تاریخ آخرین ویرایش : سه شنبه،3-11-1396
تعداد بازدید :320

شاه شیخ ابواسحاق…

 

سلطان شیراز در آن هنگام که به آنجا رسیدم، شاه ابواسحاق پسر محمدشاه ینجو (اینجو) بود که پدرش وی را به نام شیخ ابواسحاق کازرونی به این نام نامیده است. سلطان ابواسحاق یکی از بهترین سلاطین و مردی بود خوش هیکل، خوبروی، نیک خوی، کریم، خوش اخلاق و فروتن؛ سپاهی نیرومند و کشوری پهناور داشت. عدد لشکریان او در حدود پنجاه هزار و مرکب از افراد ترک و ایرانی بودند، اما خواص و نزدیکان وی همه اصفهانی بودند…
پدر او محمدشاه اینجو حکومت شیراز را داشت و او مردی نیک‌خوی و مورد محبت مردم بود. پس از وفات وی سلطان ابوسعید، شیخ حسین پسر چوپان امیرالامرا را به جای وی برگماشت و سپاهی‌‌ گران به اتفاق او به شیراز فرستاد. شیخ حسین به شهر رسید و مالیات‌ها را جمع کرد.
شیراز از بزرگترین منابع مالیاتی است. حاجی قوام‌الدین تمغاچی که متصدی مالیه بود، به من گفت که او مالیات شیراز را روزانه به ده‌هزار دینار به مقاطعه پذیرفته … امیرحسین مذکور مدتی در شیراز بود و آنگاه مصمم شد که پیش سلطان ابوسعید برود و در این هنگام ابواسحاق پسر محمدشاه اینجو را با دو برادرش رکن‌الدین و مسعودبک‌ و والده‌اش طاش‌خاتون گرفت. این گروه چون به وسط بازار شیراز رسیدند، طاش خاتون نقاب از چهره گرفت و گفت: «ای مردم شیراز، من زن فلانم و نامم فلان است. آیا شما می‌گذارید که مرا بدین‌سان از میان شما بیرون کشند؟» درودگری که پهلوان‌محمود نام داشت، برخاست و گفت: «نه، نمی‌گذاریم و ابداً راضی نخواهیم شد که او را از شیراز بیرون برند.» مردم نیز آواز در آواز او دادند و شورشی درگرفت. همه شیرازیان سلاح برداشتند و عدة زیادی از سربازان را کشتند و مالهای فراوان گرفتند و خاتون را با پسرانش نجات دادند.
امیرحسین با همراهان خود پیش سلطان ابوسعید رفت. سلطان لشکری انبوه در اختیار او گذاشت تا دوباره به شیراز بازگردد. این خبر که به گوش شیرازیان رسید، فهمیدند که انتقام سختی از آنان گرفته خواهد شد. پیش قاضی مجدالدین رفتند و از او التماس کردند که در این میان دخالت کند تا خونریزی از طرفین واقع نشود. قاضی پیش امیرحسین رفت و بر اثر وساطت قاضی، کار به صلح و خوشی خاتمه پذیرفت.
شهر را آذین بسته و شمعهای زیاد برافروخته بودند. امیرحسین با مردم به نیکی معامله کرد، ولی چون پس از وفات ابوسعید هر کس از حکام در قلمرو حکومت خود کوس استقلال فروکوفت، امیرحسین بر خود ترسید و از شیراز بیرون رفت. در این هنگام ابواسحاق فرصت را غنیمت شمرده، زمام کار را قبضه کرد و شهرهای فارس و اصفهان را تحت تسلط خود درآورد و کار او بالا گرفت. کم کم درصدد برآمد که شهرهای مجاور را نیز ضمیمة متصرفات خود سازد.
نخست از شهر یزد که نزدیکتر از همه بود آغاز کرد. این شهر بسیار نیکو و پاکیزه دارای بازارهای عجیب و جویبارهای فراوان و درختان سرسبز است… سلطان ابواسحاق شهر را در محاصره انداخت و موفق به تسخیر آن گردید. امیرمظفر در قلعة بلندی متحصن شد. ابواسحاق قلعه را محاصره کرد، لیکن امیرمظفر دلیری‌ها می‌نمود و بر لشکریان ابواسحاق شبیخون‌ها می‌زد و هر بار گروهی را در خاک و خون می‌کشید و چادرها و خیمه‌ها را از هم می‌پاشید و باز به سوی قلعه برمی‌گشت…
کم‌کم مهر امیرمظفر به واسطة دلیری‌ها که از او به ظهور می‌رسید، در دل شاه ابواسحاق جایگزین گردید و اظهار تمایل کرد که با هم ملاقاتی بکنند… ابواسحاق با ده تن از خواص خود به درون قلعه رفت. امیر مظفر از اسب پیاده شد و رکاب او ببوسید و پیاده در جلو اسب او راه افتاد و او را به خانه خویش برد و به طعام بنشستند. آنگاه سوار شده با هم به اردو رفتند. ابواسحاق امیر را در کنار خود نشاند و جامه خود به عنوان خلعت به او داد و مال فراوان به او بخشید و موافقت بر این افتاد که از آن پس خطبه به نام شاه ابواسحاق باشد و حکومت دست مظفر و پدرش باقی بماند و ابواسحاق به مقر حکومت خود مراجعت کرد.
نظیره‌سازی به طاق کسری
شاه ابواسحاق تصمیم گرفته بود ایوانی نظیر ایوان کسری بنا کند؛ لذا فرمان داد که مردم شیراز پایه بنا را بکنند. مردم در اجرای فرمان به جنب و جوشی بزرگ برخاستند. هر یک از طبقات می‌کوشیدند که در این کار سهم بیشتری داشته باشندو کار رقابت و همچشمی به جایی رسید که زنبیل‌های بزرگ چرمین برای خاکبرداری درست کردند و آن سبدها را با پارچه‌های ابریشمی زربفت پوشانیدند. حتی پالان‌ها و خرجین‌‌های دواب را به طرز مزبور می‌آراستند و برخی کلنگ‌ها از نقره درست کرده بودند و در محل کار شمعهای فراوان می‌افروختند و هنگام حفاری و خاکبرداری، بهترین جامه‌های خودرا می‌پوشیدند و پیشبندهای ابریشمین برکمر می‌بستند و شاه ابواسحاق از جایگاه خود عملیات مردم را نظاره می‌کرد.
من خود این بنا را دیدم که در حدود سه ذراع از زمین بالا آمده بود، بعد از آنکه کار پایه‌گذاری تمام شد، بیگاری نیز پایان یافت و پس از آن عمله‌هایی که کار می‌کردند، مزد می‌گرفتند و هر روز هزاران تن کارگر در این بنا مشغول بودند. از فرماندار شهر شنیدم که قسمت اعظم درآمد شهر صرف مخارج این بنا می‌شد و تصدی امور آن با امیر جلال‌الدین بن فلکی توریزی(تبریزی) بود.
سفرنامه ابن بطوطه

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید