تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :888

من معمار و محیط زیست

من معمار و محیط زیستدر هر سن و سالی که باشیم، همه ما به یاد داریم، پدران و مادرانمان در لحظاتی از زندگی، که گفته اند و یا میگویند، "آن زمان چیز دیگری بود..."

آیا این نشانه بد زیستن امروز است، یا آنچه در ذهن انسان  باقی میماند، زیباییهاست و کاستیها را فراموش میکند؟

وآیا، دیروز ما هم چیز دیگری بود؟

هفت هشت سال بیشتر نداشتم، آن زمان ها به مزرعه میگفتند، "ده" و وقتی گاهی به ده دایی میرفتیم و تو جالیز، خیار میکندیم و میخوردیم، ویا هندوانه ها را لت وپار میکردیم تا سرخش را بیابیم، هرگز تصور نمیکردم که بیش از نیم قرن بعد، آن آرامش و آن صدای زنگوله گوسفندان و آن ته ساقه بریده و خشک که پشتمان را میآزرد، وقتی از پشت خر به زمین میافتادیم و آن خنده با وقار بچه های ده، دختر و پسر، که نه مسخرگی  درش حس میکردی و نه تحقیر و فقط بچگانه بود و شیرین، آن آفتاب و آن خاک، خشک به رنگ تابلوهای پرویز کلانتری، روزی، مقدمه صحبت شود برای "من معمار و محیط زیست".

خانه ای که امروز درش زندگی میکنم و باید ترکش کنم چون طاقت دیدن تخریبش را ندارم، خانه ایست که در فرهنگ امروزی، خانه شهری کلاسه شده، "خانه شهری چند سال ساخت و یا به عبارتی کلنگی." ردیف خانه ما جنوب کوچه قرار گرفته و حیاط، بین خانه ما و خانه جنوب  آن و بیش از چهل سالست که ترکیبش عوض نشده. چهار همسایه غربی نیز به همین شکل تا برسیم به چنارهای خیابان ولیعصر که یکی پس از دیگری، بریده شده اند.

حیاط ما و همسایگان که هر کدام با دیواری حد اکثر سه متری از هم جدا شده، از دید پرندگان، باغیست حدودا به مساحت هزارو اندی متر مریع و از همه بهتر اینکه طول پرواز پرنده بسیار است نسبت به عرض این راهروی سبز چهل درصدی.

اگر مثل من، دیر بخوابید و زود هم چشمانتان را باز کنید و شاید، اگر فقط سکوت را گوش دهید، غار غار شبانه کلاغها که بچه گمشده خود را در این باغ میجویند. گنجشکهای سحرخیز، که گفتگوهای صبحگاهیشان برایم بسیار دلپذیر است، کبوترها و یاکریم های تنبل، شاید بهتر باشد به جای" تنبل" بگویم زمین ما را زمین خودشان میپندارند وبا آرامش قدم میزنند و لابلای شاخه های خشک درخت کاج و یا پشت پنجره ام لانه میسازند. هر از گاهی برای مدتی کم شاهد حضور کوتاه مدت طوطی سبز هم بوده ام. دقیقا یک هفته پیش از هجوم تخریب گران و لرزش چهار ریشتری طولانی کوچه و خانه ما و سکوت پرندگان در برابر تخریب  خانه یکی از همسایگان، به مدت یک هفته حیاط ما میزبان سار های وحشی  تیز رو و پر سرو صدا نیز بود که کف سبز پر از علف  باغچه  و شاخه های درختان  را ماوای خود نموده بودند و آوای خاصی داشتند.

آنچه برایتان از این مجموعه زیست محیطی تعریف کردم از این جهت بود که صحنه ای را بسازم و از "میکرو کلیمای شهری" ویا به زبانی دیگر، "ریز اقلیم" صحبتی به میان آورم و شاید اشاره ای باشد به آن جا در مقاله ای که گفتم، " در این شهر فضای سبز زیاد است ولی نه آنجا که باید باشد."

خوب یا بد، در طول سالیان، چند سرفصل قانون به فرهنگ مردم نزدیک شد و همگان فهمیدند حریم همسایگی چیست و چرا همه در شمال زمین خانه میسازیم و چرا چهل درصد جنوبی باید حیاط باشد.

اما در کوچه چه خبر؟ محله مسکونی به اداری تبدیل شده و در طول هفته پر از ماشین. روز تعطیل کوچه خالیست و غروبی دلگیر. همسایه ای نمانده که دم در را آبی بپاچی و گپی با همسایه. ضلع شمالی کوچه، ساختمان های جدید، نیمی خالی و نیمه پر، اداری.  ضلع جنوبی همه کلنگی و مسکونی. همسایه وسطی هم که به قول کوچه، "کوبوند" و چه کوبوندنی! سابق، شصت درصد شمالی را خراب میکردند و حیاط و درختهایش سر جایش میماند و اقلا پرندگان به نوعی ، زندگیشان ادامه پیدا میکرد و میکروکلیمای میان خانه ها نیز تا حدی تعادلش به هم نمیریخت.

اما طرح تفضیلی جدید شهر ما چیز دیگری میگوید و به همسایه وسطی اجازه داده صد درصد زمین را در دو زیرزمین، پارکینگ بسازد، ولی در همکف شصت درصد بسازد و مابقی حیاط باشد! و به این دلیل هرچه درخت و گیاه بود از بین رفت و زمین صد درصد در هال خاک برداری.

مطلبی را فراموش کردم بگویم و آن اینکه سالهاست دوستی پیدا کرده ام. دوست من پرنده ایست که نامش را نمیدانم، جثه اش دوبرابر گنجشک ولی  اندام و گردنی کشیده دارد و سربه  بالا گرفته و بسیار موقر. هر روز کمی زودتراز غروب، آخرین آفتاب را به مدتی بیش از یک ساعت روی تنها شاخه عریان درخت پر برگ چنار همسایه و دقیقا روبروی من که اینجا در بالکن نشسته ام، میگیرد و همیشه در سکوت و تنهاست و رویش به من با فاصله ای بیست متری. هر از گاهی با نوای زیبایی گویی به من چیزی میگوید. من او را "دانا" نامیدم.

با دانا هر روز که میآمد، در باره مطلبی صحبت میکردم و بیشتر در مورد زیستگاه پرندگان و این که با این همه پارک  و فضای سبز که در سطح شهر به وجود آمده، دلیل بودن این همه پرنده در این حیاط های شهری چیست؟ او میگفت، مردمان هر از گاهی به پارک میروند، ولی همیشه در خانه زندگی میکنند. من در هر خانه دوستانی مانند تو دارم و پرسه در محیط زیست انسانها، آنجا که "انسانی" زندگی میکنند، بسیار خوشایند تراز محیط پارک است.

آخرین باری که او را دیدم، بعد از شروع خاک برداری زمین همسایه بود و او بیش از من نگران. میپرسید چاره چیست؟ آیا به این ترتیب همه حیاط ها و محیط زیست ما سیمانی خواهند شد؟ با گلدان های پلاستیکی رنگارنگ؟

و بالاخره بحث آنجا رفت که نمیخواستم. گفت تو معماری، پاسخ تو چیست؟ چه باید کرد؟

گفتم، راه دارم ولی چاره ندارم!  طرح بسیار زیبایی دارم، ولی...

راه فرار نداشتم، یک پرنده بود کوچک و در بیست متری من روی درختی و اصلا وجود نداشت، وجود داشت ولی تمام این داستان در ذهن من میگذشت و من در برابر او عرقی سرد بر پیشانیم نشسته بود، گویی آزمون ورود به زندگی بود، باید پاسخ میدادم،  ولی پاسخ من معمار در برابر این همه بی منطقی چیست؟

گفتم اگر من واین چهار همسایه، زمینهای خود را روی هم بگذاریم، زمینی بزرگ خواهیم داشت، نیمی از آن را مجتمع مسکونی زیبایی خواهم ساخت و در نیمه جنوبی،  باغی در شان بزرگی  خالق تو،  پرنده کوچک و زیبا و دانای من.

برای اولین بار از شاخه درخت بلند شد و به سوی من آمد و روی دست انداز بالکن نشست و برای اولین بار چشمان کوچک و بسیار زیبای او را دیدم که به چشمانم دوخته بود و گفت "پس چرا شروع نمیکنی؟"

 گفتم به این آسانی نیست. سرمایه ما خانه و زمینیست که در آن زندگی میکنیم، برای ساخت  مجبور به شراکت با سرمایه شخص دیگری هستیم.

گفت اشکالش چیست؟

گفتم طرح من برای من و تو زیباست و نه برای سرمایه گزار. من میخواهم کمتر بسازم برای زندگی بیشترو محیط زیستی بهتر. در حالیکه او میخواهد بیشتر بسازد، برای پول بیشتر. چگونه من و او میتوانیم شریک شویم؟ اگر این دو هزار متر زمین نازنین را که نیمیش متعلق به تو و دوستانت  و مکانی برای آرامش بیشتر ساکنین و نیمه دیگرش خانه ماست را به این سرمایه ها بسپارم، مطمئن باش که تمام زمین را برجی بلند خواهند ساخت که نه در زمینش جایی برای زندگی باقی بماند و نه آسمانی که تو و دوستان کوچکترت  توان پرواز ورای آن را داشته باشید.

آن قطره اشک شفاف و کوچک و آن چشمان زیبا را هرگز فراموش نخواهم کرد. با آن جثه کوچکش چنان سنگین بلند شد که من حتی توان بلند کردن سر خود را نداشتم. نیم نگاهی به من انداخت و در حال بال گرفتن، شنیدم که گفت، پس تکلیف ما چه خواهد شد؟


داريوش زمانى
آخر خرداد نودوسه

 

موضوعات مرتبط : معماران و محیط زیست    
عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید