تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :709

كدوم شهر؟

يك تكه كاغذ، يا دفترچه اى منگوله دار نشانه مالكيت من بر خانه اى، يا ملكيست.

چه چيزى نمایانگر اينست كه شهرى مال منست؟ در کدام دفتر ثبت شده كه من از آنِ اين شهرم و اين شهر از آنِ من؟

غير از اين است كه،  بايد ها و نبايدها، تعلقات و خاطراتى خوب يا بد، عواطف انسانى به انسان ها، حيوانات و يا به يك درخت و داستان هاى ريزش برگهايش در حياط همسايه و دعوای مادر با زن همسایه. فال گردوی پنجشنبه شب های سر پلش و توت خوردن های این فصل  در باغ ونکش، نشانى از هويت من دارند؟

مهد كودك و دبستان و دبيرستان و دانشگاه

دارو و پزشك و درمانگاه و بيمارستانى كه همين الان در اطاقى همراه بيمارم هستم و تمام سرويس هايى كه از ديشب در اختيار داشتيم و ملاقات پزشكان متخصص و آقا فرجى كه تا از راه رسيدم، برايم چاى آورد تا انعامى بگيرد و به زخمى بزند.

تمام آن چه، تجهيزات زير بنايى و رو بنايىِ شهرش ميناميم. از فاضلات شهرى گرفته تا اتصالات آب و گاز و برق و تلفن. كوچه و خيابان و آسفالت و پياده رو، جوى آب و درخت و سبزىِ پاركِ محله در كنار تجهيزات بازى بچه ها.

وسائل نقليه، تاكسى، اتوبوس، مترو.

...و تمامى امكاناتى كه باعث ارتقاء سطح شعورِ منِ شهروند ميشود، از كتاب و روزنامه و كتابخانه و گالرى گرفته تا تاتر و سينما و كنسرت و همايش و گردهمآيى و غيره. امروزه امكان ارتباطات سايبرى يا به قولى مجازى نيز به اين نيازها افزوده گرديده.

اگر اين شهر، تمام اين امكانات و تجهيزات شهرى را "آنجا كه بايد"، در اختيار منِ شهروند "آن طور كه بايد"، قرار دهد.
و اگر اين شهر، امكان كار و زندگى در شانِ يك انسان را ميسر گرداند.
و اگر منِ شهروند هم "بايدهاى" خود را براى داشتنِ اين امكانات متعهد شوم.
آنگاه، ميتوانم بگويم اين شهر از آنِ من است و من از آنِ آن.

واقعيت چيز ديگريست.

منِ شهروند، يكى از رؤس مثلثى هستم كه يك راس آن مجموعه ايست از افرادى، مجرى قوانين موجود و مسئول چرخاندن چرخ تمامى اين امكانات شهرى با مديريت خود و تمام "كاستى هايش". و راس سوم مثلث كه من نيستم، مديريت شهر هم نيست. "ديگرانى" كه در اين شهر "زندگى" ميكنند و يا به عبارتى ديگر، "بخشى از ما"، كه با وجودِ بودنشان در اقليت، خود را مالك شهر ميدانند و بدون داشتن كمترين سهمى از فرهنگِ شهرنشينى، مانند خوره به جانِ اين شهر افتاده اند وبا چهار چرخ های آنچنانیشان، غرش کنان، امانِ ما بريده.

اين اقليت بى هويت، اكثراً همان ناز پرورده هاى خانواده هايى هستند، كه مردانشان، در تلاتم امواجى كه يك ملت سعى ميكرد تعادل خود را در آن حفظ نمايد و غرق نشود، سرمايه اندوختند و بدون داشتن هيچ گونه توشه اى از اصالت و ريشه اى در اين خاك، فرزند آوردند. از ناباوری های روزگار اينكه، آن مردان لا اقل مال اندوزى را آموختند و شايد همين "مال" باعثِ نوعى بستگى آنها به اين خاك شد، كه اين فرزندان، تمام آن "مال" در دست، فرهنگ ارج نهادن به "مال" پدر نيز نياموختند.

و من نگران آنم كه اگر امروز افرادى به اشتباه مسئوليت هايى گرفتند، چون بابت دانسته ها و تواناييهايى، نه در مديريت شهرى كه شايد بابت افتخارات ديگرى محبوب اين آبادى بودند. فرداى اين سرزمين در دستانِ همين نازنين فرزندانى باشد كه هيچگونه سِنخيتى با اين مرز و بوم نداشته و هنر دیگری نیز نخواهند داشت.

و  در اطراف اين شكل به ظاهر هندسىِ منظم، دنيايى انسان كه دست همسر گرفته و بچه در چمدان، به شهر آمده اند، به دنبال آنچه كه نيافتند، در جايى كه بودند.

از آنِ اين شهر بودن و احساس اينكه از آنِ منست، فرض بر اينكه من يك شهروند آگاه به خواسته ها و بايد هاى شهريم باشم، منوط به بودن و نبودن اين مثلث است! شايد در نقش هاى اِشر بتوان چنين مثلثى را يافت، بدون آنكه وجود داشته باشد و سه راسش بر روى يك صفحه.

چگونه ميتوان شهرش ناميد وقتى يك راسش قادر به مديريتش نباشد و راس ديگر، دائم در پى تخريب "آنچه خوب يا بد" و "من" به دنبال هويت گم شده ام، در راسى ديگر از این مثلث باشم؟

ميگفت، "تو ميتوانى چهار طبقه بسازى طبق طرح تفضيلى جديد و ميتوانى نامه به كميسيون نوشته و تقاضاى طبقه پنجم نموده و ارزش افزوده اش را طبق "ضوابط" بپردازى. ميگويم پس "او، راس سومى" دو واحد آنطرفتر در "كوچه من" در حال ساخت طبقه ششم است. اين طبق كدام ضابطه است؟ ميگويد، نه! اين رابطه است که تو نداری، نه ضابطه!".

...

شهر من است، اگر در آن احساس امنيت داشته باشم.
شهر من است، اگر هزينه هايى كه ميپردازم، صرف آبادانيش شود.
شهر من است، اگر وقتى در پياده روِ آن راه ميروم، از شرِ موتور و موتورسوار بى فرهنگ در امان باشم.
شهر من است، اگر هر دو قدمى كه بر ميدارم، گداى معلولى، دختر بچه كثيف و فال به دستى، اشك هاى بانويى كه تقاضاى كمك ميكند... آزارم ندهد.
شهر من است، اگر وقتی فقط برای یک هفته مرا از شر تبلیغات تجاری خلاص کردند و تصویر داشته های زیبایمان را بر در و دیوار شهر آویختند، این همه فخر نفروشند که، "فرنگی ها هم چنین عقلی برای شهرشان به کار نبستند." و علت "بیشتر بودن تعداد کارکنان موزه ها و نگارخانه ها از بازدیدکنندگانشان" را جای دیگر بجویند و نه در بی فرهنگی شهروندان.
شهر من است اگر وقتى آبِ شيرش قابل خوردن نيست، لااقل آبى كه پول ميدهم و ميخرم، سالم باشد.
شهر من است، اگر...
...

كدوم شهر!؟

 

آخر ارديبهشت ١٣٩٤ - داريوش زمانى

عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید