تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1881

معماری و ادبیات تا ابتدای مدرنیته

"گر می خوری با خردمندان خور

یا با صنمی _گلرخی خندان خور"

نگاه من به ادبیات و هنر و معماری یک نگاه ادراکی ست. این به علت گرایش ذاتی من به موسیقایی چه در گفتار و چه در نثر و چه در نظم است.  زبان  ما یک زبان با لحجه های موسیقایی ست و مادرانمان حتی کلمات را گاه تغییر می دادند تا موسیقایی گفتار آن دلنشین تر باشد و وزن گفتار حفظ شود. ما معانی را از نوزادی به کمک موسیقایی گفتار در می یابیم. اکنون می بینم در دنیای مدرن امروز که علم گاه به بن بست می رسد دوباره به سراغ نگاه مدرن و ادراکی بر می گردند وقتی می خواهند الکترون را از پروتون و نوترن  و فوتون جدا کنند می گویند ریتم و فرکانس حرکتی رشته های انرژی در آنها متفاوت است و هر کدام تابع موسیقایی خاص خود هستند و آن موسیقایی فرمهای مختلف بوجود می آورد.

اکسپرسیونیست آغاز جنبش مدرن عصر ماست زیرا در اکسپرسیونیسم رنگها و سایه ها تنها تابع موسیقی هستند و با ادراک سر و کار دارند و مدرنیته در اینجا به معنای تازه گی نیست و مدرن یعنی آنچه هست. دیگر صحبت از علت و معلول نیست حتی باید فراتر از ابژه و سوژه به دنبال معنا گشت و تنها راه _ادراک برای ارتباط با دنیای مدرن و در این رهگذر برای حفظ خود و ریشه های انسانی و طبیعی و هویت ملی تنها عرفان و ادبیات عرفانی به خصوص در غزل و رباعی می باشد زیرا ضرب آهنگ و موسیقایی گسترده ای دارد و هدفش نزدیکی به عواطف است و می تواند انسان را به ادراک برساند.

نماد و تکنیک اجزا تشکیل دهنده یک اثر هنری هستند. نماد نشانه و تداعی کننده معانی ست و احساس به کمک تکنیک در بیننده یا شنوده قابل ادراک است در اوج  نگاه و هنر اکسپرسیونیستی نماد و تکنیک آنچنان در هم می آمیزند و با هم یکی می شنود که گاه قابل تشخیص نیست. تکنیک و نماد را حتی نمی شود از هم تشخیص داد اما در فراتر از اکسپرسیونیسم یا سورئالیسم دیگر نماد هویتی مستقل ندارد و نمی شود برای آن نشانه ای در نظر گرفت زیرا نماد تابع تکنیک و احساس می شود و با ناخودآگاه بشری ارتباط دارد.

پس رابطه ادبیات و معماری یک رابطه دوطرفه است زیرا با ادراک سر و کار دارد همانطور که وقتی یک شاعر به اصفهان می رود تحت تاثیر آن حجمهای معماری ناخودآگاه شعرهایش گرایش فرمالیستی پیدا می کند و در صورت تغییر در سبک ادبی حتی تاثیری عمیق بر معماری می گذارد. نمی شود مشخص کرد و عامل را از معلول جدا نمود زیرا در یک روند حرکتی همه پدیده ها بر هم اثر می گذارند اتفاقی حادث می شود و ما را به جلو می برد. همین است که در عرفان عامل همه چیز را مولانا به صراحت خدا می داند."این همه خود تو می کنی/بی تو بصر نمی شود."

عرفان دریچه ای به هویت

الف_ در عرفان شرق و در نفس کشی بودا که به صورت یک فرهنگ در کل شرق از هند تا ژاپن در آمده  هرچند در بعضی از کشورها یا ایالتها مردم مسیحی یا تابع دیگر ادیان و یا دوران کمونیسم را سپری کرده اند اما متوجه دنیای محسوسات اند زیرا فرهنگ از طریق زبان از گذشته چند هزار ساله انتقال تکامل می یابد و هنرهای ظریفی که در شرق شاهد آن هستیم سادگی در زندگی و در نگرش به دنیای بیرون حاصل این عرفان است و نماد تداعی کننده آن در ذهن معمولا خط افق یا یک دایره می باشد.

ب_ فرهنگ و عرفان یونان در سایه سه فیلسوف بزرگ آن نمود پیدا می کند که به نظر من بیشتر جنبه اساطیری دارند تا فلسفی زیرا در هر جامعه ای در صورت مطرح شدن ارزشهای فرهنگی یونان این روند تکرار می شود. سقراطی که خرافات را کنار می زند و در قالب دیالکتیک به دنبال حقیقت می گردد اما آنچنان در یک و دو کردنهای دیالکتیکی غرق می گردد که حسرت ماهیت انسانی را بر دل پیروان خود می گذارد و بنیان گذار تفکر مبارزاتی و ادبیات مبارزاتی می شود در ادامه افلاطونی از این رهگذر که تشنه روح و ماهیت انسانی شده ایدئال را از رئال جدا می کند و به سمت عالم مثل و عالم شهود و نه خیال می رود و در اوج مدینه فاضله و تعریفی از هنر ارائه می دهد هدف هنر را بیان کننده ارزشهای اخلاقی برای رسیدن به مدینه فاضله می داند.

و سپس در این جستجوی مدینه فاضله و ارزشهای اخلاقی رهروان فرهنگ یونانی را به سمت علت و معلول و عالم زمینی می کشاند و دوباره پا بر روی زمین می گذارند تا به ارزشهای اخلاقی در جهت رسیدن به مدینه فاضله دست یابند و ارسطویی در این میان زاده می شود و ارسطو در نگاه علت و معلولی دریچه باز افلاطونی به عالم هنر و شهود را بر روی انسان می بندد و در اوج شیدایی دیگر شاعران و هنرمندان قادر نیستند از عالم خیال پا را فراتر بگذارند و به شهود برسند.

مرتبه عقل تا عقل معاش پایین می آید و زوال معمول جامعه را در بر دارد که در قالب منحنی در جامعه شناسی مطرح می گردد تا کی دوباره سقراطی زاده شود و فرهنگ یونانی را در قالب به ظاهرادیان مختلف به پیش ببرد. نماد فرهنگ یونان آسمان و عدالت و حقیقت است که با خطوط عمود بر زمین تفکر ارسطویی که حاصل آن است مشخص می شود.

پ_عرفان مسیحی که برگرفته از فرهنگ رمی می باشد با یک خط عمود بر زمین و یا صلیب به نشانه انسان مختار که به نفس خود میدان می دهد و به جنبه وجودی خود می پردازد مشخص می گردد. انسانی که با نفس خود زندگی می کند برای آرام کردن وجدان در این میدان دادن به نفس محتاج مصلوب است تا بی گناهی و معصومیت خویش را در فرزند مصلوب خدا به کمال برساند.

ت_ فرهنگ یهود به زندگی و حیات می اندیشد. یهود به دنبال پایداری در حیات است و نماد پایداری در ذهن سه ستون به عنوان سه کنج مثلث است.

د_ عرفان ایرانی که دورانهای مختلفی بر خود دیده است از حکمت خسروانی بر آمده و مانند مراحل تکامل بشر از توتم پرستی تا خدای نادیدنی پیشرفته و در نهایت با اسلام آمیخته است و تا قرن ششم آنچنان که ما می شناسیم نمود دارد و در رباعیات خیام و وجدان بیدار بیهقی و عرفان سنایی و داستانهای اسطوره ای شاهنامه به اوج خود رسیده است. عرفان ایرانی به تعادل می اندیشد تعادل میان عناصر چهارگانه بیرون و چهار حالت مزاج در درون و تعادل میان نفس و روح وعقل و قلب که به کمک نمازهای روزانه سعی در تثبیت حال خود هر ایرانی  دارد و حاصل این تعادل شادی و سرور و در حال زندگی کردن و خردمندی و عقل نه در معنای شهودی آن تنها و نه در مرحله کاسبکارانه آن بلکه در کلیتی که با خودیت او ارتباط دارد و این خودیت از تعادل بر آمده است و نتیجه آن آزاداندیشی و روشن بینی به دور از شیدایی عنان گسسته است.

به گونه ای که در غزلیات سنایی به خصوص غزلیاتی که بعد از سفر حج خود و بعد از دوران شباب سروده است تعادل میان عقل و قلب مشهود است و نماد آن چهار ستون و یا مربع می باشد که هشتی شکل تکامل یافته آن است و در ذهن همان تعادل را به همراه وسعت اندیشه متبلور می سازد.

در میدان آزادی تهران یا شهیاد قدیم نماد فرهنگ ایرانی را می توان دید. گویی مهندس امانت تنها به سنبل فرهنگ و تمدن ایرانی در این اثر می اندیشیده و نام شهیاد تنها بهانه ای برای ساختن آن بوده است. دو کبوتر سفید بی دم که بالهایشان بر روی زمین کشیده شده چهار ستون استواررا می سازند از تعادل در فرهنگ ایرانی می گویند و در قوس بالهای دو کبوترکه تا بالای برج ادامه دارد نماد آزادی و آزاداندیشی ست و سرور و شادی را به خصوص در شش ضلعی پنجره های بالهای برج که به دانه های انار می ماند می توان  دید. شادی و فرحبخشی در این برج به خوبی مشهود است همچنین جدول بندی خانه زنبوری کف که به سوی بالای برج در حرکت است و برج از آنها برآمده یادآور اتحاد اقوام مختلف ایرانی ست که در سایه تعادل عناصرچهارگانه معنا پیدا می کند و امروز با نیمه شدن استانهای مرزی نیمی از این اقوام در خارج از مرزها قرار گرفته اند.

ادبیات محصول

در طی قرون بارها در بن بست فکری و فرهنگی عرفانها و فرهنگهای مختلف با هم آمیخته است و از این میان شاعران و هنرمندان بزرگی سر برآورده اند. دوگانگی حادث هنر جدید و شعر نو و سبک جدید است اما این حاصل تنها محصول می باشد از خود هویت یا خودیتی مستقل ندارد. گاه تابع زمان است و بعد از مدتی کنار گذاشته می شود و گاه محدودیتهای فکری به همراه دارد و در یک رشته خاص معنا پیدا می کند یا در یک ضرورت تاریخی حادث می شود تا بشر را از بن بست فکری و فرهنگی برهاند که در زیر به شرح آن خواهم پرداخت.

_عرفان عطار از آمیخته گی عرفان ایرانی با اندیشه های سهرودی و فرهنگ یونانی و افلاطونی سر بر می آورد عطار در دیوان غزلیات و مختارنامه خود به کمک عالم مثل افلاطونی سعی می کند تمام اعتقادات و باورها را به ادراک و ضرب آهنگ کلمات بدل سازد و راهی عاطفی به عالم معنا بگشاید. او دیگر صحبت از عالم مثل نمی کند بلکه عالم خود را عالم نیستی و روح می داند.

عطار پا بر روی زمین ندارد. ارزشهای او از عقلانیت و تعادل ایرانی پا را فراتر می گذارد حتی خودیت او تنها جنبه ایدئالیستی دارد هرچند عطار را به خاطر اینکه از عرفان سنایی بر آمده غزلش از نظر عاطفی به خود نزدیک می بینیم . درنهایت نغمه ها در اوج استحکام و توانمندی ست که نمی شود یک کلمه آنرا عوض نمود و شما را به عالم هنر رهنمون می کند. غزل و رباعیات عطار یک تجربه است که هر هنرمند و معماری باید آنرا از سر بگذراند تا به ادراک معانی دست یابد.

عطار در پشت همه تشبیه ها و استعاره ها و تمثیلهای خود سعی دارد از عالم روح و از اعتقادات دینی پرده بر دارد و آنها را به ادراک و عواطف نزدیک سازد. موسیقایی دورنی و بیرونی غزلیات عطار و تشبیه هایی که برای هر موضوع به کار می برد گویی بر روی شیئی نامرئی همچون روح رنگ می پاشد تا قادر به رویت و ملموس ادراک گردد.

اما باید ترسید که در این رهگذر به توهم دچار نگردید و تعادل روان خود را از دست ندهید زیرا عطار مراحل معمول دریافت عاطفی را در غزلهای خود که گاه طامات است رعایت نمی کند. هر دریافت عاطفی محتاج گذر زمان و ترشح غدد جنسی ست یا به قول فروید سکس والیته است نه سکس زیرا سکس و الیته ترشح غدد در هنگام عواطف معمول است تا به باور و آرامش برسیم اما عطار در ریاضت بی وقفه خود صد جسمانی را می شکند: " من نمی میرم چون که بی جان می زیم/سرنهاده در بیابان می زیم".
 غزلهای طامات او و درسهای عاشقیش که همچون بوته گیاه به سوی آسمان در پیچ تاب است.  گذر از جان و هستی را از خواننده خود می خواهد اما در این رهگذر عطار مانیفستی برای هنر ارائه می دهد که قابل تامل است که مبحثی جداگانه ای را می طلبد و در اینجا بیش از این نمی شود درباره آن گفت.

اگر در دوره صفویه معماری ما به اوج خود رسید و توانست موسیقایی و هارمونی اشعار را به حجم بدل سازد تنها در سایه منش فرهنگ معمارانی بود که به این حال عرفانی عطار و غزلهای او توجه داشتند. هارمونی و موسیقایی احجام از قوائد سر بر نمی آورد همانگونه که ابعاد طلایی را نمی شود تنها در قوائد ریاضی خلاصه کرد. این موسیقایی ست که میان احجام ارتباط بر قرار می کند و حتی قوائدی جدید یا ریاضیاتی دیگرگونه برای ابعاد فراتر از ابعاد طلائی ارائه می دهد.

من شرمنده ام که در دورانی زندگی می کنم که معانی و قوائد حدود آسمان هنر را مشخص می کنند نه موسیقایی و ضرب آهنگ کنار  هم قرار گرفتن احجام رنگها و کلمات و صداها و آوا ها. بزرگترین موهبت هنر تازگی آن است دری به دنیای نو می گشاید و بن بست های فکری را که بشر در طول تکامل خود گرفتار آن می شود کنار می زند و جریان زندگی را به تازگی رهنمون می کند

یا به قول مولانا: "یک سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود".

وقتی به این نگاه و ادراک دست یافتید قادر خواهید بود بدانید چرا گل سرخ سنبل اخلاق محمدی ست و غنچه گل سرخ سنبل عرفان عطار و تصوف اوست و گنبد مزار عطار را به شکل یک غنچه گل سرخ معمار صفویه ساخته است زیرا صوفی در راه خدا به فنا و شادی دست می یابد و تداعی کننده شادی غنچه بسته گل سرخ است و مهندس سیحون که به این ادراک رسیده بود و مزار کمال الملک را  به شکل یک دسته گل نیلوفر ساخت تا هم خوانی با مزار عطار داشته باشد همچنین رنگها و هارمونی مزار کمال الملک شما را در اوج مدرن بودن به دوران مظفرالدین شاه و هنر بی آلایش آن زمان می برد.

_سعدی  با آمیختن تفکر ارسطویی همانند ابن سینا با فرهنگ ایرانی و توجه به آرایه های ادبی  شاهنامه فردوسی به عنوان یک شاعر متولد گردید. این کنفسیوس ایرانی در گلستان خود با آن نثر روان و آموزشی خود به برسی جهان اطراف با نگاه علیت گرای ارسطویی می پردازد. ورودی بنای او در باغ سعدی در شیراز با دو ردیف ستون که تداعی کننده خطوط عمود بر زمین و نشان عدالت در نگاه ارسطویی است همانند ساق گنبد ابن سینا با توجه به نگاه ارسطویی ابن سینا در کتاب شفا  ساخته شده است. با این تفاوت که آن ساق گنبد به خاطر ارتفاعش تداعی کننده سفرها و گریزهای همیشه و استقامت ابن سیناست و ورودی عمارت سعدی از نگاه علیت گرای سعدی در گلستان می گوید.

بعد از عبور از ورودی عمارت به مزار سعدی می رسیم گنبد مزار مانند گنبد مزارعارفان کشیده نیست و ملالی در خود دارد زیرا غزلهای عاشقانه سعدی از عالم خیال پا فراتر نمی گذارد و به شهود و عرفان نمی رسد. سعدی به عقل در مرحله معاش قناعت می کند و همیشه از خداوند به عنوان دوست یاد می نماید در دوستی خطوط موازی هستند و هیچگاه به هم نمی رسند و در عشق خطوط با هم تداخل پیدا می کنند و گرایش سعدی به امانیسم اخلاقی یا همنوع دوستی در آثار او مشهود است.

همچنین سعدی همانند نظام الملک به قوائد زندگی اجتماعی و روابط انسانی می پردازد او هم از سنایی بهره می برد اما خودیت  سعدی در واقعیت گرایی خلاصه گشته و در این تنگنا ادبیات او بیشتر جنبه آموزشی دارد و کلیت و خودیت  روشن سنایی را ندارد.

در ادامه به نگار خانه رو به باغ می رسیم که با پنجره های با سر طاق به شکل نیم دایره که نشانه آرزو و رویاست مواجه می شویم. اینجا جهان ایدئال سعدی ست و حوضی که در بیرون قرار دارد و گلدانهای پشت پنجره ها به خوبی بیانگر کتاب بوستان سعدی ست که جهان ایده ئال سعدی به شمار می آید و در انبار کنار عمارت می توان به مزاح هجویات سعدی را در نماد دید.

_مولانا یا مولای روم در مجاورت فرهنگ غرب و انسان غربی می زیست همچنین شاهد بحرانها و خراش های روحی دوران حمله مغول بود. تلاش او در وجودیت بخشی به عرفان ایرانی و جنبه وجودی آنرا برسی نمودن از موقعیت حیات جغرافیایی او در مجاورت غرب برونگرا حکایت می کند. او همانند یک سرباز که الینه و جن زده قهرمان جنگ است برای ساختن ادبیات مبارزاتی الینه شمس می باشد. مولانا از خود در دیوان غزلیات ماهیتی نشان نمی دهد نگاه فرمالیستی او الهام بخش هنرمندان و شاعران فرمالیست امروز است و چون به عرفان ایرانی در جنبه وجودی انسان همانند فرهنگ غرب پرداخته مورد توجه به خصوص امریکایی هاست.

غزلیات مولانا و حتی نحوه تفکر او بسیار شبیه سنایی ست با این تفاوت که خودیتی از خود ندارد. شیدایی اش عنان گسسته است اما از غزلیات سنایی بهره زیادی می برد سنایی می گوید:

"معشوق به سامان شد تا باد چنین باد/کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد"

و مولانا می گوید:

"معشوق به سامان شد تا با چنین بادا /کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا"

این تکرار و شبیه سازی غزلها بارها دیده می شود اما دیگر قلب از عقل جلو زده و عقل را پشت سر نهاده است.

حقیقت این است فرهنگ یونانی باعث شد زبان فارسی شیواتر و موسیقایی و ریتم قرار گیری کلمات روانتر شود اما در عوض وجدان اجتماعی و انسانی نسبت به قبل از قرن هفتم کم رنگ شد و آزادی به مرور جای خود را به ارزشهای زیبا شناختی بخشید و از خودیت در این محصولات فرهنگی که حاصل آمیزش دو فرهنگ یونانی و ایرانی ست جز بلاغت و موسیقایی بالا اثر چندانی از آزاد اندیشی و خودیت ایرانی به درخشانی قبل باقی نماند.

مولانا همچون سقراط در جستجوی حقیقت وجودی یا ماهیت انسان است اما زبان او و ارزشهای انسانی او و عواطفش نزدیک به سنایی ست گویی از خودیت خود می گذرد تا ترجمان فرهنگ ایرانی در مجاورت فرهنگ وجود گرای غرب باشد.

از اوسط دهه پنجاه تا پایان دهه شصت آثار معماری در ایران تحت تاثیر  مولانا و موسیقایی کلام و شعر او و نگاه اگزیستانسیالیستی که نگاه سقراطی جدید بود ساخته شد. به همین خاطر آثار این دوره ریتم و موسیقایی فرم گرا همانند مسجد میدان هفتم تیرتهران دارند اما همانند غزل مولانا ماهیتی ایرانی از خود بروز نمی دهند و از احساس تهی هستند. تنها مانند هنرمندان فرمالیست فرمها را از ضرب آهنگ و موسیقایی الهام می گیرند و  در تکنیک و بیان احساس گویی مولاناست که با ضرب آهنگ مس گران قونیه بدون توجه به ماهیت ایرانی و انسانی خود و ارزشهای معماری ما قبل می رقصد و موسیقایی بیرونی با تکرار در آنها نمایان است.

_حافظ تکرار اندیشه های خیامی ست او به حکمت خسروانی و سنایی چشم دارد و به جای ریاضیات میان عرفان شرق و عدالت غرب انطباق بر قرار می سازد پای حافظ همانند سعدی بر روی زمین است و به سبک سعدی وفا دار است. گاه شعر سیاسی می گوید و گاه بازگوی درون خود و روزگارش هست اما ریاضی دانی نابغه است اشعار او یک دسته معادلات معکوس می باشند که طامات صوفیانه را در این بازتاب چون پایش بر روی زمین است به شرح عاشقی بدل می سازد.

در این نگاه تکنیکال گویی آسمان سوراخ می شود و کلمات یک به یک به زمین می ریزند علت آن این است وقتی صوفی طامات می بافد همانند عرفان بودا خط افق به روشنی در ذهن نماد پیدا می کند و در این معکوس نمودن از طامات به شرح عاشقی روشنایی از حاشیه به مرکز تصویر ذهن انتقال می یابد و بدینگونه حافظ می تواند بین زمین و آسمان انطباق بر قرار سازد.

مزار او کاملا تداعی کننده یک بنای رمانتیک و عاشقانه و در عین حال الهی ست و عشقی که به پای اصول دینی و خدا ریخته می شود زیرا شرح عاشقی او به گونه ای  بر گردان طامات و شطهیات صوفیان زمانه اوست. در این برگردان ریاضی وار زهر شیدایی عنان گسسته کلمات  که مخصوص عرفان شرق و غرب است گرفته می شود و به اصول سنایی در غزل یا تعادل عقل و قلب ولی در کمال شیوایی وفادار می ماند و به گونه ای رمانتیک  عاشقانه الهی می سراید.

ادبیات و معماری پیش مدرن

همانگونه که صادق هدایت ساده نویسی را پیش گرفت و به مدرنیته مانند هر جریان تازه ای دل بست آثار معماری ما نیز چهره دکارتی و هندسی مکعب یا مستطیل یافت. در برابر هر جریان فکری تازه ای معمولا دو گروه وجود دارند: دلبندان به جریان و کسانی که در برابر جریان می ایستند. پیش قراولان محکوم به فنا هستند و آنها که ایستاده اند به مرور سر تعظیم فرود می آورند و گرنه شرط بقا خود را از دست می دهند.

دلبندانی چون صادق هدایت چشم خود را بر روی ارزشهای اصیل خویش برای گسترش جریان نو می بندند و ما تا به اعتقاداتمان نتوانیم نگاهی ادراکی پیدا کنیم نمی توانیم وارد جریان حاضر مدرنیته شویم. صد سال است در آستانه مدرنیته ایستاده ایم اروپا از کافکا گذشت و کافکا جزو تاریخ هنر شد اما صادق هدایت هنوز در ایران زنده است و هر روز داستانهای او در کوچه و بازار تجربه می شود و به قول شاملو آگاهی که پرنده ای سایه گسترده است و ترا جز مرگ از او گریزی نیست.

شعر مدرن ما وزن خود را از نظم و نثر و زبان گفتار تاثیر می پذیرفت اما هر نثری و هر نظمی یا هر گفتاری شعر نمی شود هرچند وزن گفتار داشته باشد. شعر ماده ایست لغزنده که کلمات را با موسیقایی خاص خود به هم ارتباط می دهد. آشناست زیرا تکه ای از جان شاعر در یک مقطع از جریان زندگی ست. محبت خداوندی در اوست اما نمی شود آنرا آیات مقدس نامید. تنها شعر است که می ماند من در گفتار آینده سعی دارم نشان دهم میدان آزادی تهران و اثر خیام مهندس سیحون بیش از آنکه یک اثر معماری باشد یک شعر سپید است که شاعران این عصر نتوانستند با هویت خود به درستی ارتباط بر قرار سازند و به زیبایی آنها بسرایند.

_نیما به خوبی پیام مدرنیته را فهمید و نظم مدرن را به زیبایی بنیان نهاد زیرا تحصیلات او در مدرسه ای با ارزشهای مدرن بود. بیشتر اساتیدی که به فرمالیسم و ادبیات فرمالیستی دل می بندند در مکتب خانه ها _حروف الف با را آموخته اند. در مکتب خانه کلمات را شنیداری و به کمک شعر منظم یاد می دادند و امروز در دفاع از اخوان ثالث به سپید سراها هر چه می خواهند می گویند زیرا یادگیری ادبیات آنها دیداری و نوشتاری نبوده بلکه شنیداری بوده است.

نیما وزن نظم خود را از گذشته نمی گیرد. بند در شعر او جانشین مصرع و بیت می شود. قافیه ها گاه یکسان نیست و گاه کلمه ای مشخص است. بندها کوچک و بزرگ می شوند. آثار نیما را می شود به دو دسته مدرن که با حالتهای درونی او ارتباط بر قرار می کند و پیش مدرن که سعی در انعکاس آنچه در بیرون و درون او می گذرد تقسیم کرد. موسیقایی بیرونی خاصی بر شعر حاکم است اما نگاه نیما در این دوره نگاه ابژه و سوژه است و موسیقایی داخلی در کارهای بعدی اش که واقعا مدرن می باشد ضعیف است و بندها با بخیه و گاه با مشکلی به یکدیگر ارتباط بر قرار می کنند.نیما در نظم خود تصویری از آنچه می بیند ارائه می دهد. نیما را در بعضی از شعرهایش می توان نوعی نقاش امپرسیونیست البته با کلمات دانست:

"صبحگاهان که بسته می ماند
ماهی آبنوس در زنجیر،
دُمِ طاووس پَر می افشاند،
روی این بامِ تَنْ بِشُسته زِ قیر.

چهره سازانِ این سَرای دُرُشت،
رنگدان ها گرفته اند به کف.

می شتابد دَدی شکافته پُشت،
بر سرِ موج های همچو صدف.

خنده ها می کند از همه سو،
بر تکاپوی این سَحَرخیزان.

روشنان سَربه سَر در آب فرو،
به یکی موی گشته آویزان.

دلرُبایانِ آب بر لبِ آب
جای بِگْرفته اند.

رهروان با شتاب در تَک و تاب
پای بگرفت هاند.

لیک بادِ دَمَنده م یآید،
سَرکِش و تند،
لب از این خنده بسته می مانَد.

هیکلی ایستاده می پاید.

صبح چون کاروانِ دُزد زده،
می نشیند فِسُرده؛
چشم بر دزدِ رفته می دوزد
خنده ی سرد را می آموزَد.

هم زمان با نیما معماری ما کم کم تقارن را که همانند تکرار بیت و قافیه بود به فراموشی می سپارد و همانند نیما در شعر بند ها را و قافیه ها را که ضرب آهنگ اثر را مشخص می کند از فضای کلی شعر می گیرد یعنی در یک جا می طلبد یک بند بلندتر و در جایی دیگر کوتاه تر شود وقافیه های غیر یکسان یا یکسان گاه کار مکث در اثر را انجام می دهند.  قافیه ها را در این آثار معماری در حوضی که به یکباره آشکار می شود یا فضایی غیر ضروری  که گاه مکث به همراه دارد در معماری این عصر می توان مشاهده نمود. البته این پیوند بین معماری و شعر هنوز به الگو برداری کامل از یک دیگر نرسیده است زیرا مفاهیمی چون ریتم تکرار و فرم در معماری با تعاریف آن در شعر نیمایی کاملا یکسان نیست و تنها تداعی کننده آن در آثار معماری ست زیرا موسیقی داخلی که جان شعر را می سازد در شعر نیمایی به خاطر مطرح بودن نظم به عنوان پایه وزن شعر در کل اشعار نیما ضعیف است.

خود می گوید شعر آینه زندگی ست زیرا به موسیقایی درونی شعر چندان توجهی ندارد و هنوز نگاه او نگاه دکارتی ست و آثار معماری دوران پهلوی اول که به کپی برداری از دوران هخامنشی و آثار معماران خارجی را به خاطرمان می آورد. البته ضعفی که در آثار این دوران وجود دارد بی توجهی به مرحله تاریخی با کپی برداری صرف از کاخهای هخامنشی است. دوران هخامنشی دوران انتقال مقدسات از توتم و تابو به اجداد و انسان است به همین خاطر موجودات نیم انسان هستند و نیم دیگر حیوان می باشند هرچند دین یکتا پرستی ست اما فرهنگ عمومی در آن حدود سیر می کند حتی اهورا مزدا نیم انسان و نیم پرنده است و امروز هم شاهد این اشتباه توسط معماران برای ارتباط با گذشته باستانی خود هستیم در حالی می توان با چند قوس ناآشکار ارتباط با آن دوران را به کمک نقاشی اکسپرسیونیسم به تقلید از معماران صفویه تداعی نمود.

معمار صفویه گنبد امام حسین را به شکل یک قطره اشک یا شعله شمع ساخت . همه ائمه مان که تحت نظر بودند یا در زندان به سر می بردند ساق گنبد بلندی دارند که تداعی کننده استقامت و صلابت آنها در اسارت است و قوس گنبد یک احساس تدبیر و عقلانیت در تنگنا را القا می کند. گنبد امام علی فراخ و گسترده است و رواق ورودی عرض بسیار زیادی نسبت به ارتفاع بنا دارد. اقتدار علی را در طول حیاتش بازگو می کند که کافر و مسلمان در برابر روح بزرگ مولا سر تعظیم می گذاردند.

یک معمار تا به ادراک نرسد معمار نیست و نقاشی اکسپرسیونیسم و شعر و غزل در این راه برای تداعی موسیقایی احجام رهنمای اوست.

علیرضا بخشعلی
به نقل از وبلاگ نگارنده

موضوعات مرتبط : ادبیات و معماری    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید