرشان با طبیعت، به شهرشان به صورت خانه‌شان می‌نگرند، دوستش دارند حتی آنجا كه نارسایی‌ها و كاستی‌هایش را برمی‌شمرند.تجربه‌هایی كه از بازدید شهرهای گونه‌گون مدرن جهان، هم به صورتی مستقیم به دست آورده‌ایم و هم از راه فیلم‌ها و كتاب‌ها و تصویرها و نوشتارها، ما را بر می‌انگیزانند كه این پرسش را به میان آوریم، چرا دامغان با محیط طبیعی و عناصر شكل دهنده به آن درآمیخته و چرا در پهنه شهر دامغان می‌توانیم با آن هم صفا و محبت مردمان روبه‌رو شویم؟ و در این مهم، كدام عامل موثر بوده؟ طبیعت، كه از راه نفوذ و قدرت روزمره‌اش مردم را واداشته تا گرامی‌اش به دارند و عزت و حرمت‌اش را قدر نهند یا مردم كه بر پایه خلق و خوی و ادب محیطی‌شان، طبیعت را عنصر اصلی و اساسی برای استمرار شیوه زندگی درست دانسته‌اند و نگذاشته‌اند كه عوامل و آثار و نماد‌های آن از محیط شهری‌شان به كنار روند و به دست فراموشی سپرده شوند؟ و یا این‌كه، این هر دو با هم، در پیوندی متقابل، سازنده چنان شهری‌اند كه آمد؟آنگاه كه از شهر دامغان سخنی به میان می‌آوریم یادآور در آمیختگی‌اش با طبیعت، ناخواسته حتی به بخش قدیمی این شهر می‌اندیشیم و منظره‌هایی در ذهن ما زنده می‌شوند كم یا بیش منطبق با فضای داستان‌هایی كه در بیشتر شهرهای قدیمی ما یافته و ساخته شده و در گرمابه‌ها و در خانه‌ها، در ساعات خلوت دكان‌ها و روی سكوهای پهن چهارطاق مسجد جامع و در مدرسه مطلب‌خان بازگو شده‌اند، فضایی به دور از خشونت ساختمان‌هایی كه تابع تیرآهن‌اند و روی خود را با پوششی از سنگ‌های نازك و صیقلی گرفته‌اند پنجره‌ها و درهای‌شان از آهن ساخته شده و تمامی‌شان، در طول كوچه‌ها و خیابان‌های صاف، به خط شده‌اند، درست به همان شكلی كه معمول سربازخانه‌ها است، جایی كه نظامی‌ها بزرگتر و بالاتر فقط هنگامی موفق‌اند كه زیر دستان خود را یكسان ببینند، جایی كه تشخص آزار می‌دهد و حضور اگر یكنواخت نباشد و صامت، پذیرفته نمی‌شود. دامغان امروز، كه با آنچه تا حدود سی‌سال پیش بود تفاوت‌هایی چشم‌گیر پیدا كرده دست كم سه گونه منظر یا حال و هوای متفاوت به ما عرضه می‌كند: در قسمت قدیمی شهر، یعنی از محله خوریا تا شاه‌محله و بازار و جز اینها، می‌توانیم از طبیعت سخن بگوییم كه با خشت و آجر و سنگ و چوب در آمیخته و ناظر بر تركیب ساختمان‌ها با یكدیگر است. آنگاه كه در این قسمت قدیمی شهر راه می‌روی، سوای عناصر زنده طبیعت كه همراهی‌ات می‌كنند، خودت نیز به رفتار و حركتی طبیعی فراخوانده می‌شوی، حركتی كه همراه با آرامش است و نمایانگر نرمش. در كوچه‌ و پس‌كوچه‌ها و گذرهای این قسمت شهر بچه‌هایی كه می‌دوند، سرپیچ‌ها، وادار به حركته‌های تند نمی‌شوند و آن بزرگترهای كه گفتگوكنان راه می‌روند، آنچه را خواهند دید، پیش از رسیدن به آن، احساس می‌كنند. زیرا حركت دیوارها و استمرار جوی و سبزه و درخت‌هایی كه به فاصله‌هایی مرموز در طول راه قرار دارند،‌فضای شهر را به سبك سربازخانه‌ها و همانند راه‌روهای بیمارستان‌ها، خشك و خشن برش نداده‌اند. شاید جالب باشد اگر به این نكته كوچك بنگریم كه انسان آزاده‌ای كه بخواهد حتی در زمین به ظاهر صاف كویر از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر برود راستای اصلی حركت خود را نگه می‌دارد اما از آن تبعیت مطلق نمی‌كند. در طول راهی كه برمی‌گزیند به كوه و سبزی ‌ای كه در دو سمت دارد آبادی‌هایی كه تواند دیدروی می‌كند و به پستی و بلندی‌هایی به ظاهر بی‌ارزش زمین نظر دارد و ضمن اینها نمی‌خواهد پیكره خود را روی خطی صاف و صرفاً منطقی حساب شده حركت دهند. و این نكته را كوچه‌ها و گذرهای شهر می‌نمایانند.گونه دیگری از فضای دامغان زاده محبتی است كه سازندگان نوپرداز شهر به نهادهای موجود زنده در بخش قدیم داشته‌اند. آنجا كه بولوار بزرگ و مفرح شهر را با درخت‌ها و نهر همیشه شاداب و به پهنایی مناسب برای همگان ساخته‌اند و طریقه اشراف بناها و معبرها به دیدگاه‌هایی سرسبز معطوف و مشروط كرده‌اند.گونه سوم فضای شهر (كه همان بخش‌های به اصطلاح ناسنجیده محله‌های نوساز‌اند) ما را به یاد همان سربازخانه‌هایی كه گفتیم می‌اندازد. جایی كه ساكنان‌اش فقیر پنداشته و دانسته شده‌اند و خواسته شده كه به كمترین راضی شوند. در این بخش‌های نوساز از هر خصیصه‌ای می‌توان شنید جز آنچه دامغانی‌ اصیل است و به هر جایی می‌توان اندیشید جز آنچه روح و جسم این شهر كهن.خلاصه اینكه، هنوز پیش از آنكه از دامغان گسترش یافته بیرون روی تا به شهر تهران بزرگ بیایی و با شگفتی‌ها و پیچ‌وتاب‌ها و خشونت‌هایی كه در فضای پهناور این شهر نهفته است، آشنا شوی، قسمت بزرگی از آن را می‌توانی تجربه كنی. آنجا كه خانه‌های ردیف شده مردم به خط واداشته شده را سرپناه می‌دهند، آنجا كه فقر معماری خصیصه‌ای از خصایص زندگی مدرن دانسته می‌شود و آنجا كه فقیرانه اندیشیدن به شهر و تدبیر فقیرانه در شكل دادن به ساختمان‌های شهر (كه كوتاهی و غفلتی بزرگ به بعد تاریخ است) به حساب ارزان بودن آنچه باید ساخت گذاشته می‌شود. آنجا كه سازندگان شهری بسیار بزرگ و به همین اندازه در سطح جهانی مهم نمی‌خواهند به پی‌آوردهای سهمناك فقیرانه اندیشیدن، به شهر بنگرند و به آسانی، مصالح ساختمانی كمیاب در كشوری پرنفوس و زمین كمیاب در كشوری كویری و خشك را، به ادعای ارزان‌سازی، مصلوب می‌كنند.و خلاصه اینكه شهر دامغان كهن ما، با همه عشق و صفایی كه در دل برخود ذخیره دارد و به دوست‌داران خود عرضه می‌كند، نقطه‌ای است از جهان پرآشوبی كه در آن زندگی می‌كنیم، و نطفه‌هایی می‌پرورد كه فردایش را به مخاطره می‌كشانند: پشت به پشت تاری‌خانه كهن خود خانه‌ای می‌سازد به همان شیوه كه پشت بازار تخریب شده سمنان وكنار خیابان‌های بی‌جهت احداث شده قائن و گناباد ساخته می‌شود و در دو سمت خود (در فضاهای خاطره‌انگیز دروازه‌های شرق و غرب‌شهر) محله‌هایی را پی می‌نهد كه نه دامغان و نه تهران، نه خرم‌آباد و نه شاهرود را می‌نمایانند.دكتر محمد منصور فلامكی عضو هیئت امناء انجمن مفاخر معماری ایران

دیوار ترک خورده آجری که در پهنای دشت کویر هزار سال است که در سکوت به تنهایی بار تاریخ پرشکوه سرزمینش را حفظ کرده است تا ترک و تازی و مغول نتوانند فتحش کنند. فرافر می نامندش این مطلع دیوان باشکوه تاریخ ایساتیس؛ که روزگاری دروازه عبور مردمانی بوده از سلاله من و تو به سوی تاریخ.

فرافر شهری بوده پررونق که تا قبل از اسلام دروازه اش گام های دوست را درود می داده به سوی ایساتیس و دشمنان را بدرود می گفته اخارج از حریم مهر خاوری.

روح پارسی در خاک هایی از جسم و تن پیشینیان ما آجر به آجر و خشت به خشت روی هم رفته تا دروازه ای چنین باشکوه را بر سردر شهری ناپیدا و گم در تاریخ به نام فرافر رقم زند و فرافر از هخامنشیان تا قاجار در گردش روزگار چرخیده و امروز سریزد نامیده شده است.

و خدا می داند که در این سرزمین مهر خاوری چه مهریارانی سر بر گوش این دروازه نجوا کرده اند و چه مهربانانی جان برای حفظ این دروازه گذاشته اند تا فرافر بعد از قرنها چنین ترک خورده و رنجور اما با سری برافراشته مقدم ما را گرامی بدارد تا از یاد نبریم تاریخ پرشکوه فرافر؛ دروازه ایساتیس؛ را...

برگ اول دیوان پرشکوه سرزمین یزد همین جاست. سریزد روستایی است در 28 کیلومتری جنوب غربی شهر یزد و در محور یزد - کرمان که روزگاری از رونق و شکوهی بی همتا برخوردار بوده.

می گویند سریزد ابتدای شهر یزد بده و تاریخ یزد از این نقطه آغاز می شود. در پیش از اسلام اما، فرافر می نامیدنش. وقتی اعراب به اینجا حمله می کنند مردم فرافر حاضر به قبول اسلام نشده و بر دین خود پافشاری می ورزند.

 زد و خوردهایی بین مردم فرافر و اعراب سرانجام مردم را از پا می اندازد. فرافر زیر لگد سم اسپان ناپدید می شود تا پس از دو قرن سکوت، کم کم با صدایی دیگر و این بار به نام سریزد سربلند کند. در دوران سلجوقیان و ایلخانیان و صفویان اوج رونق خود را می گذارند تا اینکه کم کم زیر سایه نام یزد از یادها می رود.

سریزد، تماما آثار باستانی است. وقتی در کوچه های خلوت آن قدم برمیداری و به هر سو که نگاه می کنی سر هر کوی و برزنی آثاری قدیمی از قرن ها قبل توجهت را به خود جلب می کند. سریزد شبیه یک نمونه کوچک اما کامل از الگوی تمام شهرهای کویری ایران است. تمام عناصری که شالوده زندگی کویری را تشکیل می دهند در گوشه و کنار سریزد وجود دارد. گنبدهای آجری، یخچال های طبیعی  کویری، آب انبارهای عمیق و پاشیر و سرشیر و بادگیرهای مدور بر سر خانه های چندین صد ساله.

 و از دوران باشکوه ساسانیان همین چاپارخانه را بس که نشان می دهد روزگاری اینجا محل عبور و گذر کاروانیان بسیار و تاخت اسبان چاپارها بوده است. روزگاری که اینجا از سر راه جاده ری می گذشته و هزار هزار کاروان با بار اشرفی و حریر و ترمه و قالی از آن می گذشتند...

چاپارخانه خشتی، هنوز با برجک های نگاهبانیش سرپا ایستاده گرچه داخل آن به طویله احشام تبدیل شده است!!!

صدای اذان ظهر می آید از جایی نزدیک. مسجد جامع روستاست که قدمتش به گذشته هایی دور برمی گردد اما در هر دوره ای مرمت شده و امروز کاملا مورد استفاده اهالی روستا قرار می گیرد.

بر بدنه کاهگلی دیوار آن کتیبه ای از دوران قاجار به چشم می خورد که مرمت مسجد را به زمان «پادشاه قلک بارگاه، ناصرالدین شاه قاجار» نسبت می دهد.

اما چرا این روستا که آنقدر خوب ابنیه آن مرمت شده اند بی رونق و ساکت است. انگار هیچ کس در هوای روستا نفس نمی زند.

قلعه سریزد یکی از زیباترین آثار قدیمی شهر است. خیلی خوب مرمت شده و توسط یکی از اهالی روستا به گردشگران معرفی می گردد. این قلعه یکی از عظیم ترین فلاع کویر مرکزی ایران است که در دوران ساسانی ساخته شد تا عنوان تدافعی شهر فرافر را برعهده گیرد. بعدها در دوران صفویه در سه طبقه مرمت گردید.

دورتادور آن خندقی عمیق دروازه هایی باشکوه، حصارهایی تودرتو و برج های نگاهبانی قرار گرفته اند که با تیرکش و جان پناه به خوبی موید تدافعی بودن قلعه هستند.

در حصار اول اطاقهای انبار غله قرار گرفته است. غله ای که در روزگار آرامش روستاییان در کوزه های شکم گنده گلین جمع می کردند تا هنگام یورش دشمن و پناه بردن به قلعه شکم خود و زن و فرزندانشان را سیر کند. علاوه بر انبار غله، اطاقهایی جهت اسکان موقت پناهندگان و حتی اصطبلی برای احشام نیز وجود دارد.

اما مهمترین وجه قلعه سریزد طاقچه های بی شمار آن در دل اطاقهایی مخفی و دور از دسترس است که بانک اموال، جواهرات واشیای گرانبهای مردم قدیمی بوده. به جرات  می شود گفت که اولین بانک ذخیره اموال در کل ایران و جهان در این قلعه و در دوران ساسانی ایجاد شده است و همین موضوع قلعه را از سایر قلاع متمایز می کند.

حتما به گوش دشمن هم رسیده بود که قلعه گنجی درون سینه دارد. به همین دلیل و برای حفاظت بیشتر، در قلعه دو تایی بوده تا اگر دشمن می توانست از در اول  بگذرد در دوم گیر بیفتد. جاییکه نگاهبانان قلعه، از بالای سر دشمن آب داغ و قیر مذاب و آتش بر سرورویشان می ریخته اند. خود دروازه هم روی خندق پلی متحرک داشته که فقط برای عبور و مرور خودی ها پایین می آمده و در بقیه مواقع و خصوصا شب ها پل به سمت بالا با قرقره ها و طنابهایی بسته می شده تا هرگونه راه برای عبور از خندق و ورود به قلعه گرفته شود. متاسفانه با وجود ده ها جاذبه طبیعی و فرهنگی اندک شماری از گردشگران از وجود سریزد مطلعند.

سریزد زیر سایه سنگین یزد رو به فراموشی رفته است. شاید آرشی لازم است تا جانش را در چله گذارد و برای زنده ماندن این مرز و بوم کاری کند....

 

منبع: مجله جهان ساخت و ساز- شماره 68-خرداد 1394

تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 

دامغان ـ شهري كه دوست‌اش مي‌دارم
استان مرتبط : یزد  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید