Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1341

نیمه خالی شهر من - سخن آذرماه ۱۳۹۳

"پر و خالی" برای مردمان مختلف يك معنا دارد، ولی توصيف و تشبیه آن، بسته به فرهنگ و سنتهایشان، مفاهیم مختلفی را تدایی مینماید.

... برخی "نیمه خالیِ" لیوان را نادیده گرفته و دل به "نیمه پرش" میبندند و برخی، هراسان از پوچی "نیمه خالی زندگی گذشته"، شادی بچه ها و رویش طبیعت را در نیمه دیگر زندگیشان، نمیبینند و هستند دیگرانی که، "خالی" را زنگ تفریح زندگی پر بارشان میبینند و...

سالها پیش، در تعطیلات دانشگاهی، به خانه آمده بودم و یک روز پاییزی به یاد دوران بچگی، با مادر به دیدنش رفتم. شاید یکی از همین روزها و شاید هم دیرتر و آذرماه بود و چند سالى قبل از انقلاب.

فرزند بزرگ بود و پس از مرگ پدر، املاک او را سامان میداد و کم کم بزرگ خانواده شد و گه گاه، خواهران و برادران، تنی و نا تنی و فرزندانشان، برای دیدنش به "ده" میرفتند. من هم یکی از این بچه ها بودم و گاهی، چند روزی میهمان بودم و همبازی فرزند او. سوار بر اسب به بازدید مزارع میرفت و گاهی ما دو نیز به دنبالش و سوار بر خر.

ولی اینبار من، نو جوانی بودم و از فرنگ برگشته. همراه دیگران دور میزی بیرون خانه اربابی، زیر درختان بید نشسته بودیم و چه زیبا بود آفتاب تیز بعد از ظهر پاییزی. مدتی انتظار و او با قامت بلند و اقتدار همیشگی و بدون نیاز، ولی به رسم بزرگان، عصایی به دست از دور نمایان شد و خوش آمد بزرگوارانه ای گفت و کنار من نشست.

خدمه پذیرایی میکرد و پرسشهای همیشگی که آن طرف چه خبر و ...

گرمی آفتاب پاییزی چه زود حرارت خود را از دست داد و او دستان خود را با نیمه پر لیوان چای داغ، گرم میکرد که لبخند همیشگی و کمی با تمسخر را گوشه لبانش دیدم. نگاهم کرد و گفت،تو هم از اون "جوونای نا راضی چند سال خارج نشین" هستی که فقط "نیمه خالی این لیوان" رو میبینی و خوشحال هم هستی که افسردگی، بيمارى نيست و احساسيست انسانى و شیك؟

گفتم نه دایی جان من افسرده نیستم و "شادی شما" را در آن "نیمه خالی"، میبینم!

...

سالها گذشت و در طرحی، "پر و خالی " هر دو در دستان خودم بود و از واحد همسایگی شروع کردم. چند همسایه، خانه هایشان دور هم باشد تا احساس تنهایی نکنند و سر و صدای شادی فرزندانشان آلودگی صوتی ایجاد ننماید؟

چگونه فضاى خالى، ولى پر از درخت و نیمکت چوبی زیر سایه آنها، در آن ميان را، با حياط كوچك و خصوصى آنها ادغام نمايم كه "خالى" از آنِ آنها باشد و آنها"نيمه پر".

خانه هايشان را چگونه بسازم كه " نو" باشد و پدر بزرگ و مادر بزرگ، احساس "كهنگى" نداشته باشند؟ همه چيز سر جايش باشد و انسان ها صاحبِ خانه؟

كفش ها، امان از این كفش ها، چه گران ميخريم و هميشه "ِولو" و بسيار زشت، رها شده جلوى درهاى بسته. جایشان کجاست؟

حریم آزادی شخصیِ کوچک و بزرگ در خانه کجاست؟ کوچک که بودم، این خوابِ بعد از ظهر پاییزیِ بزرگترها چه لذتی برایشان داشت و چه آرام بخش بود، نشستن کنج آفتاب حیاط و نگاه کردن به سایه لرزان شاخه درختان و ریزش آرامِ برگهایشان، روی آجرِ کفِ حیاط، بدون سر و صدا و حضور بزرگترها!

طرح خانه های اوز در لارستان، داریوش زمانی 2009 
طرح خانه های اوز در لارستان، داریوش زمانی2009

"خانه"

چگونه فضاى زندگى باشد؟

زيبا باشد و گل های اقاقيا به ديوار داشته باشد و در شان انسانها و خالى از تكرارهاى بى معنا.

گران  هم نباشد و در توان همه؟

خانه هاى ما در گذشته، "خانه" بود، اگر خانه ات شمال کوچه بود از حیاط وارد میشدی و اگر خانه در جنوب خیابان بود، "ورودى"، فضا و ترفندهای خاص خودش را داشت.

حالا چه كنم كه تعدادمان زياد و زمين كم است و اين "قوطی سازيهاى مسخره" هم هيچ سِنخيتى با خلق و خوى اين قوم ندارد.

شايد اِشكال در "تعريف نوع زندگی" باشد كه هر قومى با عادت های خود به اين مقوله ميپردازد. اگر كمى بيشتر به فرهنگ پیشینیانمان بيانديشم و "شكل بومى" اين راهروى تنگ وتاريك و دراز لعنتىِ پر از كفش هاى لنگه به لنگه، كه اكثرا به آسانسورى خراب و راه پله اى اسف بارتر و پله هاى تنگ و بلند و مسخره ميرسد، را پيدا كنم و... 

شهرمن، آهسته آهسته شكل ميگرفت و ميان چند واحد همسايگى، فضاهاى شهرى و دورِ هم آييها، فرهنگى، تفريحى و چه مغازه هایی، دور تا دور آن حیاط مستطیل شکل و زیبا و پر گل که سرايش نامیدم.

آن طرف تر ميان درختان و برگهاى نيمه سرخ و نارنجىِ پاييزيشان روى پياده رويى پوشیده از آجر، اداره پست بود و مسجد محله.

ميان اين محله و آن محله و شايد چند محله ديگر، ساختمانى بود سفيد و بسيار امروزى و از ديدنش "درد" را فراموش ميكردى. بيمارستان بود، ميگفتند از تهران هر روز چند بيمار ميایند و اينجا بسترى میشوند.

ميان محله ها، فضاى سبز غوغا ميكرد. صداى بازى بچه ها، صداى محكم دستان جوان تر ها به توپ، بوى چاى بعد از ظهر بزرگترها، آن طرف تر، لميده روى گليمى پهن شده زیر درخت بلوط.

اين همسایگی ها با شكلى موزون، گويى، خوشه هايى از انگور شاهانی به شاخه اصلى ميپيوستند که با درختانى بومى و چه خوب تعريف كرد آن دوست، بهار، بهارى و پاييز، عريان و نه "هميشه سبز اجنبى"!و چه زيبا، پستى و بلندی های مزرعه را دور ميزد و محله هاى ديگر را جمع ميكرد و رودخانه را با پلی زیبا رد میکرد و به شهر ميرفت و چه شهرى!

...

آن روز بعد از ظهر به ديدنش رفتم، در يكى از مجموعه هاى مسکونی و به ظاهر ناتمام در حومه تهران، طبقه پنجم، با پسر و عروس و نوه اش زندگى ميكرد. عروسش در را به رویم باز كرد و گفت خوابست. به اطاقش رفتم و كنار پنجره روى صندلى نشستم و در سکوت بيرون را نگاه ميكردم. چيزى از فضاى سبز و سياه آسفالت و سنگ فرش پياده رو به چشم نميخورد، نه فضایی بود و نه صدای شادی بچه ای.

كدام همسايه و كدام واحد همسايگى؟ صداى دلخراش كارگاه ساختمانى روبرو، كه " پُری" دیگر ميآفريد و فضايى تنگتر و تنگتر.

ناگهان پسر بچه با شيطنت و هيجان زده وارد اطاق شد و بابا بزرگ گويان...

بيدار بود و با چشمانى نيمه باز، پرسيد "درست شد؟" پسرك گفت نه بابا بزرگ، گفتند هفته ديگر.

چشمانش را باز و نگاهم كرد و زير لب، پنهان از سبيلهاى زرد شده از دود سيگار، زمزمه ميكرد، "يك ماهه با اين زانوى خراب توی اين اطاق زندانيم و اين آسانسور، خراب تر!"

با کمی احساس بیگانگی و شاید نا خواسته، کمی هم "ترحم" گفتم، شما اوضاع بهترى داشتى و شمال شهر درخانه مجللی زندگی میکردی و آبادی و رعیتی داشتی، چه شد؟

سرش را بالا گرفت و با غرور هميشگى از زير چشم نگاهم میكرد و گفت، "يك نسل رو نجات دادم و خودم را خانه خراب، كه " مٓردم!"، خانه و هرچه داشتم رو فروختم و با اين ارز گرون، فرستادمشون اونور آب و خودم، نشد که نشد و اومدم، سربار اين پسرم شدم با اين وضعش!"

افسردگى تلخى را همراه با رنج و تنهايى، در لا به لاى چينهاى زير چشمانش ميديدم.

با شيطنت و لبخندى تلخ، با دست، اشاره به پنجره کرد و پرسيد، "باز هم، شادى مرا در آن نيمه خالى میبینی؟"

و در سکوت من، ادامه داد و پرسید، تو چه كردى؟ خواب ميديدم خانه ها ساختى همه سفيد، بوى ياس محمدى از خانه همسايه ميآمد و من كنار حوض، آجر ها را آب ميپاچيدم و زن دايى، گليم روی تخت چوبى پهن ميكرد و بعد با هم چهار زانو روى تخت، هندوانه ميخورديم. چه هندوانه اى! يادِت هست؟

گفتم، نه دايى جان، شما خواب نميديدى، من در رويا بودم!

چيزى نگفت، چشمانش را بست و من تركش كردم و از پله هاى تنگ و تاريك و بد ريخت، پنج طبقه پايين رفتم و وارد نيمه خالى شهرم شدم.

تلاشم را کردم، ولی این بار "نیمه خالی" نوید زندگی نداشت.

 

داريوش زمانی
آبان ماه نود و سه

 

 

عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید