تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :728

کنشی در شناخت آسیب اجتماعی

 

آن عکس را بارها و بارها نگاه کردم، و الان هم در برابر منست. مردی با دستانی کثیف و سر و صورتی ژولیده. چیزی سفید رنگ، شاید سیگاری در دست که میچرخاند. در ته گور نشسته و در برابرش، بر کف گور، دفتریست با مدادی، شاید گوشی همراهی، کیفی پارچه ای و صحنه، مردی را نشان میدهد که زندگی خود را به گور برده. ولی این آن چیزیست که ما میبینیم و ترسی که ما از این نوع "بودن" داریم.

دانشجویی شهرستانی میگفت، شما نمیدانید، زمستان، شب، دم صبح، هوا سرد است. روی نیمکتی خوابیدن در پارک، مرگ است. میگفت، اول دانشجویی را خانه و خوابگاه نداشتم و چندی، بیرون میخوابیدم.

سخن این دانشجو باعث شد دوباره آن عکس را نگاه کنم. آن مرد که "گورخوابش" نامیدیم، حالت لبانش به مانند لبان ژوکن، حالتی دوگانه داشت، در نگاه آخرم، به نظر خندان بود، چهره خسته ولی راضی مردی که شبی را در دمای گرم خاک، خوابیده بود و شاید عزیزانی را به خواب دیده.

ما فقط آسیب اجتماعی را میشناسیم، آسیب اجتماعی برای ما اعتیاد است، قتل و غارت است، اشک نا ریخته مادریست با فرزندی در بغل و دیگری در دست و طلاقنامه در کوله و بی سرپرست. کاهش آمار ازدواج بر اثر کم رنگ بودن مهارت های زندگی، متکدیان کوچک و بزرگ در معابر، کودکان کار و زنان خیابانی.

آیا از خود پرسیده ایم، سبب چیست؟ و یا، مسبب این آسیب ها کدامند؟ اکثرا، سبب هر آسیب اجتماعی، یک "مورد" است. شاید آسیب های اجتماعی را بتوان با انگشتان دست شمرد در حالیکه ما نمیدانیم یکی ازچند مورد، ده ها شاید صدها "مورد" باعث یک آسیب اجتماعی شده باشد. کدام "مورد"، سبب اعتیاد این مرد و ترک خانه و ماوایش شده؟ اصلا خانه ای داشته؟ شاید نتوانسته فرزند بیمارش را علاج کند و مرگ فرزند آزارش داده. شاید افسردگی دخترش را تحمل نکرده، شاید نزدیکانش او را نخواسته اند، شاید جامعه او را ترک کرده باشد، چون بیکار است، چون بیمار است، چون ناتوان است، چون پیر است، چون نیازمند است و جامعه معلول تر از او.

و نقش خانواده

میگفت، "دیدی پدر و مادر میخوان یک قاشق شربت سرماخوردگی به خورد طفلشان بدهند، چه میکنند؟ یکی محکم بغلش میکند و دیگری سر او را دو دستی میگیرد و با تمام توانشان، به زور قاشق شربت را تو حلق بچه فرو میکنند."

در عکاسی شیوا، اتفاقی او را شناختم و خیلی حرف زدیم. پزشک اطفال بود و در یکی از کشورهای غربی در مطبش کار میکرد.

تعریف کرد، یک روز خانم و آقایی به همراه فرزند هشت نه ساله خود، به مطب آمدند. پس از معاینات اولیه خواستم آمپولی به او تزریق کنم، به شدت اعتراض کرد، نه گریه کرد و نه شیون. به پدرش آرام چیزی گفت و پدر از من عذرخواهی کرد و گفت، پسرم امروز آماده تزریق نیست. من دوباره از شما وقت خواهم گرفت. فردای آن روز آمدند و پسر با آرامش از من خواست آمپولش را تزریق کنم. پرسیدم چه اتفاقی افتاد؟ چرا عکس العمل دیروز و تغییر رفتار امروز؟ پدر پاسخ داد "ما توافق کرده بودیم پیش دکتر بیلییم و او به من اعتراض کرد، چرا به او نگفته بودم برای تزریق میاییم، و من به او توضیح دادم که من دکتر نیستم که بدانم باید به تو تزریق کرد. و او مرا فهمید".

نقش جامعه

به دلایلی آن روز مرا نیز دعوت کرده بودند. هم اندیشی بزرگی بود بین روان پزشکان، اساتید دانشگاه و دانشجویان همین رشته و خانواده های بیماران روانی. برای کمک کردن به فهم بیماری و نگه داشتن بیمار در خانواده و جامعه.

پزشک با تجربه و نسبتا مسنی، جلسه را شروع کرد و بسیار ناراحت و خشمگین. و تعریف کرد آنچه قبل از جلسه، پیش آمده بود. جلسه در پارک محله بالایی بود در سالن همایشها. میگفت، "از قبل، از طرف دانشگاه برای محل این گردهمایی هم آهنگی کرده بودم، ولی وقتی برای باز کردن در سالن به نگهبانی رجوع کردم، بدون نگاه در چشمان من، گفت رئیس موافقت نکرده. گفتم برای چی؟ گفت اینجا یک پارک محله است و مردم اگر بفهمند جلسه دیوانگان اینجا گذاشته ایم، ناراحت خواهند شد! گفتم من یک پزشک هستم و استاد دانشگاه و نه یک دیوانه. جلسه با خانواده هاست، نه با دیوانگان و از عزیزان بیمارشان صحبت خواهیم کرد و نه دیوانه ها.

زمانه عوض شده

حق ماست که سنت هایمان را دوست داشته باشیم و به آنها پایبند باشیم. این فقط ما نیستیم، دیگران هم مثل ما همین مسائل را دارند. آنچه اتفاق افتاده، مانند انقلاب صنعتی دیگری، همه چیز را زیر و رو کرده. جوان ما، خود ما، از پزشک و مهندس و سیاسیون، از ابزار جدید استفاده میکنیم. ابزار جدید، خوبیها و زشتیها را با هم نشان میدهد. از آزادی ها حرف میزند، ولی بی بند و باری نیز جای خود را دارد.

زنان و مردان با فرهنگ، فرهنگ خود را در ارتباطات جدید، غنی تر میکنند و دانشجویان، به راحتی به دستآوردهای انسان در سر تا سر دنیا دسترسی دارند. ولی برای آنها که از بچگی برای یک قاشق شربت، زور شنیده اند، معنای آزادی شاید رنگ و بوی دیگری داشته باشد.

سخن آخر گورخواب

آنقدر به او فکر کرده بودم که دیشب به خوابم آمد. با شیطنتی ابلیسانه میخندید و گفت، "نمیخواهی همسایه من شوی؟ خیلی حرفها داریم. مورد من چیز دیگری بود، بدی انسان ها را تحمل نکردم. رنج و عذاب بسیاری دیده ام. همه خوب بودند، نه دختر افسرده یی داشتند و نه همسر بی وفایی. فقط مثل من فریاد کشیده بودند!"

 

 

 

داريوش زمانی

بهمن نود و پنج

 

عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید