تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1141

با کارت نظام مهندسی میشه؟!

بلوار ورودی شهر با کمی چشم پوشی ،پهن و سرسبز و خوش آیند در نظرمان جلوه کرد. لبخندهایمان تاییدی جمعی بر این حس مشترک بود. عبور آرام از آن وقفه ای بود تا حال و هوای درگیر سرعتهای راه سفر و خارج شهری راننده وسرنشینان خودرو ، به آمادگی برای رویاروئی با شهر تغییر یابد. واما شهر ، او جمعه ای خسته و رخوت زده و با حضور آواره هائی نو ظهور به نام ریزگرد که قبل از ما به آنجا رسیده بودند، را می گذراند. خیابانهایش آرام ، کم رفت و آمد و بی صدا بود و با شور مسافری که  با هزار ویکی پیش فرض، از راه میرسد ، در تضاد بود. مثل این بود که به در بسته خورده باشیم. ماشین را پارک کردیم وپیاده شدیم با خود فکر می کردم، چقدر امیدوارانه راجع به  بازار معروف این شهر حرف زدیم ، ولی  به خاطر تعطیلی جمعه وعید که هردو یکی شده بودند ، شهر یک تابلو ایست نانوشته ونامرئی پیش رویمان گذاشته بود. ناچار ما هم به آن تن دادیم. ولی کاروان سرای سعدالسلطنه چی ؟ سوالی همگانی که جوابش نگاه به یکدیگر بود. حدس می زنم به راهمان ادامه داده بودیم که اینگونه غیر مترقبه ،  یک ورودی نیمه باز جلو ما قرارگرفت. نظری انداختیم ، آنچه که به عنوان نرده آهنی جلوی نصف این ورودی را با تابلوئی مشروح گرفته بود ظاهرا برای جلوگیری از ورود موتورسواران وچیزی شبیه آن بود ولی وقتی جلوی بخش آزاد آن ایستادیم ،  به یکباره ، بنا خودش را در چشم وگوش ما فریاد کرد! به بزرگترین کاروان سرای سرپوشیده داخل شهری یا به عبارت دیگر به سعدالسلطنه رسیده بودیم.

با این که می دانم واژه ها به تنهائی به خاطر طبیعت ویژه ای که دارند قادر به بیان بصری چنین فضائی نیستند ، چاره ای هم جز استفاده از آنها نیست. این تنها راه میباشد که می تواند خواننده را به تماشاگر تبدیل کند. پرسپکتیوی که روبروی من بود ، هوش ربا بود!  کمی جلو رفتم ،تقریبا راه مرا برد ، یا بهتر بگویم به من گفت "برو جلو". مطیعانه دل سپردم. بازیگوشی های شهودی نورهای سقف و احجام وفضاها ،سن و سال را از یاد می برد. خیالبافیهای همیشگی هم بی تابانه ویکریز  ، همراهم شده بودند که ناگهان کسی از درون روشنائی یکی از حیاطهای این کاروانسرا که روبرویم قرارداشت با صدائی که به من برسد گفت: "خانم ورود به کارگاه ممنوع است"  کمی لق لق خوردم ولی نتوانستم بایستم ،ایستادن معنیش برگشتن بود که آنرا نمی خواستم. آرامتر در حالی که سرم را خم کرده بودم تا از زیر داربست ها عبور کنم ، به جلورفتم.گفتم آقا ما مسافریم و به  امید دیدن آمده ایم . گفت "نمیشود" .گفتم آقا ما خودمان هم این کاره ایم ، "آیا با کارت نظام مهندسی میشود"؟ خیلی محکم گفت "نمی شود"!  اما واژه" نمیشود" آن مسئول نمی توانست با گفتگوی درونی من با آن همه نور و ریتم و آجرها و کاشی هائی که یک زبان شده بودند تا توانائی وهنرمندی استاد کاران زمان را بازگو کنند مقابله کند. با وجودی که می دانستم دارم قانون شکنی می کنم ، دوربین را در دستم جابه جا کردم وجلو رفتم . با کمی گیجی ، دیدم که آن مسئول از جلویم رد شد ورفت ومنهم به دنبال کسی دیگر  برای گرفتن اجازه ورود.

جوانی که لباس فرم به تن داشت و من تا آخر بازدید به دلیل هیجان زیادم نفهمیده بودم  که لباس نگهبانان شهرداری میباشد  داشت سرسری از کنار ما می گذشت .چیزی از بگو مگوها و حال و هوای ما توجه او را به ما جلب کرد. رو به یکدیگر کردیم و باز هم انکار و اصرار و  پرسش این که با کارت نظام مهندسی میشود یا نه ؟ نهایتا پذیرفت که با ما بیاید و همه جا را به ما نشان دهد. در اینجا ناچارم  تاکید کنم که در حقیقت این من نیستم که مینویسم بلکه حافظه ام میباشد که گریزپائی ها وقواعد خودش را دارد.

به دنبالش راه افتادیم بی هیچ توقعی ،چون دیگر فقط دیدن ودر آن فضا قرار گرفتن برایمان کافی بود که او رو به همسرم پرسید آقا شما که خودتان دستی به این کار دارید میتوانید بگوئید چگونه 26 هزار متر مربع را میتوان در دوسال ونیم اینچنین زیبا ومحکم وفکر شده ساخت؟ ما تا آمدیم خودمان جمع وجور کنیم خودش ادامه داد ،"این همه آجر ، کارگر ، لوازم ، و... جز پیش اندیشی ، برنامه ریزی و مدیریتی درست چیز دیگری طلب میکند؟  نمی دانم چقدر ظلم یا نابرابری اتفاق افتاده ، ولی هرچه بوده نتیجه کار این چیزیست که در مقابل شماست". او با شخصیتی جسور و آرمان گرا ، ولی با درونی آسیب دیده سخن می گفت. وقتی از اصفهان می گفت که چگونه سایه اش بر سر شهر او سنگینی میکند ، واژه اصفهان میان لبهای او لحن ویژه ای می گرفت. برای او این شهر مثل سرما خوردگی ، مزاحمتی داشت که اجازه نمی دهد قزوین عزیز او را گردشگران درک کنند! البته آنقدر هم باهوش و زیرک بود که بداند تبلیغ چقدر رل مهمی در شخصیت سازی شهرها بازی میکند. از ما پرسید که چرا مهندسین به صورت جمعی به این جا نمی آیند تا موجبی برای پراکنده شدن شهرت مکانهای با ارزش آنجا شود؟ باورهایش چنان محکم بود که به مجسمه های استوار بر پایه ها می ماند.جلوتر از ما می رفت. مثل کسی که هم نقاش باشد وهم مدل ،همه زوایا را می دید و می شناخت و تجزیه و تحلیل می کرد. می گفت طی روزهائی که  در چهار سوی اصلی   آنجا نشسته و کتاب می خوانده ، اتفاق عجیبی دیده و آن این که در فاصله نیمه اول خرداد ماه  ، سر ظهر ،شعاع انوار آفتاب روی مرکز محل انشعاب راهروها قرار میگیرد. بدان معنی که بنا در این زمان در تقارن کامل به سر می برد . فکر کردم شاید او  خودش را در قالب هنرمندان آن زمان می بیند وتوقعی عادلانه از ما  دارندگان کارت صنفی پر اسم و رسمی مثل آن چه که ما داشتیم ، داشت تا کاری بکنیم. نگاهش کردم ، روی پلاک سینه اش نامش حک شده بود  چشم من سالمند خوب نمی دید. مح .د . ضا      جعف ....  شاید کسانی بوده اند که همین قدر هم ندیده اند. غمی نیست،  گاهی اسامی اهمیت خود را از دست میدهند ولی حسی از خود به جا می گذارند مثل یک سرشاری،  و ما سرشار از حسی مسئولانه و گنگ ولی خوش آیند ، راه آمده را باز گشتیم. و نوشتم چون خود را سرشار از مسئولیت می دیدم.

خوبچهر کشاورزی   22/ امرداد/ 92

استان مرتبط : قزوین  
عضو مرتبط : خوبچهر کشاورزی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید