تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1459

هنرمند در جامعه مدرن (برداشت آزاد )

پیش گفتار : نگارنده به منظور دستیابی به ماهیت و اصلیت موضوع منابع مختلف در این باب را مورد مطالعه قرارداده و مقاله ای که در ذیل به رشته تحریر در آمده برداشت شخصی از آن مقالات و منابع میباشد و امید است توانسته باشد ادای مطلب نماید .    

گفتار : هنرمندان که هستند و چه می کنند و چه انتظاراتی می توان از آنها داشت،سابقه ای به دیرینگی تاریخ هنر دارد.چه تعریف و چه تصویری را می توانیم  برگزینیم که نماینده هنرمند قرن بیستم باشد؟

از دیدگاه ایدئولوژی، تنها کوبیسم نبود بلکه فوتوریسم، جنبه هایی از اکسپرسیونیسم، و به ویژه تحولات انقلابی در هنر روس ، نیز بودندکه هنر را از حوزه نسبتاً محدود فعالیت هایش به عرصه ظاهراً دلمشغولی های کنونی اش کشاندند.

بالزاک داستان یک نقاش رابازمیگوید که سال ها  والاترین آرمان هایش را وقف آفرینش تابلویی با شکوه از زنی زیبا می کند هنگامی که سرانجام راضی می شود که کار بزرگ خود را به دو دوست نشان دهد، آنها چیزی جز «توده آشفته ای از رنگ ها و انبوهی از خطوط عجیب و غریب  که دیوارصاف رنگ خورده ای رابوجودآورند»نمی بینندو لحظه ای به موفقیت خویش شک می کند، و شب بعد، پس از آتش زدن شاهکارش، می میرد.

پیکاسو این نقطه اوج را باز نمی نمایاند، بلکه نقاش را در حالتی نشان می دهد و با تلاشی پایان ناپذیر، می خواهد تصویرمدل خود را بر صفحه کار آورد، تصویری که نقاش پیکاسو با خطوط مستقیم و منحنی ترسیم می کند، کوچک ترین شباهتی به مدل ندارد... با این همه، پیکاسو در سال 1932 مجموعه ای  از برهنه های جذاب را نقاشی کرد، و یکی از آنها، به نام زن برهنه ای روی مبل قرمز، که در گالری تیت لندن نگهداری می شود، احتمالاً از میان چنین خطوطی سربرآورده است. به هر صورت، این گراور، با قدرتی فوق العاده، تعامل بین هنرمند، مدل و تصویر را نشان می دهد، تعاملی که خاستگاه،و تا حد وسیعی، نیز محتوای همه هنرهای نقش نما [یا فیگوراتیو] است. این تلاش، اهمیتش بیشتر از نتیجه کار است: هیچ شیوه به غایت راضی کننده ای برای برگردان. یک انسان زنده به یک«دیوار رنگ خورده» وجود ندارد. هنرمند را که بدون نقشی تعریف شده به حال خود واگذاشته ایم،کارش را گسترده کرده ایم: او می بیند و حس می کند بیش از آنچه ما می بینیم و حس می کنیم، و از این تجربه آثاری بر می آید که ما را به سوی تجربه فراگیرتر او ره می نماید. تابلویی که نقاش پیکاسو در حال کشیدنش  است. برای هیج مکان یا کارکرد خاصی در نظر گرفته نشده است، و نقاش گویی به دنیای خارج از آتلیه خود هیچ توجهی ندارد، یعنی خارج از این رابطه سه گانه عجیب بین نقاش، مدل، و اثر، که در نظر بسیاری از ما هنجاری بی چون و چراست.

افلاطون شاعر را «همچون موجودی سبک و بالدار» وصف می کند، که «پیش از آنکه الهامی به او دست دهد و از خودبیخود شود هیچ آفرینشی ندارد»، و نقاشان را از آن جهت محکوم می کند که صرفاً ظواهر را نسخه برداری [یا تقلید] می کنند.

مانقاش رایک نقاش شاعربشمارمی آوریم و به منبعی الهام بخش عقیده داریم، حتی امروز این الهام گیری را بیشتر به ضمیر ناآگاه مربوط می دانیم، ما به هنرمند هم ایمان داریم و هم به او شک می کنیم. به او ایمان داریم برای آنکه به کارش نیازمندیم.  دوره ای که در آن به هنرمند احساس نیاز کرده ایم، دوره ای که هنرمند را وانهاده ایم که به گونه ای کار کند که دیگر هیج معیار عینی برای داوری فرآورده اش برای مان وجود نداشته باشد، دوره انقلاب های  پی در پی صنعتی، بی ثباتی سیاسی، توسعه شهری شتابان، و سایر دگرگونی های گزافه آمیز اجتماعی، و در یک کلام، از خود بیگانگی.هنرمند در جامعه ما چه بسا که از فرآورده کارش بیگانه [و جدا] شود ، ولی از جهاتی دیگر، از خود بیگانگی اش از هر کار دیگری کمتر است، کار او بخشی طبیعی از زندگی کلی اوست، او خود تعیین کننده، ارزیابی کننده و ارضا کننده خویشتن است،و فرآورده او حتی اگر فرسنگ ها از او جدا شود- با هویت او یگانه است.

هرچند که ما به این انسان خودبسنده استثنایی ایمان داریم، و از او همچون پادزهر نمادینی در برابر یکنواختی هایی بهره می جوییم ، شک هم به او داریم- زیرا از هر گونه معیار داوری بی بهره ایم و بادرماندگی، چشم و گوش بسته، اصالت کارش را می پذیریم. می خواهیم که هنرمند یکسر آزاد باشد،، ولی از ترس آنکه مبادا ایمانمان را به مسخره گیرند، نمی توانیم آزادی او راتا آنجا تاب آوریم که پا از گستره فهم و درک ما بیرون نهد.، و پر واضح است که خرسند کننده نیست. آن بخش از مردم که علاقه ای به هنر دارند دلشان می خواهد که به گذشته بنگرند،زیرا با آن احساس ایمنی می کنند. اگر سراغ رامبرانت یا ون گوگ می روند بدان دلیل نیست که آنها را از نقاشان قرن بیستم راحت تر می فهمند، بلکه بدان سبب است که زمان و تحسین پایدار، هنرشان را از مرز شک و ظن گذرانده است (رامبرانت تا پیش از قرن نوزدهم از چنین جایگاه والایی بی بهره بوده، و ون گوگ در سی سال اخیر ، اعتبار کنونی را یافته است)می توانیم آنها را بی هر گونهتأمل و تردیدی چون مظهر آزادی، یا حتی طغیان و شورش، پرستش کنیم، بزرگ انسان هایی که آثار بدیع و نوآورانه شان با قراردادهای جا افتاده سر ستیز ندارند. پرستش، نوعی کنار نهادن و خلاص شدن  است.این واقعیت که هنرمندان مدرن هنوز در جایگاهی قرار نگرفته اند که آنها را چشم بسته پرستش کنیم،  پیکاسو را چنان شعبده بازی  در جهان غرب معرفی کنند که به خاطر آنکه مهارت های ترسیمی خود را به اثبات رسانده، هر شیطنتی که انجام دهد، چشم بسته مقبول و پسندیده به شمار آید. ولی ون گوگ و، رودن واپسین هنرمندانی اند که از اعتماد و ایمان مخاطبان بهره مند شده وسزان شاید نفر بعد باشد،. نه تنها به خاطر آنکه نقاشان سراسراین قرن او را همچون پدر خود نگریسته اند، بلکه به خاطر آنکه وی ماهیت آن رابطه مثلثی- یعنی هنرمند، مدل وتصویررا که گراور پیکاسو باز می نمایاند،. بدیهی ترین معضل هنر [نقاشی] این است که می تواند با یک نگاه دیده شود. یک کتاب، یک نمایش، یک شعر، یک سونات، همه پیش از آنکه درباره شان داوری کنیم، نقاشی را فوراً درباره اش قضاوت میکنیم.حتی به خاطر این موضوع به خود می بالیم که میتوانیم تأثیر آنی کاری را که دوست داریم بستاییم، و کارهای دیگر را به خاطر آنکه «با من حرف نمی زنند» طرد کنیم.تابلویی حرف می زند، ولی بهترین نقاشی را باید اندکی مورد سوال قرار دهیم و گوش به سخنش بسپاریم. این کار در آغاز سخت و نیازمند کوشش است، و ایمان می تواند همچنان نقش خودرا ایفا کند.. هنرمندان انسانند و این واقعیت که این همانی خود را با فرآورده هایشان حفظ می کنند بایدما را یاری کند که به آنها همان اعتباربنیادینی را اعطاء کنیم که تکیه گاه هر وجود اجتماعی است. اگر هنرمند می توانست به شأن واقعی خود به عنوان یک انسان و نه همچون یک ابر انسان بازگردانده شود، آنگاه شاید میتوانستیم خود را از توقعات کاذب و طرف گیری های نابه جایی رها سازیم که اندیشه هنر مدرن در اکثر مخاطبان خود بر می انگیزد. گونه گونی هنر مدرن، نقش های بسیار متفاوتی که در آن ها هنرمند در برابر ما ظاهر می شود،بسا که در نهایت چنین تغییر شأنی را در ذهن ما به وجود آورند: از آنجا که هنرمند هر روز شیوه های نوینی می یابد، باید او را همچون یک سازنده ویک اجرا کننده، ، باز شناسیم.

پیش از رومانتیسم، خلاقیت به معنای آن بود که زیبایی ها و عناصر معنایی تازه ای به مضامین و شکل بندی های کهن و ریشه دار اضافه شود. پس از آن،خلاقیت عبارت است از یک سبک شخصی یا سوژه شخصی، یا دست کم سبک و سوژه ای بوده است که یک لحن شخصی در آن نمایان باشد. و از آنجاکه خلاقیت می تواند از هوشیاری و فرصت شناسی محض حاصل آید،به ضمانتی برای صداقت نیازمندیم. تا قرن هجدهم هیچ گونه شرمساری برای داشتن نسخه غیر اصل یا کپیه از آثار هنری وجود ندداشت. کلمه «اصیل» هنگامی مطرح شد که ادعای اصل [یا اوریژینال] بودن برای هر کار قابل عرضه ای اهمیت یافت. امروز دلمان می خواهد در برابر یک تابلوی اصل بایستیم و آن را تحسین کنیم، ولی شیوه مطمئنی برای تشخیص آن در اختیارمان نیست.ما نشانه هایی را می جوییم که بر این ویژگی های ارزش یافته گواهی دهند. یکی از آنها «تمام و کمال بودن» است. هنرمندی را که پدرانمان از او روی می گردانند می ستاییم و به چشم برادر به او می نگریم.

از رادیکالیسم در صورتی حمایت می کنیم که نخواهد ریشه های خودمان را از زمین برکند. نشانه دیگر، «خود جوشی» است.

ما خواهان « خودجوش احساسات شدید« هستیم و : «شعر خوب از عاطفه ای مایه می گیرد که در آرامش و سکونبه خاطر می آید». مخاطب همچنان ایمان خود را به نشانه های خلاقیت های آنی حفظ می کند: - از هنرمند توقع داریم و نمی خواهیم بدانیم که هر هنرمندی چه می تواند به ما بگوید،ومخاطب نمی داند که چه چیزی هنر را هنر می کند.

 

مجموعه مقالات مرتبط : هنرمند و جامعه مدرن    
عضو مرتبط : بیژن علی آبادی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید