Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :856

مجموعه های خصوصی استخوان بندی موزه های تازه (مقالات گذشته-پاییز 1381)

گفت و گو با استاد محمدحسن سمسار

استاد، لطفا کمی درباره خودتان بفرمایید و این که چگونه به طرف مباحث فرهنگی و موزه ها رفتید؟

من در شیراز به دنیا آمده ام، در آستانه 13 مهر ماه سال1313 شمسی، لابد تعجب می کنید در بلادی که مردم از داشتن یک عدد 13، آن هم در بالای سردر خانه خود چنان وحشت دارند، که آن را به 1+12 تغییر می دهند می چگونه با سه تا 13 تا امروز کنار آمده ام. دست خودم نبوده و نمی پسندم. توان اجرای دستور حافظ را هم ندارم که فرموده است «گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را» به هر حال من و سه تا 13، تا به امروز باهم ساخته ایم، یا بهتر است بگویم کنار آمده ایم و گذشته است. این که چگونه گذشته، به قول خواجه «که مپرس».

دبستان و دبیرستان را در همان شهر حافظ گذرانده ام، سال 1334 شمسی وارد دانشکده ادبیات تهران شدم وسال 1337 شمسی در رشته باستان شناسی و هنر لیسانس گرفتم. استادانی عزیز داشتم که دکتر عیسی بهنام، دکتر محسن مقدم، دکتر عزت الله نگهبان، دکتر صادق کیا و ... از آن جمله بودند. خدای کریم آن عزیز را درازای عمر و رفتگان را شادی روح عنایت فرماید.

آن روزها بر خلاف امروز با ورقه کارشناسی، یک کاسه «چه کنم» به دست فارغ اتحصیلان نمی دادند. زور من هم از نیروی سه تا 13 بیشتر بود. دو استاد از استادان عزیز من در سازمان نوپای «هنرهای زیبای کشور» که اداره کل جدیدی را به نام « اداره کل موزه ها و فرهنگ عامه» بنیاد نهاده بود، ریاست «اداره موزه ها» و «اداره فرهنگ عامه» را به عهده داشتند. کاه وجود مرا به جذبه کهرباوش آنان به آن اداره کل کشاند. آن جا دانشگاه دومی برای من شد. محیط با وجود آنان و یاران دیگری چون زنده یاد یحیی ذکاء محیطی بیشتر آموزشی بود تا اداری، یکی دو سال کار در آن جا با آموختن و آزمودن همراه بود، تا کار بنیاد نهادین « موزه هنرهای تزیینی» آغاز شد. زنده یاد ذکاء مامور تاسیس موزه شد و من نیز با او همراه شدم. در خانه ای ساخته شده در نیمه عصر قاجار در خیابان «چراغ گاز» یا «چراغ برق» با کمترین امکان و بیشترین تلاش موزه برپا شد. این اولین موزه ای بود که به وسیله «هنرهای زیبای کشور» ایجاد شد. نمی خواهم آن را با برخی از موزه هایی که در سال های «بعد» و سال های «بعدتر» با «شرایط ویژه» و دست و دل بازی های «ویژه تر» ایجاد شدند، مقایسه کنم. اما آثار به نمایش درآمده با گوناگونی و زیبایی ویژه خود، آن قدر در خور توجه بود که به یک مراسم رسمی گشایش بیرزد. سالی پس از آن شادروان ذکاء به معاونت اداره کل موزه ها برگزیده شد و کار اداره موزه را من برعهده گرفتم. کوشش برای غنی تر ساختن آثار موزه از همان آغاز تاسیس مورد توجه بود. موزه هنرهای تزیینی تجربه  تازه ای بود که نشان داد مجموعه های خصوصی می تواند استخوان بندی موزه های تازه شوند یا به زبان دیگر مجموعه داران می توانند حاصل سال ها کوشش خود را در موزه ها تجلی یافته ببینند. به همین انگیزه بود که موزه هنرهای تزیینی افزون بر آثار خود شمار درخور توجهی آثار نفیس برخی از مجموعه داران را به عنوان هدیه و امانت در خود جمع کرد. از این دیدگاه این موزه در  ایران همانندی نداشت. من خود نیز با داشتن آن سه 13 یاد شده کم اقبال نبودم. در سال های تجربه آموزی و پژوهش در کار هنر و موزه داری در رشته تاریخ به دریافت درجه فوق لیسانس موفق شدم. اما این به آن معنی نبود که حرفه موزه داری خود را به فراموشی سپارم.

مجموعه آثار موزه چگونه گردآوری شد؟

استخوان بندی موزه از مجموعه خریداری شده از مرحوم عبدالله رحیمی استوار شده بود که شامل آثار هنری ایران از سده 9 هجری قمری به بعد بود. بخش دیگری از مجموعه او را چند سالی پس از گشایش موزه خریداری کردیم و به موزه افزودیم. مهم ترین اثر موجود در این بخش تازه، شماری از برگ های مصور نسخه مشهور خاوران نامه بود. مجموعه دیگری نیز از مرحوم موقر خریداری شد، شامل تابلوهای نقاشی، مرقع ها و غیره. این خریدها به هر حال به رونق کار موزه کمک می کرد اما دائمی و گسترده نبود. سبب آن هم روشن است در آن زمان اعتبارات خرید بسیار محدود بود در حالی که آثار هنری به وفور پیدا می شد. از یاد نمی برم داستان خرید تابلو آبرنگ «میرزا ابوالفضل حکیم» کار ابوالحسن غفاری «صنیع الملک» را که یکی از بهترین کارهای اوست و پیشتر به موزه هنرهای تزیینی تعلق داشت و اینک «عاقبت به خیر» شد (شاید به سبب شهرت بسیارش) و در کاخ گلستان نگاهداری می شود. شادروان ذکاء می گفت روزی در اداره کل موزه ها (که در کاخ ابیض بود) نشسته بودم که مرد سالخورده ای از در اتاق وارد شد، سلام کرد و لوله کاغذ فرسوده روی میز من نهاد. لوله کاغذ را باز کردم و با چیزی رو به رو شدم که نمی­توانستم باور کنم. آبرنگی بی ماننند و پرکار از صنیع الملک بود. با دو دلی از او پرسیدم که آن را چگونه به دست آورده است. با صداقتی که نمی شد در آن تردید کرد گفت: ماترک «آقا» را فرزندانش تقسیم می کردند این لوله کاغذ را هم که در میان کاغذپاره ها و دفاتر «آقا» بود به من رسید. همین و بس. همان لوله کاغذ فرسوده که چشم کارشناس شادروان ذکاء شناخت و دست کاردان مرحوم یحیی تقوی آن را مرمت کرد، امروز یکی از نفایس آثار کاخ گلستان است. از راه خرید، آثار درخور توجهی به تدریج به موزه افزوده می شد، اما  به نظر من آن بخشی که از راه هدیه و یا امانت به موزه واگذار شد از دیدگاه معنوی و توجه به موزه از سوی علاقه مندان و این که علاقه و نظر دیگران را هم می توانست جلب کند مهم تر بود.

به یاد دارم که حتی پیش از گشایش موزه شادروان مهندس عباس مزدا که مهندس نفت بود اما در کار شناخت هنر ایران کارشناسی کم نظیر به شمار می آمد و دارای مجموعه ای از آثار هنری ایران بود، نه تنها وارد جرگه دوستداران موزه هنرهای تزیینی شد که در کنار ما در کا رتشکیل موزه مشارکت کرد. روزی با خود شماری دکمه های قدیمی ساخته شده از عاج، استخوان و سنگ آورد و به موزه هدیه داد که در نوع خود از نظر قدمت و زیبایی و نادر بودن مانند نداشت. این ده ها دگمه را که من اکنون با گذشت بیش از چهل سال شمار دقیق آنها را به یاد ندارم باید یکی از نوادر آثار تزیینی ایران دانست. نمی دانم پس از «مثله» شدن هدف دار «موزه هنرهای تزیینی ایران» دگمه ها به کجا یا به کدام موزه رفت. اما یاران موزه دار در گوشه و کنار ایران هرکدام این مجموعه را در اختیار دارند، آنها را به دیده احترام بنگرند. در تک تک دگمه های این مجموعه معنویتی نهفته است شاید امروز در حکم «سیمرغ و کیمیاست» او که در برابر عشق و علاقه خود به هنر ایران، عشق و شوق متقابل ما را در به نمایش گذاشتن دگمه ها در یک ویترین جداگانه موزه و نوشتن نام هدیه کننده را دید به شوق آمد. مدتی بعد مجموعه زیبایی از شیشه های ایرانی از دوره صفویه به این سو را به موزه به امانت سپرد. و ویترین دیگری با شیشه های او آراسته شد. شیشه هایی با رنگ و شکل زیبایی که خاطره رنگ های آنها بیش از چهل سال هنوز در خاطره من است و نمی توانم انها را فراموش کنم.

مجموعه بسیار ارزشمند دیگری که او به امانت به موزه سپرد شماری بیش از 400 یا 420 قطعه از نمونه پارچه های ایرانی از دوره آل بویه تا قاجاریه بود. از این مجموعه کم نظیر نمایشگاهی در محل کنونی موزه اسلامی تشکیل شد. نمایشگاهی که از دیدگاه هنر بافندگی ایران کم مانند بود. پس از آن نمونه پارچه ها در موزه به عنوان امانت باقی ماند. از فرجام این دو بخش آگاه نیستم

موزه علاقه مندِ پابرجای دیگری داشت به نام اسدالله مسیبی. او به آثار هنری ایران عشق می ورزید و هنرمندی توانا بود در مرمت آثار هنری بویژه اشیای روغنی چون قلمدان و قاب آینه و ... نقاشی هم می کرد. برخورد او با آثار هنری بیشتر از روی عشق و علاقه به هنر بود. او را در شمار مجموعه داران نمی توانیم به شمار آوریم. اما از میان آثار هنری محدودی که داشت دو بار نمونه های جالب و پررزش به موزه هدیه داد. بار اول تا جایی که به یاد دارم یک یا دو قلمدان که یکی را دقیقاً به یاد دارم قلمدان سیاه قلمی از فتح الله شیرازی بود. به همراه یک «سرچسب دان» و یک خط کش روغنی ویژه نقاشی و تذهیب از جنس مقوای فشرده (که قلمدان ها را با آن می سازند) و بار دیگر دو صفحه بزرگ دعا یا جدول های جفر بر پوست آهو به نازکی زرورق با خط و تذهیب و تزیینات بی مانند به موزه هدیه کرد که همگی آنها به نام خود او در محل جدید موزه به نمایش گذاشته شد. در این جا باید از شادروان خلیل رحیمی نیز یاد کنم. او افزون بر این که از تشکیل موزه در آغاز بر پایه مجموعه برادرش و سپس مجموعه ای از آن خود او بود صمیمانه با ما همکاری و همراهی می کرد. بخشی از مجموعه خود را که بیشتر شامل زیورهای زرین و جواهرنشان سده های سیزدهم و چهاردهم قمری بود به عنوان امانت در اختیار موزه قرار داده بود تا به نمایش گذاشته شود. همه این آثار - چه آنها که هدیه بودند و چه آنها که امانت - در محل موزه جدید در معرض دید بازدیدکنندگان بودند در حالی که نام اهدا کننده یا امانت دهنده در زیر آنها نوشته شده بود. اگر امروز به فیلم این موزه یا عکس های گرفته شده از آن بتوان دسترسی داشت آن چه می گویم عینیت می یابد و شما می بینید که ما چه رابطه صمیمانه ای با دوستداران موزه داشتیم.

برای ایجاد چنین رابطه ای چه می کردید؟

پاسخ شم را در مطالبی که عرض کردم دادم. اضافه کنم که ارتباط با مردم قبل از این که امری قتنونمند باشد، به خود افراد و شیوه رفتار آنها مربوط می شود. موزه دار اگر بتواند اعتماد مردم را به طور کلی و مجموعه داران را بویژه جلب کند و نشان دهد که در کار حفظ و حراست و معرفی آثار فرهنگی- هنری صادق است و جز عشق به فرهنگ هدف دیگری ندارد و موزه ها دارای یک سیاست ثابت و روش پایدار باشند، اعتماد مردم نسبت به موزه چنان افزایش می یابد که آنان تبدیل به دست و بازوی موزه و موزه دار می شوند. این که مافع مشروع مجموعه دار را در تقابل با موزه قرار دهیم بی عدالتی  است. این حرف اگر درباره همه مجموعه داران صادق نباشد، درباره 90% آنها صدق می کند. آزمایش موزه بدفرجام هنرهای تزیینی نشان داد. هر چند امروز همان تجربه زخم عمیقی است که نمی دانم دست کدام «طبیب محرمی» می تواند آن را التیام بخشد. کم نبودند و نیستند مجموعه دارانی که هر کدام از آثارشان فرزندانی برایشان محسوب می شوند که حاصل عمر آنهاست.

در مورد سیاست ثابت و روش پایدار نیز باید عرض کنم که موزه تنها نهاد فرهنگی - اجتماعی است که هیچ یک از دگرگونی های  ایدئولوژی جهان در تقابل و مخالفت با آن برنیامده است.

نمونه موزه هنرهای تزیینی مثال خوبی در این مورد می تواند باشد. کسانی که در پایان دهه چهارم این سده آثاری به این موزه هدیه یا امانت دادند، در نیمه دهه ششم که موزه تغییر مکان و تغییر وضعیت داد، آثار متعلق به خودشان را به همان صورتی که داده بودند در وضع بهتری در موزه تازه دیدند. آیا این بهترین شیوه برای برقراری ارتباط با مردم در موزه نبود؟ آیا این بهترین تشویق برای دیگران به شمار نمی آمد؟ در این جا به من اجازه بدهید که به عقب برگردم و به موزه هنرهای تزیینی اشاره ای داشته باشم. این موزه در شمار موزه­های نیمه اول سده کنونی و با معیارها و امکانات این دوره پدید آمد. بنای استیجاری موزه فاقد حداقل شرایط فیزیکی موزه بود. تجهیزات موزه به هیچ روی جوابگوی عرضه و نگاهداری اشیا نبود. با این همه موزه بیش از پانزده سال در آن دوام آورد. در نیمه این سده شرایط غیرقابل تحمل موجود و انتصاب مدیرکل جدید برای اداره کل موزه ها و گشایش مالی پدید آمده در بودجه وزارت فرهنگ و هنر امکان جابه جایی موزه را فراهم آورد. لازم است که در این جا از شادروان خانم ماری شیبایی، مدیر کلی که از وزارت آموزش و پرورش به فرهنگ و هنر منتقل شده بود، به نیکی یاد کنم. او هر چند یک دبیر لیسانسیه فیزیک و شیمی بود و به مدیریت کل یک واحد تخصصی مثل موزه ها برگزیده شده بود و مثل بیشتر مدیران منتخب در همه ادوار تاریخ اداری ایران با کار خود بیگانه بود. اما از انصاف نباید گذشت در مورد این موزه کاری مردانه انجام داد. موزه در ساختمانی که با انجام تغییرات و تجهیز آن تا حد قابل قبولی مناسب برای موزه شده بود برپا گردید.

پس از دوره نخست موزه سازی در ایران در اوایل سده کنونی که در تهران موزه ایران باستان و موزه مردم شناسی و موزه هنرهای ملی زیر نظر وزارت فرهنگ سابق تاسیس شد، در نیمه سده با تشکیل وزارت فرهنگ و هنر موج جدیدی از تلاش برای تاسیس موزه ها در تهران و شهرستان ها و مراکز استان پدید آمد. در کنار این تلاش موج سومی در امر موزه سازی پدیدار شد. این موج سوم را «دفتر مخصوص» که از لحاظ مالی و نداشتن تشریفات اداری دست و بالش باز و گشوده بود برای تاسیس و تجهیز موزه های جدید دست به خرید آثار هنری و تاریخی در سراسر جهان زد. بدین ترتیب آثار فرهنگی بسیاری را از خارج به داخل کشور سرازیر کرد. این موج سوم که نتایج بسیار مثبتی داشت، خالی از زیان هم نبود، یعنی تبعات منفی هم داشت.

 به چه معنی؟

به این معنی که با اقدامات این دفتر، آثار ایرانی به شدت جنبه تجاری به خود گرفت. این امر تا آن زمان در ایران رایج نبود. وقتی آثار فرهنگی بار اقتصادی به خود بگیرد، این بار سنگین تر از بار فرهنگی آن آثار می شود و تبعاتی ناخوشایند به بار می آورد. به هر حال موج سوم، دست به اقدامات بزرگی در امر موزه­سازی و موزه داری زد، نتیجه اش برپایی موزه فرش، موزه هنرهای معاصر، موزه نگارستان، موزه رضا عباسی، موزه آبگینه و سفالینه های ایران، موزه صنعتی در کرمان و ... بود.

نیروی انسانی موج سوم را به لحاظ علمی چه گروه هایی تشکیل می دادند؟

موج سوم به لحاظ نیروی انسانی از دو گروه بهره گرفت: یکی از کارشناسان موج اول و دوم و دیگری صاحبان تجربه در میان مجموعه داران.

به طور مثال مرحوم مهندس حاکمی و مرحوم یحیی ذکاء از موج اول و دوم و از مجموعه داران مهندس فروغی بود که بشخشی از نیروی موج سوم را هدایت می کردند. همان طور که اشاره کردم، کارشناسان این موج آثار را از مجموعه داران یا اشخاص و عرضه کنندگان و یا در حراج های بین المللی می خریدند.

هنرهای مدرن باید از این زمان راهی موزه ها شده باشد؟

درست است. یکی از شاخصه های موج سوم تشویغ بی دریغ و ایجاد پایگاهی برای هنرهای مدرن بود. موج سوم خدمت شایانی به هنر مدرن کرد.

به این ترتیب ما به دوره ای می رسیم که دو موج فعال در زمینه موزه سازی پدید آمد. این هم محاسنی داشت و هم معایبی، در زمانی که ما موزه هنرهای تزیینی را در بلوار کریم خان با فلاکت آماده می کردیم، موج سوم با گشاده دستی و امکانات بسیار در خرید آثار و ساختن ساختمان و طراحی موزه ها از بهترین و بیشترین امکانات مالی و تخصصی داخلی و حتی خارجی بهره مند بود. به بیان دیگر کارها مشابه بود، اما امکانات کاملاً متفاوت.

به نظر شما موزه در کشور ما چه تعریف و یا شاخصه های فرهنگی باید داشته باشد؟

موزه هم مثل بسیاری از پدیده های جدید در قرن 19 میلادی وارد فرهنگ ایران شد. در دو قرن 19 و 20 میلادی این پدیده فرهنگی مانند بسیاری از دیگر پدیده های فرهنگی به سوی تکامل رفت. اما از دیدگاه ایرانیان دگرگونی اساسی و روند تکاملی را طی نکرد. از وظایف سه گانه اصلی موزه ها یعنی حفظ و نگاهداری، عرصه و نمایش و آموزش تنها به نمایش آن اکتفا کردیم. آن هم به نحو بسیار پیش پا افتاده و ابتدایی.ما بیشتر موزه هایمان را به صورت انبار ذخیره اشیا درآوردیم. وظیفه حفظ و نگهداری را به هیچ روی از عهده بر نیامدیم و به کار آموزش نیز نپرداختیم چون نه می توانستیم و نه می دانستیم. رک و پوست کنده بگویم، هر چند که مورد انکار و سرزنش واقع می شوم، ما موزه را از دیگران تقلید کردیم اما از فرهنگ موزه داری نه چیزی آموختیم و نه پذیرفتیم که نمی دانیم. من این خرده را بر موزه داران و کارکنان و مدیران موزه در گذشته و حال نمی گیرم بلکه آن را ناشی از سیاست فرهنگی جاری و گذشته و سیاست گذاران این بخش از فرهنگ و هنر می دانم. من می دانم که هنوز هم موزه داران (به معنی وسیع کلمه اش یعنی از رئیس موزه تا نگهبانان زحمت کش آن) غالباً به جراحان و خدمه اتق عملی می مانند که ابزار کار جراحی و داروی بی هوشی در اختیار ندارند. می دانم که در بسیاری اوقات ساختمانی که موزه در ان تشکیل شده یا برای موزه مناسب نیست و یا فاقد تجهیزات لازم است و بسیاری مشکلات دیگر را نه تنها می دانم بلکه برای سالیان دراز حس کرده ام. در این کار من به «حق الیقین» رسیده ام. نگاهداری اشیا در موزه شرایط، دانش و ویژگی های خاصی را می طلبد که شاید در تهران تنها یکی دو موزه دارای آن باشند و در دیگر شهرها چه عرض کنم! این که یک اثر فلزی را پس از هزاره ها به قول آن زنده دل آگاه از دل «امانت دار» خاک برآوریم و در دل قفسه ای در تابستان گرم و خشک و زمستان سرد ومرطوب منطقه ای چون خوزستان جا دهیم و دلمان خوش باشد که موزه داریم، به خطا رفته ایم. من با چشم های خود س نیزه و کارد و دیگر آثار برنزی را در قفسه موزه در حال متلاشی و پودر شدن دیده ام. من شاهد کباب شدن نگاره های نسخه های خطی بی مانند و مشهور در زیر نورافشانی چراغ هایی که شدت تابش یک ساعت آنها برای متلاشی شدن رنگ ها و از هم پاشیدن بافت کاغذ کافی است بوده ام. صدها مورد شاهد از این دست را می توانم برای شما مثال بزنم. ببخشید ازدادن پاسخ به پرسش شما دور شدم. بر آن نیستم که در پاسخ شما تعریف های کلاسیک مجامع فرهنگی موزه را تکرار کنم. بیشتر علاقه مندم که تعریفی ایرانی و بیشتر مناسب حال جامعه ایران داشته باشم. به نظرم موزه در هر جامعه و به نسبت فرهنگی بومی و منش های هر قوم و ملت معنی و مفهوم و کاربرد ویژه ای می تواند داشته باشد.

من ایرانی موزه را پناهگاهی برای نگاهداری از دستاوردهای فرهنگی و هنری زنان و مردانی می دانم که برای هزاره های پرفراز و نشیب و پر رنج و راحتی در ایران زمین بزرگ زیسته اند آن را به قیمت زندگی خود حفظ کرده و امروز به ما سپرده اند. ما بقای زندگی فرهنگی و ملیت خود را وام دار آنها هستیم، حفظ میراث آنها وامی است بر عهده ما و آنچه در موزه هایمان گرد آورده ایم امانتی است از آنِ آیندگان نزد ما، این که چگونه وام گذار و امانت دار هستیم کارنامه ما در آینده آینه آن است. اما شاید بپرسید که پناهگاه چرا؟ روشن است، ما مردمی هستیم با پیشینه تاریخی بسیار کهن و روشن و افت و خیز، اما با حافظه تاریخی بسیار کمرنگ و احساساتی بسیار تند و شتابزدگی فراوان در گردآوری و عمل. همین حافظه کم تاریخی ما را از بهره گیری و پندآموزی از تاریخ بی بهره کرده است. پیداست که مردم بی بهره از پند تاریخ نسبت به میراث تاریخی نیز بی تفاوتند. گاهی این بی تفاوتی به حد ستیز و جدال در میان  خودی ها و از سویی سودجویی ها از سوی بیگانگان نسبت به میراث فرهنگی سرزمین ما می رسد. آیا در چنین شرایطی موز ها تنها پناهگاه میراث فرهنگی ما نیستند؟ پاسخ من چراست، شما را نمی دانم. روشن تر بگویم از دیدگاه من موزه ها حافظه مجسم تاریخند و یک یک آثار موجود در آنها جلوه ای از تجربیات تاریخی، موزه ها تجلی گاه تاریخند اگز چشم های ما در هنگام بازدید از موزه ها بینا باشد و اندیشه ما پویا. در غیر این صورت ما پیام موزه ها را در نمی یابیم. برماست که حریم حرمت این تجلی گاه های تاریخ را پاس بداریم. برماست که دست های پلید را از دسترسی به آنها دور نگاهداریم کاری که ما در انجام آن ادعای موفقیت نمی توانیم داشته باشیم.

آموزش، یکی از ارکان موزه به مفهوم یک مجتمع فرهنگی است. نظر شما در این باره چیست؟

اما در پیرامون آموزش یعنی سومین وظیفه موزه ها. مفهوم آموزش در موزه ها و یا از طریق موزه ها امری کاملا دوسویه است. به باور من پیش از آن که ما به بازدیدکنندگانمان در هر سطح از دانش و بینش چیزی بیاموزیم، لازم است که خود های چیزهای بسیاری را آموخته باشیم. در کار موزه توصیه شاعر بزرگ ایرانی که:

مرد خردمندهنرپیشه راعمر دو بایست در این روزگار  تا به یکی تجربه­آموختن با­دگری تجربه بردن به­کار

کاربری ندارد. آموزش و مدیریت موزه ها سال هاست در دنیا تجربه شده و نیازی به تجربه آموخته های دیگران نیست. بلکه باید همان تجربه ها را آموخت و با شرایط اجتماعی و فرهنگی خودی هماهنگ کرد و به کار گرفت. اما سوی دوم قضیه یعنی ایجادفضای آموزشی  برای بازدیدکنندگان کاری ظریف تر است. زیرا ما تا خود آموزش لازم را ندیده باشیم، آموختن به دیگران ممکن نیست، بویژه آن که آموزش کاری درازمدت و برنامه ریزی شده را می طلبد. ما باید آشنایی فرزندان مان با موزه را از خانواده آغاز کنیم، در کودکستان و دبستان ادامه دهیم و در دوره دبیرستان از آن نتیجه بگیریم و آموزش در هر دوره از این دوره ها باید جذبه و روش ویژه خود را داشته باشد.

درکناراین برنامه ها نباید از یاد ببریم که ایجاد فضای مناسب و دارای جاذبه و کشش در موزه ها امری نیست که بتوان از آن نادیده گذشت. فضای موزه در بینندگان تاثیر بسیار دارد. این فضا در حالی که نباید در تضاد با آثار به نمایش گذاشته شده  در آن باشد، دلگیر و خسته کننده  و کسل کننده نیز نباید باشد. آگاهیهای لازم در مورد هر شیء و یا هر فرهنگ و تمدنی که آثار آن به نمایش گذاشته شده است با کمک نوشتار، گفتار، وسائل سمعی و بصری و شیوه های الکترونیک جدی به بازدید کننده داده شود. به یاد داشته باشیم این آگاهی ها برای کودکان به وسیله مربیان و آموزگاران و برای بازدیدکنندگانی که آثار فرهنگ خودی را می بینند یا بازدیدکنندگان بیگانه هرچند از یک اصل واحد باید سرچشمه بگیرد از دیدگاه شیوه بیان و گستردگی آگاهی ها باید متفاوت باشد. مسئله نیاز و ظرفیت بازدیدکننده امری است که اگر به آن توجه نشود نه تنها حاصل مطلوب نمی دهد که نتیجه معکوس دارد. این وظیفه بسیار دشواری است که همکاری گسترده همگانی را می طلبد و در این مختصر نمی گنجد.

موقعیت موزه های امروزه کشورمان را چگونه می بینید؟

حقیقت امر، جواب دادن به این سوال، کار بسیار مشکلی است. احساس می کنم  داوری در این مورد خیلی زود است. داوری های فرهنگی و اجتماعی به زمان نیاز دارد. و حتی مشکل تر از داوری تاریخی است. مسائل تاریخی همواره اسناد و مدارک از خود به جای  می گذارد. در مسائل فرهنگی - اجتماعی عمیق ترند و چنین صراحتی در اسنادشان وجود ندارد. موزه یک موسسه فرهنگی - اجتماعی است و حتی بیش از این که یک موسسه دولتی باشد، یک موسسه آموزشی مردمی است. مدیریت ها به هر حال می آیند و می روند و این مردم هستند که مراجعه کنندگان دایمی موزه ها هستند.

بازدیدکننده با چگونگی شیوه برخورد و رفتار با خود، جو حاکم بر فضای موزه، چگونگی عرضه اشیاء خدمات جنبی موزه، ابزار و مسائل آگاهی دهنده و خلاصه از مجموعه برداشت خود از موزه نتیجه گیری کرده و داوری نهایی خود را می کند. متاسفانه ما در طی دو دهه گذشته آماری از نظریات مردم نداریم و اگر داریم پرورده خودمان است.

به عنوان شخصی که حدود نیم قرن در این قلمرو تجربه ای کسب کرده است می توانم بگویم اگر می خواهیم در آینده موزه داشته باشیم، باید اول رکن اصلی انسانی موزه یعنی موزه دار تربیت و تقویت کنیم. روی هر دو کلمه تربت و تقویت تکیه دارم و اعتقاد من بر این است که موزه دار خود به خود پرورده نمی شود.

می شود توضیح بیشتری بفرمایید؟

شاید در سیستم آموزشی و تربیتی گذشته می توانستین به پیدایش نخبگان امیدوار باشیم و از میان جمع، عوامل دلخواه را پیدا کنیم، ولی در شرایط کنونی و در شرایط جهانی، نخبه گزینی و نخبه پروری سرآمده است. دنیای امروز  آموزش وسیع می طلبد پرورش و پرورش متخصص.

من هنوز مقاله های سودمند شما و مرحوم ذکاء را درباره معرفی آثار موزه ای در آن سال های دور به یاد دارم. می خواستم بپرسم این مقاله ها حاصل چه کارها و تمهیداتی بود؟

چاپ آن مقاله ها، حاصل مجموعه اقدامات مفیدی بود که در آن زمان صورت گرفت. از جمله انتشار نشریات مرتبط با این نوع موضوع ها از جمله موزه ها و هنر به طر کلی، که تقریبا به طور تخصصی منتشر می شد. یکی از اقدامات مفید اداره کل هنرهای زیبای آن زمان، انتشار مجله «نقش و نگار» بود. مجله نقش و نگار با ظرافتی که در انتشارش صورت می گرفت مورد پسند مردم واقع شد و برای زمان خودش زیبا هم چاپ می شد. چون محدودیت های فنی در چاپ تصاویر رنگی وجود داشت، تصاویر رنگی جداگانه چاپ و بعد در داخل محله ، سر جایش با ظرافت می چسباندند.

من به خاطر دارم تصاویر بسیاری از آثار مجموعه آقای مزدا به همین شیوه چاپ شده است.

همین طور است از جمله این آثار چند تابلو از لطفعلی شیرازی بود امروز هم می توان هر یک از آن تابلوها را به عنوان یک اثر هنری قاب کرد و به روی دیوار زد با تعطیل شدن این مجله نشریه مردم پسند دیگری به اسم مجله «هنر ومردم»چاپ شد انتخاب این نام برای مجله ایجاد ارتباط بین مردم به معنی وسیع کلمه با هنر بود. این مجله تا حدودی موفق بود و در جای خود تعداد زیادی خواننده داشت. نخستین مقاله ها درباره موزه در نشریات اداره کل هنرهای زیبا و بعد در نشریات وزات فرهنگ و هنر چاپ شد و این مقاله حاصل تلاش دوستان ما از موزه هایی چون موزه مردم شناسی و ملی و ... شروع شد و بعد از آن بود که همکاران موزه ایران باستان به مقاله نوشتن و چاپ آن در این نشریات شروع کردند. به نظر من یکی از دلایل موفقیت مجله «هنر ومردم» این بود که دست نویسنده را برای تألیف مقاله های گوناگون در زمینه های متنوع هنری، مردم شناسی، اجتماعی، ادبی و ... کاملا باز می گذاشت و البته برای چاپ مقاله یک مقداری محدودیت نیز قائل می شد. هرچه می رسید، اگر قابل چاپ نبود، بالطبع چاپ نمی کرد . بدین ترتیب مجله توانسته بودهم سطحی خود را به لحاظ علمی حفظ کندو هم مردم را راضی نگهدارد.

اعضای هیئت تحریریه مجله چه کسانی بودند و شیوه کارشان چگونه بود؟

مجله هنر و مردم هیئت تحریریه رسمی نداشت و مدیر و سردبیر بسیار فعالی داشت. آن چه به دفتر مجله می رسید به اتکای سابقه نویسندگان آن، معتبر شناخته می شد.

اجازه بدهید دوباره هم برگردم بر سر این سوال که در موزه های هنرهای تزیینی ایران، برای انتخاب موضوع مقاله، به عنوان یک کار پژوهشی چگونه عمل می شد؟

تا مرحوم ذکاء در موزه بودند، موضوع مقاله ها را کم و بیش خودشان انتخاب می کردند. هم زمان با حضور ایشان من هم فعالیت های تحقیقی را در موزه شروع کردم. باید به این موضوع اشاره کنم که من نخستین مقالاتم را، که در آغاز کمی هم ناشیانه بود، به تشویق و اصرار مرحوم دکتر عیسی بهنام نوشتم. اگر تشویق او نبود، شاید سال ها طول می کشید تا به حیطه تحقیقات هنری برسم. دکتر بهنام بزرگترین عاملی بود که مرا به کار واداشت. وقتی شخصی در موزه کار می کند و مایه کار تحقیقی را هم دارداشیا همیشه راهنمای او برای کار پژوهش است.

استاد اجازه بدهید، مسیر بحث را کمی عوض کنم. می خواهم درباره مجموعه های اموال فرهنگی نظرتان را بخواهم. با توجه به این نکته که جناب عالی عضو کمیته اموال فرهنگی سازمان میراث هستید و نیز یکی از کارشناسان خبره اموال فرهنگی و ... می خواستم خواهش کنم بفرمایید فرهنگ مجموعه داری را در تاریخ کشورمان چگونه می بینید.

وقتی که واژه مجموعه دار متداول فارسی در فارسی را که معادل کلکسیونر خارجی است به کار می بریم شاید برخی گمان برند مجموعه داری برگرفته از فرهنگ غربی است. ولی مجموعه داری به معنی اخص، ریشه در فرهنگ ایران دارد. در این جا نمی خواهم از گنج های خسروپرویز به عنوان مجموعه آثاری سخن بگویم که جام مشهور به «طاس الماس» که اکنون در کتابخانه ملی پارس نگاهداری می شود یک نمونه از آنهاست. بلکه می توانم با یک مثال، قضیه را کمی روشن تر کنم. گردآوری نسخه های خطی در این مورد مثال خوبی است و در فرهنگ ایران زمین سابقه بسیار کهنی دارد. وصفی که از کتابخانه عضدالدوله دیلمی و پسرش بهاءالدوله در سده چهارم هـ . ق و یا شرحی که از کتابخانه و مجموعه نفایس بهرام میرزا صفوی داده اند نشان از غنای این فرهنگ در ایران دارد و این فرهنگ تا امروز ادامه دارد. به هر حال آثار فرهنگی به شکل های مختلف در خانه های مردم وجود داشته است و جزئی از اموال خانواده محسوب می شده است. معمولاً این اموال حرمتی داشت و در خانواده از نسلی برای نسلی به یادگار می ماند. تا زمانی که حرمت فرهنگی این آثار محفوظ بود این اموال از قلمرو خانواده خارج نمی شد. روزی که ما این حرمت را با معیارهای اقتصادی در آمیختیم، از حرمت آنها کاسته شد. چرا مردم وقتی به موزه می آیند، یکی از سوال هایشان این است که این شیء چند می ارزد؟ چون ما ارزش اقتصادی آثار را از ارزش فرهنگی آن ها بیشتر گرفته ایم و نتیجه اش این شده است که سودجویی، برخی از اشخاص را به سوی گردآوری اموال فرهنگی بکشاند. امروز مجموعه داران بزرگی در ایران وجود ندارند، انگشت شمار مجموعه دارانی که هستند بازمانده نسل گذشته اند. برگروه محدود جدی به لحاظ فرهنگی نمی شود تکیه کرد، چون سلیقه­ای که عامل جمع آوری اموال شده، سلیقه آگاه نبوده است.

به نظر من مجموعه دار اگردارای سلیقه و بینش فرهنگی باشد باید به او حرمت گذاشت و از او حمایت کرد.

جناب استاد، اموال فرهنگی هم باید مثل هر امر دیگری، دارای قانونی باشد و به استناد آن قانون، به آن سامان داد. چرا ما چنین قانونی نداریم؟

ظاهراً چیزی دارد تصویب می شود و یا تصویب شده به طور دقیق نمی دانم. گویا مقرراتی است برای ثبت اموال فرهنگی که جنبه عام دارد و صرفاً دربرگیرنده اموال مجموعه های دولتی نیست و همه اموال فرهنگی را دربرمی گیرد. اگر این مقررات کارا باشد یک چهارچوبی به هر حال برقرار می شود تا افراد بدانند تکلیفشان با اموال فرهنگی چیست. مالکیت اموال فرهنگی را نمی توان از مردم گرفت (داخل پرانتز بگویم که آثار باستانی و به دست آمده از حفاری و مانند آن را نمی گویم). در هیچ جای دنیا هم، اگر دستیابی به این اموال از راه قانونی باشد، چنین کاری نمی کنند. افراد طبق قانون و ضوابط سازمان میراث فرهنگی کشور صاحب اموال مجاز خود هستند. میراث فرهنگی هم رسالتی دارد وشناسایی و بررسی اطلاعات هر عکس بود که سال گذشته به پایان رسید. حاصلش هم اکنون در آلبوم خانه کاخ گلستان به صورت شناسنامه، کارت شناسایی و آلبوم سایه موجود است. منظور از آلبوم سایه، تهیه یک آلبوم المثنی از آلبوم اصلی است تا اصل آلبوم به دست مراجعه کننده به خاطر حفاظت و سلامت داده نشود چون بخشی از عکس ها در حال تخریب است، ما سعی کردیم حدود 54 آلبوم را به صورت آزمایشی، به شکل آلبوم سایه دراختیار مردم قرار دهیم. این طرح باید برای کل آلبوم خانه به اجرا درآید. خوشبختانه تصمیم گرفته شد، این مجموعه، که روی آن کار شده، با نام فهرست عکس های برگزیده آلبوم خانه کاخ گلستان به چاپ برسد و هم اکنون زیر چاپ است. این طرح می تواند، آغاز یک طرح بزرگ برای معرفی بیش از 40 هزار عکس کاخ گلستان شود و در اختیار محققان قرار گیرد. فعالیت دیگری که در کاخ گلستان آغاز شده، کار دوباره و البته دقیقتر روی کتاب های کتابخانه گلستان است. همان طور که در آغاز اشاره کردم. فهرست های نسخ خطی کاخ گلستان امروزه جوابگوی پژوهشگر نیست و باید فهرست دقیقتر و فشرده تر و به روزتری از کاخ گلستان تهیه کرد از آن جا که لازمه این کار تهیه آمار دقیقی از نسخه های کتابخانه بود این کار انجام گرفت و من امیدوارم که بعد از مرحله مقدماتی، کار فهرست نویسی کتابخانه را در بخش های مختلف انجام دهیم.

با تشکر از حضور شما در این گفت و گو

 

مجله موزه ها - شماره یازدهم - پاییز 1381
بررسی و نوشته: فرامرز طالبی
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 

 

 

 

 

موضوعات مرتبط : معماری موزه    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید