تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :936

مزیت شهر؟

بهشت  کجاست؟  کسی را باکسی کاری نباشد

چندی پیش قدم زنان گذرمان به خیابان نادری افتاد .منظورم همین جمهوری است یعنی خیابان بین چهار راه استانبول سابق که اسم امروزش را نمیدانم وچهار راه جمهورری .  بوی قهوه بوداده ای که از مغازه قهوه فروشی در فضا منتشر میشدضمن دلچسب  بودنش من را به  یاد گذشته های دور انداخت . یاد عصرها وپیاده روهای پر رفت وامدخیابان لاله زارو استانبول ونادری که پیر وجوان آراسته تقریبا بی هدف وبرای تنوع ووقت گذرانی طول پیادهروها را در هرروز نه یکبار بلکه چند بار طی میکردند وشاید بستنی فالوده ای نیز میخوردند .  منظورم چهل پنجاه سال پیش است  که من هنوز  بوی جوانی میدادم.  یادم می اید که آنوقتها همه فضاهای لاله زار واستانبول ونادری وشاه  برایم جذاب و اشنا بود نوشته های همه تابلوهای مغازه ها برایم قابل درک بود .همه گفتگوهای مردمی که باهم بلند بلند حرف میزدند که خیلی هم متداول بود  برایم مفهوم داشت .یعنی بجز لهجه کسبه پاساژماهی فروشان در جنوب خیابان استانبول  که برایم نامانوس بود زبان بقیه مردم مثل خودم بودودزدکی به حرفهای بعضی ها گوش میدادم  .اما امروز همه چیز برایم نا آشنا است اجناس مغازه ها "عنوان تابلوها " گفتگوی مردم  .بخصوص زبان مردمی که که از کنارم رد میشوند  ".زبان ویا لهجه مغازه داران ویا دستفروشها وارز فروشانی که همه خیابان را پر کرده اند .بالختی تامل میتوانستم درک کنم که از همه شهرها وروستاهای مملکت آدم در اینجا هست وکمتر میتوان کسی را پیدا کرد که هم زبان وهم لهجه من باشدآنوقتها گهگاه ماشینی ازخیابان عبور میکرد وهرچند که بوق زدن خودش لذتی داشت ولی راننده ها کمتر بوق میزدند چون خیابان مال ماشین بود ودلیلی برای بوق زدن وجود نداشت آنوقتها موتور سیکلت بسیار بندرت دیده میشد وجنبه فانتزی داشت نه مثل امروز که در هیچ پیاده رویی از دست این وسیله نقلیه با رکش ومسافربر در امان نیستی    .داشتم  فکر می کردم اگر این هجوم مهاجرت به تهران نبود ایا باز هم از شلوغی شهر واز ترافیک سرسام اور واز تضاد فرهنگهای نا متجانس مینالیدیم.  راستی چی شد که اینطوری شد .ایا همه شهر ها اینطور شده اند .ایا همه کشور ها دچار این معزل هستند .  باشنیدن صدای گوش خراش بوق موتور سیکلتی در حاشیه پیاده رو خیابان نادری رشته خاطرات جوانی  پاره شد وداشت لذت یاد گذشته از ذهنم پاک میشد   که تابلوی کافه نادری پاتوق  شیک پوشان کافه رو دهه چهل پنجاه من وهمسرم راکه هیچکدام دربهار جوانی کافه رونبودیم درپائیز دل انگیز زندگانی  بداخل کافه کشید وتا آمدیم که بامشاهده در ودیوار کافه که روزی نقطه عطف خیابان نادری واستانبول بو د ومیتوانست مارا باز به خلسه گذشته ها ببرد  . پیشخدمت سالخورده ای با روپوش کوتاه  نه چندان سفیدی که با اضافه کردن نواری قرمز رنگ در راستای شکاف روپوش خود ژست گارسون های قدیم کافه را بخود گرفته بود با ذکر جملاتی که بنظر خودش خوشمزه بودمثل(.جوانهای قدیمی خوش امدید)..  وتظاهر میکرد که ازهمان گارسون های قدیمی است که شاید هم بود سفارش کیک وچای ما را آورد تا  به یاد گذشته ها گلوئی تر کنیم. هرچند که حالادیگر هردو موی سپیدی داشتیم ولی پیشخدمت مسن کافه ملاحظه کرد   ومارا تنها گذاشت تا به حال خودمان باشیم .همینطور که سرمان به همزدن چای نیمه داغ گرم بود ودر کنار هم زندگی را مجدداوبا لذت مضمضه میکردیم وبا اینکه فضای غم بار کافه نادری فعلی  دیگر ان شور وهیجان سالهای دور را نداشت مع الوصف برای من ودر کنار همسرم دقایق خوشی را تداعی میکرد  وشاید دلم میخواست کار دیگری نداشتیم میتوانستیم مدت بیشتری را در دوران گذشته غوطه ور شویم  اما دلم برای خودمان سوخت که چون بایدبه کار دیگری میرسیدیم .بعد از  چای خوردن وچند دقیقه نفس تازه کردن  باید مجددا سرو صدا وازدحام خیابان وماشین هارا تحمل کنیم  فکر میکردم شاید این شلوغی واین درهم وبرهم بودن همان چیزی است که آدم ها را به شهر کشانده است . شاید همین نور های تند نئون های مغازه هاست که برای روستایی پاکدل شهرستانهای ما جذاب بوده است که ابتدا سری به شهر زده است وبعد هم نمک گیر شده  وبعد با ادامس  وبادکنک فروشی که اسان تر از بیل زدن به خاک سخت روستاخواهد بود  موطن خود را از یاد برده است .شایدویترین های پر زرق وبرق مغازه ها اورا فریب داده است وشایدگم شدن در این جمعیت سرگردان  آرزوی اوبوده است تاهر طور که میلش میکشد زندگی کند وچشم همسایه دیوار به دیوارش در روستا هر لحظه اورا نپاید .شاید مرد جوان روستا از چهره شرمگین وبی الایش دختر های هم محلی خود در ده خسته شده وبه شهر آمده است تا چشم انداز بی حفاظ تری داشته باشد .راستی شهر بزرگ چه چیزی در خود دارد که مردم بی شیله پیله ولی خوش باور روستا وشهر های کوچک را بخود جذب مینمایدآیا اگر همه میدانستند که شهری بودن فضیلتی نیست که باعث تمایز باشد واگر مفهوم شهری وروستائی در فرهنگ لغات جوری تعریف میشد که همه به روستائی بودن افتخار میکردند واگر روستائی ومردم  روستا شهرها عمیقامعتقد بودند که شریان حیات شهرنشینان به دست مردان نیرومندغیر شهری و زنانیست که با کوله باری از مسئولیت زندگی وفرزند بر پشت درگندمزار ها وشالیزارها قوت زندگی شهری ها را تامین میکنند واگر کشور به جائی رسیده بود که همه مردم ودر هرجا که زندگی میکردند از بهداشت یکسان. درآمد متعادل وتوجه کافی از طرف مسئولین برخوردار بودند که احتمالا در بعضی کشور چنین است (.یعنی دور از دسترس نیست) آیاباز هم شهر ها برایشان جاذبه کنونی را داشت . . نمیدانم چرا یک مرتبه بیادنتیجه مطالعاتی  افتادم که در دوران دانشجوئی بر ای دانشگاه در مورد مهاجرت ها انجام داده بودم که حاکی ازکم توجهی مسئولین آن زمان به وضع روستائیان و فقر بیحد انها .. عدم وجود امکانات کافی زندگی ورفاه اجتماعی روستا وشهر های کوچک ونبود بستر مناسب برای شکوفا شدن استعدادها وعدم اطمینان از بکارگیری سرمایه گذاری در انجا بود که شاید امروز  جاذبه گم شدن در جامعه بزرگ شهری بدانها افزوده شده است وهمه بدنبال جائی هستند که کسی را باکسی کاری نباشد                                                                                                                          

یزدان هوشور - سوم امرداد نودوسه

موضوعات مرتبط : هویت و مفهوم شهر    
عضو مرتبط : یزدان هوش ور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید