تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :881

میراث مشترک سرزمین ایران بزرگ

مبحث بزرگی است که دستیابی به آن هنوز مشکل. ما معماران کتاب تاریخ ایران را ورق می زنیم، آثار بجا مانده را غور می کنیم،  دستی سطحی بر همه چیز می کشیم و می دانیم زیر آن دریایی از آب فسیلی پنهان است که رخ نمی نمایاند، اما با حضورش نمی گذارد ویرانگری دیوانگان و خود شیفتگان زمین و زمان در ژرفای این سرزمین پهناور ریشه بیندازد و خود را جایگزین تاریخ و میراث فرهنگی آن کند. این موضوع بارها اتفاق افتاد و تکرار شد و زباله های ویرانگری  به نوبت روی ریشه های میراث ایران بزرگ را پوشانده اما دوران و نواسانات آن پیوسته تنگتر شده و اکنون به ارتعاشی تنگاتنگ و ریسُـنانسی فراگیر رسیده است که می رود تا روزنه ها را برای آفتابی شدن آنچه که پنهان است باز کند. حبیب الله شاملوی در مقدمه ی کتابش، تاریخ ایران، یادآوری می کند چگونه درتمام دوران اشکانیان و حتی بیشتر دوره ی ساسانیان، این فرصت پیش نیامد تا تاریخ کهن دورانی که به هخامنشیان ختم شد و در آن به اوج رسید، دوباره از عمق به سطح بیاید. آنقدر  زخم ویرانگری اسکندر مقـدونی و وحشیگری های سردارانش در تمام جنبه های اجتماعی و نخبه کشی هایش وسیع و عمیق بود که هنوز تصور روشنی از آن دوران وحشتناک نداریم. آیین مهر زیر خاکستر آتش جنگ در سرزمین ایران فرو خفت اما از طریق ارتش مقدونی و سپاه روم در آن امپراتوری گسترده شد و بازهم نیاز انسان به برابری و برادری و آشتی با خود و با طبیعت را نهادینه کرد. وحشیگری و ویرانگری مغول زیاد طول نکشید و سروکله ی رشید الدین فضل الله پیدا شد که به قول هاشم رجب زاده، به نام الجایتو، آیین کشور داری برجای گذارد.

زحمت پیوسته مردم این مرز و بوم مانند کندن کاه ریزهایی است که از راهی دراز، آب از ژرفای زمین بر روی آن جاری می کند. ایران تاریخی کهن دارد که هنوز پیدا نیست اما نشانه ها و اثرات فراوانش را در جنبش هایی که ده ها و صدها سال ادامه داشت، مانند مانوی ها و مزدکی ها و دانشگاه های آن در پیش از اسلام و جنبش مشایی ها و مترجمین را پس از اسلام در خراسان بزرگ می شناسیم و جنبش های آزادی خواهانه ای که از خراسان بزرگ تا خوزستان و میان رودان و بحرین را در بر گرفت و آنکه "جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد" را به یاد داریم و می دانیم آنهمه چه نقش حیاتی در پر کردن ظرف بزرگ حکومت جهانی اسلام و تاریخ پر فراز و نشیبش ایفا کرد که تا به اروپا رفت و در شکل گیری انقلاب بزرگ رنسانس و علوم اروپا نقش آفرینی داشت. باید به نوشته های استاد مطهری بازگشت و از آن ها یاد گرفت که چقدر ایران به اسلام داد و این همان کفه ایست که هنوز بر نیامده و سخت بر می آید. داستان ما آنقدر کهن است که هخامنشیان مانند جوانانی هستند چست و چالاک، جسور و باهوش مانند جرقه ای پرنور که در میانه ی راه نقش ایفا کردند و بسیار زود زیر خاکستر خفت و وحشیگری خفتند. تالس در 18 اردیبهشت 585 پیش از میلاد، هنوز در زمان مادها، کسوف را پیش بینی نمود. ایرانیان نیز بدان آگاه بودند و گاه شماری در دره ی غلامان ساختند تا نیمروز از اقیانوس آرام تا اقیانوس اطلس از آن بگذرد. اما پس از اعدام سقراط و فروپاشی امپراتوری هخامنشی تاریخی که آگاهانه می رفت جهانگیر گردد در جهل و تعصب فرو رفت تا جایی که کسوف، میان خود یونانی ها نشانه ی بد یمنی و ترس و وحشت و در جنگ سیراکوز باعث شکستشان شد. چیزی هست که سنگینی می کند و نمی گذارد تاریخ تمدن بشریت سر برآورد، وگرنه، امروز که نمونه های آن را می شناسیم، رفته رفته ناگهان یافتن آن سخت نیست. چیزی هست که نمی گذارد وگرنه اگر ثروت باد آورده نو کیسه گان  در این کاریز تاریخ به کار گرفته می شد و دانشگاه هایمان بجای اتلاف وقت ، در این راه به کاوش و بررسی و راستی آزمایی می پرداخت، می توانستیم راه را بر تاریخ و میراث ژرف آن باز کنیم. مرادی غیاث آبادی زحمت کشید، عاشق یافتن همین تاریخ پنهان بود و کارش نتیجه داد اما دیگران برسرش داد کشیدند. رضا دانشمیر و کاترین مسجدی می سازند که بوی سجده و دعوت ساده به اسلام محمدی را می دهد اما بر سرش فریاد می کشند وبه هر طریق ممکن مانع تراشی می کنند   و می فهمیم هنوز برسر دوراهی میان پیشرفت اجتماعی یا قهقرا هستیم. هنوز روی دایره ی "پیچ بزرگ" تاریخ قرار داریم و نیروی گریز از مرکز عده ای را به ورطه پرتاب کرده، چرخ های قطار از جا بلند شده، اما بازهم نیروی ثقل و ارتعاش جاذبه ی درونی تاریخ، آن را روی زمین و روی ریل نگه می دارد تا گرد و خاک فرو بنشیند و راه ادامه یابد. ما آرمان گراییم و در آرمان مساواتی است که در برابری و همسانیِ کفه های ترازوی قانون می بینیم. در عمل عدالت طلبیم وآن را در مفاهیمی می جوییم که عین نابرابری است. جام داریوش و جام پاتروکلوس از دل تاریخ حقیقت را فریاد می زنند اما نیروهای سخت حکومت های جهل تاریخ بازهم صدای آن را تحریف و خفه می کنند. با خانم فتانه نراقی میرفندرسکی خیابانی در ساری می کشیدیم که مانند یک بای پاس در کالبد آشفته و بیمار شهر لازم می نمود، اما به تنگنایی رسیدیم که یک طرفش کاخ زیبای تاریخ کهن شهر بود و سوی دیگرش کاخ بلند تازه ساز و ظاهر نمای مرمرین نو کیسه ی صاحب اختیاری که دست چپ و راستش را نمی شناسد . راه از رفتن ایستاد، صبر کرد و به خواب رفت و خانه ی تاریخ نتوانست و فرو ریخت. اما راه های دیگر از جاهایی دیگر رفتن آغاز نمودند.

فرخ باور - اردیبهشت 1393

موضوعات مرتبط : میراث مشترک    
عضو مرتبط : فرخ باور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید