توسعه و فرهنگ: تقابل یا تعامل؟

یا به عبارتی، هم تعامل، تا جایی که ممکن باشد، و هم تقابل، برای کنار زدن و ریشه کن کردن موانع. این نیز تاریخ تمام پیشرفت تمدن بشری در هر زمینه و هر دورانی از رشد و بحران افت و خیز و دوباره به راه افتادن است. در کشاورزی برای فراهم آوردن شرایط رشد و نمو گیاهان مفید و مورد مصرف باید علفهای هرز را  ریشه کن نمود و تقابل کرد و در اینکار خشونت و تهاجم نهفته است. برای خوردن غذا باید تقابل کرد، آن را با دندان و بزاق و شیره ی معده جوید و له کرد و به مایع تبدیل نمود. زبان تعامل می کند و با غذای سفت کنار می آید. اما هدف از این تعامل تقابل است. 

تعامل و تقابل و پیشرفت، صغرا و کبرا و نتیجه، تز و آنتی تز و سنتز، و همه ی این ها نه بصورت یک خط راست صعودی در یک یا در دو بعد، بل حجمی از یک اسپیرال و مارپیچ صعودی که در هر چرخش، حلقه های آن تکرار می شود و هربار بزرگتر و غنی تر. هربار از نظر کمّی و کیفی بیشترو پیچیده تر. تعامل حد دارد و آنگاه کار به تقابل می رسد و نتیجه "یا" یک جهش به جلو و به بالاست و "یا" به قهقرا و عقبگرد و به یک ورطه. اینک تاریخ تمدن بشر درست روی همین "یا" قرار گرفته و مناسبات انسانی یا به وحشیگری بر می گردد یا با تقابل با تحجر و تعصب و کینه توزی و وحشیگری، جهشی به پیش می کند. نمونه ها ی افزایش رفتار وحشیانه زیاد است. رانندگی درشهرستان ملایم و با تعامل است و به یکدیگر "راه" میدهند!! اما همان ها در تهران با وانت های آبی به تقابل می پردازند. عشایر در محیط زیست خود در تعامل با طبیعت اند اما هنگام اسکان کنار شهرها رفتاری خشونت بار و تقابلی دارند. ایرانی های تعارفی هنگام رانندگی نشانه های بدی از تمدن می دهند و هنوز بزرگوارند که بازهم تعامل می کنند. آب پشت سد که جمع شد، بنابر چگالی و آزادی نسبی ملکول هایش نسبت به چسبندگی بیشتر مایعات دیگر مانند روغن، هنگام باز شدن دریچه های سد، نه یک گام به پیش، که با فشار جهش و فوران می نماید. می توان برای بررسی بهتر این معادله ی دوطرفه، توسعه و فرهنگ را از هم جدا کرده، هریک را جداگانه راستی آزمایی نمود. توسعه ی همه جانبه در هر بخشی از دنیا، با ظرفیت ها و استعدادها و تاریخ تمدن خود،  اما بدون فرهنگ، بدین معناست که مردم نه بصورت خودجوش و داوطلبانه و با میل خاطر، خلاقیت و اختراعات روزمره به شکل افزاینده، بل زیر اجبار و نظم برنامه های یک حکومت اقلیت اجتماعی، یک الیگارشی، که گیریم برای مردم فکر کند و تدبیر بیندیشد، کارهای عمرانی، زیرساخت ها و تولیدات کشاورزی و صنعتی و صنایع دستی و کالایی و خدماتی را اجرا کند. صنایع کروپ و ماشین صنعتی - نظامی آلمان پس از بحران 32- 1929 و پیروزی حزب سوسیالیست ناسیونالیست هیتلر، علیرغم شکست وحشتناک در جنگ اول و از دست دادن مستعمرات و منابع و مواد اولیه توانست تحت یک نظم شدید و اعتقاد به فوهرر، بزرگترین راندمان و سلسه مراتب کار را در صنایع نظامی به سرعت به راه بیندازد و موتور بدون نیاز به آب و حتی موشک و موتور واکنشی جت را نیز اختراع کند. اما برای چه؟ این توده ی منظم و فرمانبردار منظم و پرکار از خود اراده ای نداشت و به هرکار و هر اقدام رهبران صنایع بزرگ سرمایه داری تن در داد. یکی از محرکه های آن ها احساس گناه درونی بود، یک شانتاژ روانی که درعمق وجود نفوذ کرده و کمتر کسی در نهان  به خود اجازه می داد خلاف روند عمومی حتی فکر کند "تا نشود رسوا!". هنگامی که شخصی رفتاری متفاوت و اعتراضی داشت خود مردم او را ایزوله، طرد و محاکمه می کردند. ویلهلم رایش در روانشناسی اجتماعی فاشیسم موارد و نکات جالبی را مطرح می کند. این توضیح می تواند افراطی به نظر بیاید اما خطوط کلی را از نظم صنعتی تا روانشناسی اجتماعی و فردی ترسیم می کند. می گوییم ملت آلمان با هم تعامل نمودند و در کنار هم مانند یک لشکر منظم در سه شیف کار صنایع را به نخستین سطح در اروپا رساندند اما برای تقابل با راهزنان دیگر بود که راه بر آن ها بسته بودند. راهزنان انگلستان با بستن باب المندب، کانال سوئز و جبل الطارق، دریای مدیترانه را بر ایتالیای ژنده پوش بستند و نتیجه ی این تقابل بوجود آمدن جنبش توده ای فاشیسم بود. اما عاقبت تقابل با ارتش سرخ شوروی آن ها را از پا درآورد. نه بخاطر توان صنعتی نظامی، زیرا توان نظامی آلمان بسیار بیشتر بود، بل بخاطر اعتقاد عمیق مردم نسبت به برحق بودن و همانی که فرهنگ اجتماعیش می نامیم. سرباز آلمان نازی، هنگامی که در یخبندان روسیه ی شوراها گیر افتاده بود دید چگونه زن دهقان  روسی یک سیب زمینی پخته را با او نصف می کند و سرباز آلمانی فهمید حق با او نبوده است. از طرف دیگر، فرهنگ "خالی" چیست؟ فرهنگی که انسجام اجتماعی و همکاری و همبستگی بوجود می آورد اما از موتور فناوری بهره نمی برد و سرجای خود مانده، شتاب رشد آن مانند سیکل تکراری طبیعت، کند و آهسته است و اگر پیشرفت نداشته باشد، مانند برکه، یکجا مانده و می گندد. فرهنگ عمومی و خرد جمعی می تواند به علم و دانش عمیق تاریخ تبدیل شود اما برای آن که مورد استفاده ی جامعه و پیشرفت قرار گیرد باید به اختراعات فنی و تکنولوژیک تبدیل شود و وارد پروسه فراگیر تولید گردد تا جامعه را متحول کند. فرهنگ و فناوری هرگاه از هم فاصله گرفتند مصیبت بار شده و در نهایت باعث شکست و نابودی و سیر قهقرایی کل جامعه شده است. جامعه ی طبقاتی- سرمایه داری را نمی توان تنها از راه تعامل مدیریت نمود زیرا مملو از تضادهایی بر اساس هفت گناه کبیره است و سود و منفعت ویژه ی شخصی، گروهی، قومی  و در نهایت طبقاتی حکمرانی می کنند. این ها هیچ وقت جایگاه اجتماعی خود را ترک نمی کنند، منافع خاص خود را با دیگران تقسیم نمی کنند و باوجود این که برخی از ادیان  بزرگ، بخاطر نیاز بشریت به عدالت و آشتی و همزیستی، توانستند بخش بزرگی از مردم جهان را دربر بگیرند و وارد صحنه ی تاریخ شوند، از همان آغاز کار به بیراهه رفتند و باز اسیر خود خواهی و خود پرستی و انباشت مال و ثروت، از جمله زن و برده و کنیز گشتند و دیگران را هم به دنبال خود به بدبختی و جنگ های دائمی کشاندند. پس تعامل میان اکثریت جامعه با اقلیتی که منابع طبیعی و ظرفیتهای کشور را برای رفاه ویژه ی خود غصب کرده و با زور از آن دفاع می کند عاقبت کار را به تقابل می کشاند و تاریخ پر است از این افت و خیزهایی که مانند تاریخ ایران پی در پی تکرار شده است. یک ایرانی همدانی به نام رشیدالدین فضل الله که برای الجایتو سلطانیه ها و مسجدهایی مانند مسجد جامع ورامین ساخت عاقبت در 70 سالگی از وسط به دو نیم شد. او برای پیشرفت تعامل می کرد اما دیگری از ترس توطئه تقابل کرد.  بارها یک روستایی ریز اندام و لاغر ویتنامی که شاید سواد خواندن و نوشتن هم نداشت را در برابر یک سرباز غول پیکر آمریکایی پر از قوطی کنسروهای خوشمزه و انرژی زا دیدیم. دهقان ویت کنگ با اسلحه مراقب سرباز آمریکایی بود که سر به زیر انداخته چون فهمیده بود برحق نیست، در حالی که در رفتار و در نگاه سرباز ویتنامی احساس انتقامجویی دیده نمی شد زیرا می دانست حق با اوست و که وحشتناکترین امپریالیسم جهان نمی تواند او را از مبارزه منصرف کند. اساس این اعتقاد شکست ناپذیر سرباز ویتنام در حس برابری و برادری و عدالتخواهی اجتماعی و اعتقاد به نظمی بدون ظلم و ستم بود که در سر می پروراند و با نمونه های دور و نزدیک آن از دور آشنا شده و این فکر وجودش را تسخیر کرده بود. توسعه و رشد "بهتر است کمتر اما بهتر باشد!". بدین شکل رشد، هماهنگ تر و با کمترین تنش و زلزله های اجتماعی صورت می گیرد. سوریه ی کوچک و زیبا و پر از تاریخ مبارزه و پیشرفت، بهترین نمونه برای همین صحبت است. تعامل میان مردم و ارتش و دولت و حکومت مردمی، حتی اگرچه با نقصان تک حزبی بودنش، توانست در برابر تقابل تجاوزگران سرمایه داری جهانی که مالکیت دولتی و مردمی سوریه را تحمل نمی کنند زیرا زنجیره ی بازار فروش تولیداتشان پاره میماند، مقاومت کند و پیروز شود. بحران مرگ آور سرمایه داری سیستم را وامیدارد بازارهای جدیدی برای فروش پیدا کند، و لیبی و سوریه، و حالا هم بیشتر کشورهای آمریکای لاتین بازارهایشان را بر روی غول های انحصارات خصوصی جهان بستند تا منافع توسعه و پیشرفت برای مردم خودشان باقی بماند و دوباره به یک قاره ی واحد و یک اقتصاد و فرهنگ و زبان واحد باز گردند و بولیوی با شیلی برسر راه به دریا نجنگد. کلمبیا با همسایگانش برسر سرزمین نجنگد و سرزمین هایی که استعمار جهانی پاره پاره کرد و بنابر نقشه های خود دوخت و دوز نمود، مانند کشورهای آفریقا و خاورمیانه و ایران بزرگ، بتوانند دوباره کنار هم زندگی کنند و مرزهای سیاسی را بردارند. یک آواز ونزوئلایی می خواند " روی کوهستان و رودخانه و دریاها خط - نقطه وجود ندارد!". فردوسی و مولانا و نظامی گنجوی فارسی زبان پشت این خط - نقطه ها زندانی نمی شوند. آن ها مانند گاندی، جواهر لعل نهرو یا اقبال لاهوری گنجینه ی تمدن و فرهنگ بشریت اند. نوع بشر مجبور است به برادری و یگانگی و همبستگی متنوع خود برگردد، وگرنه، این بار، با تکنولوژی هسته ای و تسلیحات کشتار جمعی که در اختیار دارد می تواند مردم جهان را به "جنگ چهارم جهانی با تیر و کمان" تنزل دهد. شیللر در سمفونی نهم بتهوون می خواند " به امید خورشید تازه ای که بدمد و انسان ها را به برادری برگرداند".

برعکس فرهنگهای جزیره ای، مانند انگلستان، یا ژاپن که دارای فنآوری پیشرفته اما فرهنگی سامورایی است، فرهنگ در سرزمین ایران، که چهار راه طبیعی جغرافیا میان تمدن های بزرگ شرق و غرب و جنوب و شمال بود، مانند قلوه سنگهای بستر رودخانه ایست که بر اثر حرکت زیاد، تیغ تیز خشونت سنگ های شکسته شده ی کوه را از دست داده و انعطاف پذیر و روان گشته است. اگر گفته می شود مردم ایران جنگ طلب نیستند و منعطف و اهل تعاملند بیهوده نیست. ایرانیان اهل تعاملند اما تا هنگامی که به آن ها ستم روا نشود. شورشهای پی در پی ایرانیان در برابر امویان و سپس عباسیان در شمال و جنوب و شرق و غرب سرزمین بزرگ دلیل بر همین است. تمام شعر فارسی از باباطاهر و خیام و فرخی و دیگران پیش از حمله ی مغول، و مولوی وسعدی و حافظ و نظامی گنجوی و دیگران پس از آن، همه دارای روحیه ای دیالکتیک و پر از قیاس و تعامل و نشان دادن بهترین روش ها برای درک حقیقت است و "بحریست بحر عشق که هیچش کرانه نیست.." و "در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست" و "آنان که خاک را به یک نظر کیمیا کنند..". اما هنگامی که در برابر تجاوز و ستم حماسه سرایی می شود، فردوسی زبان فارسی را حماسی و پرشور کرده و فعل را در آغاز می آورد تا با آهنگ اراده به تقابل علیه ستم بپردازد. اگر این فرهنگ را در برابر فرهنگ تورات و یاهوه که پر از تقابل و انتقامجویی است بگذاریم، بازهم بر کیفیت آشتی و تعامل فرهنگ ایرانی بیشتر آگاه می شویم. اگر بلندترین دوران زندگی علمی و اندیشه ی ایرانی پیش از حمله ی مغول را دوران خوارزمی و خیام و بوعلی سینا و رازی بدانیم، حالا دوباره در دوران تازه ای هستیم که برای پیشرفت مجبوریم و می توانیم با تمام رسوبات تحجرو تکرار و حسرت و سطحی نگری و غرب زدگی و ذوق زدگی از ثروت های بادآورده تسویه حساب کرده، این بار سنگین تاریخ را از دوش براندازیم، چه با عطوفت و انعطاف و تعامل، و چه با تقابل.

در جستن جام جم ز کوته نظری              هرلحظه گمانی نه به تحقیق بری
رو دیده به دست آر که هر ذرّه ی خاک     جامی است جهان نما چو در وی نگری
بابا افضل کاشی

فرخ باور- 12 خرداد 93

وب سایت انجمن مفاخر معماری ایران - نسخه مناسب چاپ

Main-URL : http://ammi.ir/اخبار-و-مقالات/مقالات-معماری-و-شهرسازی/توسعه-و-فرهنگ-تقابل-یا-تعامل/
Short-URL : http://ammi.ir/Go/12714