تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1122

معماری ظرف است یا مظروف ( ناسوتی است یا لاهوتی )

مقدمه

     واکاوی درهر مطلب و موضوعی نیاز به شناخت موضوعی (کلی وپایه ) آن مطلب داردکه علوم وفنون وهنر  از این مقوله مجزا نیستند  برخی موارد مسایل مادی و معنوی هستند . در دنیای هنر اساس و پایه منطق فلسفی ولاهوتی است .درصورتی که در وادی فنون این چنین نیست  از رو نگارنده را بر آن داشت به منظور شناخت موضوعی و شرح آن از منابع معتبر که در این زمینه وجود دارند نکاتی چند بیان شود و دراین راستا برداشت آزاد از  کتاب ماهیت معماری ( یادداشت ومقدمه نویسنده سید موسی دبیاج ) به رشته تحریر در می آید.

گفتار :

شاید به ندرت بتوان هنری یافت که به اندازه معماری با زندگی مردم پیوند داشته باشد . هنرمعماری از بارزترین جلوه های فرهنگ هرقوم و هر دوره تاریخی و نشان دهنده زیست آدمی است . معماری تجسم فرهنگ وهنر هر قومی درهرعصریا یک مدت معین در گستره تاریخ بشری است . معماری جوهره ترکیب شده از ذوق ،مهارت دست ، قدرت فکر ،خلاقیت وازهمه مهم تر هستی شناسی وفلسفه زیستی انسانه در زمانها و مکانها  است وبنای های ارزشمند   برجای مانده از این جوهره ترکیبی ،حاصل زندگی وتلاش  های معمار فیلسوفانی است که همه خود را در آثارشان تجسم بخشیده اند و با آن زبان سخن می گویند .

امروزه دیگر نمی توان سخن از معماری  گفت وزیر نقش فلسفی آن را نادیده گرفت و معمار و هنرمند ودانا که درکناریک اهل فلسفه یا خود  با شناخت فلسفی از عالم  طرحی نورا در عالم در می اندازد .

تدوین فلسفی وتعریف منطقی معماری بسیار دشوار است چرا که معماری از طرفی شاخه ای از هنر به حساب می آید واز طرف دیگر ، شناخت تجربی وتحصلی از این علم ، درکنار علوم دقیقه دیگری که مربوط به مکان و زمان است ، بیانگر  امکان  معماری به مثابه یک علم تجربی است که ضوابط وشرایط بینادی ومعیارها و  روشهای کاربردی خاص خود را اقتضا می کند .

معماری را می توان هیئت منحصر به فرد خویش از هنر و علم تلقی کرد ، چرا که به طور طبیعی هنرهای بصری ، که شامل معماری نیز هست ، از زمره علوم تلقی  می شود و این هنرهای بصری در کاربرد معماری از زمره هنر محسوب می گردد .

معماری ، که اساسا" شاخه ای از هنر است ، بدون تردید ، از این حیث نیز در ردیف علوم انسانی قرار می گیرد وبه ویژه ، در عصر ما ، ظاهرا" تنها علمی است که بیش از دیگر  علوم قابلیت وشایستگی احراز موقعیتی مرکزی درمیان علوم انسانی را دارد . به عقیده ما موقعیت و امتیازی که روزگاری جغرافیا ( بنا به نظر کانت ) در بین علوم انسانی داشت هم اینک به معماری اختصاص یافته است .

دلایلی که ما را به اهمیت علم معماری دربین اقران خود واقف می سازد بسیار است . در مقاسیه با علوم دقیقه و مستقلی چون هندسه - جبر- فیزیک و شیمی معماری می تواند مانند علمی تجربی جلوه کند که در مبانی خود وامدار قلمرو  وسیعی از علوم طبیعی وانسانی است . این کیفیت ترکیبی ، در ذات موضوع ، به هیچ وجه مستلزم نفی وحدت ویگانگی این علم نیست چه این خود ، ذات موضوع معماری است که تالیفی ومجموعی است .

به هرحال آنچه به اهمیت علم معماری می افزاید همین ویژگی ترکیبی در جوهره  این  علم است زیرا  از سویی به طور مستقیم  با نقطه - امتداد -سطح - حجم - اندازه - سو - بعد و قضایای علوم مرایا ومناظر سرکار دارد و از سوی  دیگر  به  مکان - فضا - محل - اقلیم - موقعیت و وضعیت یعنی موضوعات علم جغرافیای طبیعی و انسانی وعلم و دانش شهر ( به اصطلاح شهرسازی ) بستگی دارد واز طرف دیگر نیز با خصوصیات وکیفیات مواد ، که موضوع علم سازه است ، گره خورده .

 بنابراین ، معماری به مثابه دانش وعمل معماری با حوزه های وسیعی از علوم تجربی وعلوم انسانی دیگر اشتراک منافع دارد . نکته مهم اینجاست که چون علی الاصول معماری از مجرای سلسله خانواده هنر با علوم در می آمیزد بحث از طبیعت معماری به ناچار به محدوده بحث از طبیعت هنر ، در معنی گسترده واطلاقی آن ، کشیده می شود . روشن است که طبیعت  هنر خود  هنر نیست وطبیعت معماری نیز معماری نیست و در واقع ، به همین دلیل معمار فیلسوف ، که دستیابی به طبیعت کار و اثر معماری سرآمد دل مشغولی هایش است ، دیگر تنها و عمار نیست . رمز این نکته آن است که قضایای فلسفی معماری از سنخ قضایای علمی معماری نیست .

همانند حقیقتی که در مورد هنرهای دیگر به اقتضای خود قابل مشاهده است . دراین  جا نیز ماجراهای فلسفی از معماری ، به طور اجتناب ناپذیری ، در بیرون از خانه معماری اتفاق می افتد . این برون ماندن فلسفه را در بیرون محدوده معماری نباید هم چون برونگی پایه وبیناد ساختمان نسبت به ساختمان دانست زیرا هیچ عالم  معماری ، چنانچه جدی بیندیشد ، نمی تواند درباره اساس ومبنای عمارت علم معماری ساکت وبی نظر باشد .

در هرکار و پرداخت معماری می توان علل چهارگانه ارسطویی یعنی علل مادی - فاعلی صوری و غایی را مدنظر داشت . با فراگرد آمدن این علل یک اثر پا به عرصه وجود می گذارد . اما مصادیق این علل چهار گانه را درباره هر تولید انسانی می توان مورد مطالعه قرار داد لیکن از آن جا که معماری چونان یک هنر دارای غایتی جدا و مجرد از خود نیست اثر پرداخته شده به طور یک جا معرف این علل است . توضیح آن در اثر معماری 4علل یادشده در کارند تا پدیده یگانه ای را پدید آورند .

همچون سایر موارد ، چنانچه منظور ما از علت وسبب اصل مورد ملاحظه باشد ، علت یعنی آنچه که چیز دیگری رهین آن است وما شاهد هستیم که چگونه یک اصل علت های دیگر را تحت الشعاع خود قرار می دهد ، یعنی علت غایی که در وجود به هیچ علت دیگری بستگی ندارد وبرهمین اساس هر خانه وعمارتی  به عنوان یک تولید واثر هنری اصل غایی خود را در خود دارد .

پس هنر معماری  از سویی چون از خاندان هنر است وبا کشف حقیقت تعیین می شود واز سوی دیگر از آن جا که به یک اثر معماری واسطه فناوری معماری پدیدار می شود  باز می گردد از ریشه ومبنا  از تشیید حقیقت که خاص فناوری است بهره دارد .  

هایدگر در هستی و زمان بسیار عالمانه به پیوست و پیوند فناوری  وحقیقت اشاره کرده . مهم آن که این فقط فناوری نیست که از تخنه برمی آید بلکه هر تجلی ای که حقیقت را به تجلی وآنچه آنرا به زیبایی می آورد تخنه(Techne ) نامیده می شود .

انتبرگن ( Entbergen  ) یعنی از پوشش به درآمدن . آزاد و رها ماندن  تا بماند . پس هر چیزی که به جلوه  در می آید تنها در جلوه ، جلوه نمی کند  بلکه  از آن حیث که هنری است جلوه میکند . با توجه به آنچه گفته شد هر اثر معماری  تا آن جا که معماری به حساب می آید جلوه حقیقت و با تخنه آن متحد است

براساس  عقیده  ارسطو  تخنه شیوه ای از انکشاف  حقیقت( Aletheuein  ) است که به معنی آشکار ساختن آن چیزی است که  خود  را  آشکار نمی سازد .

 به یقین آنچه در معماری  مهم  است  نه در بکارگیری  ابزار و ایجاد  چیزهای ابزاری  بلکه  در عرضه آوری عمارت  است . از آن جا که حقیقت به معنای کشف ستر(Aletheia  ) است هرچه در هنر معماری به عرضه در می آید حقیقت است .

درآینه فلسفه هنرمعماری  مابه خواندن این حقیقت که درآثار معماری جلوه می کند نایل می شویم .

برای درک فلسفه هنر انسانی معماری باید به مفهوم هستی انسان وتعینات آن تاکید کرد .

 

 انسان هستی ای است که مسکن می گزیند . هنر معماری آن است که مسئولیت مکان دهی انسانی را برعهده گیرد .

هنر معماری  درعین التفات به این که انسان با چیزهای تودستی وآنچه پیرامون وآشنای اوست ، یگانه است ، باز به گسترش سمت وسوی مکانی انسانی ( Daseins Ausrichtung) وجادهی (Situation  ) روی دارد .

انسان هرچند با چیزهای تودستی که با آنها سروکار دارد آشناست واز آنها جدانیست اما فراتر از آن می خواهد تا با فراخور بیشتری از این یگانگی بهره مند شود . هنر وعلم معماری این وظیفه را برعهده می گیرد . این معمار است که برای ما جا تعیین می کند ، چه جای عمومی وچه جای خصوصی ، چه منزل ، چه اداره .

با معماری انسان به کشف فاصله ها می پردازد و  نه  تنها فاصله های  فیزیکی مربوط به مکان فیزیکی بلکه فاصله های انسان ها رابا یکدیگر معماری است که تشخیص می دهد .

 هیچ نقطه ای از نقطه دیگر دور نیست وهیچ نقطه ای از نقطه دیگر تمییز ندارد ولیکن با معماری است که مسئله دوربودن و نزدیک بودن انسانها نسبت به یکدیگر مطرح می شود و این امکان رابرای انسان به وجود می آورد تا نقطه ها را به  یکدیگر بدوزد ، یگانه و متحد سازد و یا از هم بیشتر باز کند وخطوط واحجام نیز از این قاعده مستثنا نیست . معماری موجب می شود انسان اشیای بیشتری را در دسترس مکانی خود داشته باشد و قرابت مورد  علاقه  انسانی با مکان را متحقق می سازد .

معماری ، فضایی را درون فضایی باز می کند . این فضا به تقلید از فضای - از پیش - آن جا نیست  بلکه  با  ساخته شدن فضاهای جدید از فضای - از پیش - آن جا گسترش می یابد . معمار با آفرینش  خود  فضاهای  جدیدی می آفریند  اما  خود  فضا را نمی آفریند .

بیان شد که باید بین قضایای مربوط به شناخت و عمل معماری ، که همان قضایای حوزه معرفت شناسی معماری است وقضایای مربوط به مباحث نظری دراساس هنر معماری ، که به تخنه وهنر معماری باز می گردد  تمییز داد .

در کتاب ماهیت  معماری ، بیشتر به سنخ اخیر مباحث توجه شده است حتی چنان چه نتوان دیدگاهها دریدا - لیوتار- لیبسکند و سایر واساخت گرایان را در خصوص اصول معماری واساخت گرایی جزو فلسفه معماری ، به معنی کلاسیک آن پنداشت مع ذلک انسان معمار پیشاپیش یک انسان - در- آن جاست ومفهوم (( جا))  هم چون مفهومی از  پیش  بر انسان  حاکم است وبه همین دلیل گفت وگوهای جدید ، در سنخ مفاهیم نظری معماری ، بسیار جدی تر از مباحث مربوط به عمل وابسته ، معماری در حوزه ها و اقلیم های گوناگون است .

در معماری ما با جای یامکان طبیعی ( Physical space/place   ) انسان سروکار داریم ولی در علم معماری ما با مفهوم مکان علمی روبه رو هستیم . مکان مورد نظر در علم معماری ناظر به مکان یا جای علمی (Physikalische space/place   ) است وعلم به عمارات وبناها بافرض این مکان میسر است . این دو نباید با یکدیگر مخلوط شود  .

به درستی ما در علم معماری با مفهوم واقعی جا سروکار نداریم  بلکه با مفهوم جای متجلی (Represented space  ) که درعلم ما قابل تحقق است ، مواجه هستیم .

فلسفه معماری حق خود می داند این دو مفهوم یعنی جای ومکان طبیعی وجای ومکان متجلی یا علمی را به طور مقاسیه ای مطالعه کند وبه خصوص ، به نحوه تجلی وحقیقت مکان طبیعی در مکان متجلی بیندیشد .

 با توجه به مطالب فوق تا حدودی روشن شد که هنگام سخن گفتن از هنر معماری  به طور کلی باید چند ملاحظه گوناگون را مد نظر قرارداد :

 اول ، هنر معماری به مثابه مهارتهای عملی معماری .

 دوم ، فعالیتهای علمی معماری که مقدمه توجیه پدیده های هنری در حوزه معماری است .

سوم ، هنر معماری آن چنان که یک اثر معماری را انسانی می سازد ، توجیه وبا دوام می سازد .

مطالعه معماری به معنی اخیر آن ، علیرعم تنوع جغرافیا وتاریخ درشرق وغرب ، باز نیازمند به درک معماری به مثابه علمی با طبیعتی یگانه است که این درک تنها با فلسفه ممکن می شود .

به این نکته به آن دلیل اشاره شد تا اهمیت وضرورت مطالعات تطبیقی ، علمی یافلسفی را یادآور شویم چه دانستن این حقیقت که معماری جهانی انسانی ، علیرغم تنوع ، زبان یگانه ای دارد و معماران شرق وغرب می توانند با حفظ اصالت های منطقه ای ، ملی وتاریخی با یکدیگر گفت وگو کنند راه را برای بهره مندی از دستاوردهای  موجود ج هانی از معماری ،  بی هیچ واهمه وترسی ، پدیدار می کند .

پایان سخن :

درمورد معماری وجایگاه وتعاریف آن سخن بسیار است وهرچه بیشتر بگوییم که گفته ایم . بزرگان - اندیشمندان - متفکران وفلاسفه فرق بین علم لاهوت ( علمی که درباره عقاید متلق به خدا یی وخداشناسی ) و علم ناسوت  ( طبیعت -سرشت -انسان  عالم ،اجسام ، عالم طبیعی و مادی است یا به عبارت دیگردر این باره  این چنین گفته اند :

ناسوت   که از مادیات است در دینایی قابل گذر ودگرکونی است و زمانی  پایدار و زمانی ناپایدار ولیکن د نیای معنی در جهان معنویت وفلسفه بس عمیق وبی انتهاست  که علم لاهوتی است . زمانی که بخواهیم این دو را با هم به سنجیم به نکته ای می رسیم که کالبد و روح  در دو دنیای متفاوت است روح جادوان است وکالبد غیر جاودان .

هنرها از این مسئله تبعیت می کنند که هم دارای جسم هستند و دارای روح که این فرایند تجسم و تجلی هنر را نشان گر است . بنابراین به طورخلاصه می توان نتیجه گرفت که معماری نه ظرف است نه مظروف بلکه معماری هم ظرف است وهم مظروف .

 

بیژن علی آبادی

مجموعه مقالات مرتبط : معماری ظرف است یا مظروف    
عضو مرتبط : بیژن علی آبادی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید